Category: متفرقه

کار گروهی

وقتی به مورچه ها و یا زنبور ها فکر می کنم حسرتشان را می خورم که چگونه همیشه در حال کار گروهی هستند بدون اینه در ظاهر مشکلی برای شان یا بین شان اتفاق بیفتد. به همین خاطر است که همیشه موفقیت شان را می شود دید.

اما کار گروهی برای ما انسان ها بسیار سخت است ویکی از آنها خودم هستم. برایم فرقی نمی کند آن بالای گروه باشم یا این پایین گروه و اگر هر چه پایین تر و مسئولیتم در گروه کمتر باشد بیشتر احساس راحتی می کنم.

شاید بیشترین تفاوت ما با این حیوانات موفق این باشد که ما انسان ها مخصوصا ایرانی ها پر از احساسات هستیم که این احساسات می توانند بد باشند یا خوب. می توانند پیش برنده باشند یا پس رونده. احساساتی مانند. حسادت، تکبر، خشم، انتقام، محبت، گذشت و … که تمام این ها همیشه با ما هست و خواه یا ناخواه در رفتارمان بروز پیدا می کند.

اما همه این ها را که کنار بگذاریم توقعات ما شاید مهمترین مساله در کار گروهی باشد. گاهی اوقات ما زیادی متوقع هستیم گاهی اوقات دیگران زیادی توقع بی توقعی دارند.

بیشتر کارهای گروهی دوستانه شروع می شود و دوستانه ادامه می یابد اما چون این توقعات و این احساسات وسط می آید و گاهی برخی اصلا به این ها اهمیت نمی دهند و برخی توقعات و احساساتشان زیادی است به نا کجا آباد می رود و گاها به خاطر عملکردهای بد دو طرف به دشمنی تبدیل می شود.

از همه این ها بدتر این است که این گروه حاضر نیستند احساسات همدیگر را به رسمیت بشناسند و با هم بنشینند و صحبت کنند چرا که با صحبت دوستانه همیشه کارها و مسائل حل می شود و اگر هم حل نشود حداقل اش به دشمنی و نفرت نمی انجامد.

این خیلی ساده و عادی است که برخی آدم ها نتوانند با یکدیگر کارکنند اما اینکه نتوانند با یکدیگر حرف بزنند بسیار خنده دار است البته گاهی نفرت به جایی می رسد که واقعا نمی توانند با هم حرف بزنن اما ریشه یابی این نفرت شاید کارگشا باشد.

وقتی آدم می بیند در یک گروه اذیت می شود و نمی تواند کار کند خب کنار می رود اما وقتی باز بی اخلاقی ببیند خب نمی تواند بنشیند و این ها را تماشا کند و تشکر هم بکند. احترام نگذاشتن و بی اخلاقی کردن حتی جایی برای صحبت کردن هم باقی نمی گذارد مخصوصا زمانی که آن هایی که بی اخلاقی کردند از بی اخلاقی کردن شان سر افکنده نباشند و به آن افتخار هم بکنند

داستان کوتاه چفیه خواستن از آقا

خیلی ساده است.

یکی از نزدیکان می‌گفت:

دختر خاله‌ام نامه نوشته بود.

در مراسم استقبال از رهبری نامه را داده بود.

بعد از ظهرش زنگ زده بودند.

آن‌ها بودند.

از طرف دفتر آقا بود.

زنگ زده بودند آدرس بگیرند.

آدرس را دادند تا چفیه و تسبیحی که از آقا خواسته بود برایش بفرستند.

[Top]

روحانیت منزوی یعنی یک موجود بی جان.

دیشب ساعت حدود ده بود که یکی از دوستان تماس گرفت و گفت به یُمن اینکه پدر خانم من دیدار نمی‌رود«ایشان یک دیدار دیگر داشتند» کارت به تو می‌رسد ما هم سریع رفتیم و کارت را گرفتیم.

فکر می کردم اگر ساعت هفت و نیم حرم باشم می‌توانم جایی خوبی برای خودم پیدا کنم. اما متاسفانه بدشانسی من همین امروز گل کرد و ماشینم پنجر شد. این شد که حدود ساعت هشت و نیم رسیدم وقتی که رسیدم با صف‌ طولانی ملاقات کننده‌ها روبرو شدم، صفی که در یک خیابان دو سه دور خورده بود. خوشبختانه یا متاسفانه وقتی که ما رسیدیم دیگر لازم نبود توی این صف بلند بایستیم چون شبستان که حل اصلی دیدار بود پر شده بود و دیگر به کسی اجازه ورد نمی‌دادند.

همه آن‌هایی که در صف‌ بودند و تقریبا تمام خیابان را قُرُق کرده بودند به سمت مسجد اعظم راه افتادند. از آنجا نمی‌شد مستقیم آقا را زیارت کرد اما مستقیم و به قول بچه‌ها آن لاین می‌شد اقا را دید. شلوغ بود. آن شبستان به آن بزرگی که یک ساعت و نیم قبل از سخنرانی اقا پر شده بود. من که رسیدم مسجد اعظم به آن بزرگی هم جایی برای نشستن نداشت محبور شدم با یکی از دوستان در حیاط مسجد بنشینیم. آنجا هم تقریبا داشت پر می‌شد. حیاط مسجد را فرش کرده بودند تقریبا تمام جاهایی که فرش داشت و سایه بود پر شده بود. برخی هم روی زمین نشسته بودند جاهایی که سایه بود.

سخنان آقا را می‌شد به سه بخش تقسیم کرد. بخش اول در مورد قم، تاریخچه حوزه علمیه و علمای برجسته قم و کتاب‌های منتشر شده و… بود. بخش دوم که به نظرم مهمترین بخش و  همان خطبه سیاسی آقا بود در مورد رابطه حوزه و روحانیت با نظام جمهوری اسلامی بود و رفع برخی شبهات سخیفی که امروزه از دهان برخی شنیده می‌شود.

ایشان به شدت با منفعل بودن حوزه و اینکه حوزه کناری بنشیند و کاری به کار کسی نداشته باشد تا شاید احترام بیشتری کسب کند مخالف بودند. این احترام را مساوق بی احترامی و بی عزتی دانستند و بیان داشتند که هر جا که در اسلام و شیعه شاهد پیشرفت و یک تحول بزرگ هستیم از این بر می‌خیزد که حوزه و روحانیت در قبال مسائل روز و پاسخ به شبهات فعال بوده است.

ایشان تاکید کردند که اگر قرار است حوزه موجود و داری زندگی و تحرک باشد منفعل بودن معنایی ندارد منفعل بودن برای کسی است که جان ندارد و چیزی است که بی جان است تفکری ندارد. موجود جان دار و فعال که اهل فکر و تفکر است حاشیه نشین نمی‌شود منفعل نمی‌شود. حوزه دارای فکر و تفکر بوده و است از همان زمانی که حتی حکومت شیعی در ایران شکل گرفت حضور پر رنگ حوزه و روحانیت را می‌توان مشاهده کرد. این یعنی اینکه اگر حوزه عزت و احترامی دارد اگر حوزه جایگاه مستحکمی در میان مردم دارد به خاطر همین است که منفعل نیست بلکه فعال است بلکه در مورد همه مسائل فکر و تفکر دارد.

ایشان همچنین اشاره کردند که روحانی و روحانیت سرباز دین است اگر روحانی گوشه نشین باشد و منفعل باشد و کاری به مسائل اجتماعی سیاسی نداشته باشد منزوی می شود و وقتی که منزوی شد دین هم منزوی می‌شود.

این تفکر که حوزه از مسائل اجتماعی، سیاسی کناربکشد تا دشمنانش کمتر شود تفکر پوچی است چرا که در همین دشمنی‌ها هست که پیشرفت‌ها صورت می‌گیرد. تاریخ نشان داده که هر کسی از روی دشمنی بر علیه اسلام و شیعه  کاری کرده در مقابلش جواب دندان شکن و محکم شیعیان و مسلمانان بوده است.اگر کسی کتابی از روی دشمنی در نقد اسلام می‌نویسند از آن طرف چندین و چند محقق، مرجع، روحانی برجسته در جواب ان کتاب می‌نویسند. اگر کسی از روی دشمنی حرکتی بر علیه اسلام و شیعه انجام می‌دهد در مقابل بیدای و هشیاری مردم است که جواب آن را می‌دهد.

با بی طرف بودن و گوشه‌ای نشستن که مسائل حل نمی‌شود. دشمنی‌ها کم نمی‌شود. بلکه به دشمن قدرت و جرات تعدی و دشمنی بیشتر با این موجود بی‌جان می‌دهد

ایشان همچنین فرمودند که نظام اسلامی مدیون و وابسته به تفکر اسلامی است که از حوزه و روحانیت بیرون می‌آید بنابراین نسبت حوزه و نظام کاملا مشخص است. نسبت حوزه به نظام نسبت دفاع در کنار اصلاح است. حوزه مبنع تفکر نظام است بنابراین حوزه موظف است نظریه‌های اسلامی در مورد مسائل روز را از متون دینی اسلام بیرون بکشد و این نیاز‌ها را بر اساس آن تبیین و تشریح کند. حوزه پشتیبان نظام و نظام نیز موظف به حمایت از حوزه‌هاست.

ایشان در بخش پایانی  به تحول در حوزه علمیه اشاره کردند و فلسفه را کنار فقه مهم و با اهمیت خواندند و تاکید به حضور فعال حوزه در این رشته‌ها و باب‌ها کردند.

# تمام نقل‌های از سخنان مقام معظم رهبری نقل به مضمون است.

این هم از گزارش تصویری امروز من.  البته اگر قرار بود داخل شبستان برویم دیگر از گزارش تصویری هم خبری نبود. و نکته آخر هم اینکه اگر عکس‌ها موبایلی است. دیگر به کرمتان ببخشید.

[Top]

امروز مردم به پاس‌داشت خورشید آمده بودند.

عکس گوگل ارث از مسیر استقبال مقام معظم رهبری توسط مردم قم

برای مشاهده تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید.

مسیر را از قبل مشخص کرده بودند و برای اینکه ازدحام مردم باعث کندی در حرکت نشود میله های آهنی در اطراف مسیر گذاشته بودند تا مردم پشت آن ها بمانند و کسی داخل مسیر عبور ماشین‌ها نشود. برخی جاها را نیز با بلوک سیمانی بسته بودند. تمام مسیر اینطور بود. به عبارت دیگر خیابانی که قرار بود مقام معظم رهبری از آن عبو کند را سه قسمت کرده بودند دوقسمتش را اختصاص داده بودند به مشتاقان حضور آقا و قسمت سومش را که با بلوک و میله های آهنی دو طرفش را بسته بودند اختصاص داده بودند به عبور ایشان.

مگر میله و بلوک‌های آهنی می‌تواند جلوی این مردم مشتاق‌ها و فداییان آقا را بگیرد. تقریبا از همان اول مسیر مردم بودند که یکی پس از دیگری برای عرض ارادت وارد مسیر می‌شدند و نه سرباز نه بسیجی و نه هیچ‌کس جلو‌دارشان نبود. آن بسیجی‌هایی را هم که گذاشته بودند تا مردم داخل مسیر نشوند وقتی مینی بوس آقا می رسید از خود بی خود می‌شدند و بی خیال وظیفه و این حرفا می‌شدند و به دنبال مینی‌بوس مقام معظم رهبری راه می‌افتادند تا شاید به فاصله یک شیشه بتواند رهبرشان را ملاقات کنند که چه ملاقات زیبا و دلشینی است این ملاقات.

تقریبا آن‌هایی که آن اول مسیر بودند برد کردند چرا که همه شان توانستند سیر آقای‌شان را از نزدیک و به فاصله یک شیشه ببینند. اما هر چه مینی بوس ایشان به محل سخنرانی نزدیک می‌شد میله‌های بیشتری خم می شد و بلوک‌های بیشتری می‌افتاد و شکسته می‌شد. وازدحام در مسیر بیشتر می‌شد. تقریبا بعد از عبو از یک چهارم اولیه مسیر بود که تقریبا مسیر پر شد از آدم‌های مشتاق دیدار. کسی که مشتاق دیدار است دیگر این حرف‌ها را نمی‌شنود و نمی‌شناسد و نمی‌فهمد فقط آنچه که می‌فهمد دیدار اقایش است. آن هم از نزدیک نزدیک.

اقا دلم برایت اساسی تنگ شده است. خیلی زیاد، خیلی. تقریبا از آخرین دفعه‌ای که دیدمت مدت‌ها می‌گذرد. یادم می‌آید چه شور و شوقی داشتم برای دیدنت. زمانی که آمده بودی به شهرستان ما و می‌خواستی برایمان حرف بزنی. من آن جلو بود. نزدیک شما چهار متری فاصله داشتم. در به در به دنبال تهیه کارت‌های دیدار خصوصی هستم. هنوز که ناکامم. هنوز نتوانسته‌ام چیزی پیدا کنم. نمی‌دانم با این همه مشتاق دیدار و این همه آدمی که به اندازه انگشتان دست پارتی دارند چیزی هم برای ما می‌ماند. می‌دانم دیدارهای زیادی در قم داری امیدوارم بتوانم یکی از این کارت‌های دیدار را بگیرم.

تقریبا وسطای مسیر بود که یکی از بچه‌ها زنگ زد. او انتهای مسیر و جایی که قرار بود آقا سخنرانی کند منتظر بود. گفت آقا کجاست؟ کجایید؟ گفت خیلی شلوغ است اینجا؟ مینی بوس اقا ایستاده بود. ازدحام جمعیت مانع از حرکت مینی‌بوس آقا شده بود. چه حالی می‌کردند آن‌هایی که به زور هم شده خودشان را به مینی بوس آقا می‌رساندند باید اهل دلی باشی که لذتش را درک کنی.

محل سخنرانی مقام معظم رهبری و حضور مردم

برای مشاهده تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید.

من تقریبا نصف مسیر حرکت را به دنبال مینی بوس آقا رفتم. چه کفش‌ها، کتونی‌هایی بود که روی زمین افتاده بود. کسی که مشتاق است کفش و این حرف‌ها سرش نمی شود فقط می‌خواهد خودش را به او برساند تا تشنگیش التیام بخشد. تمام میله‌هایی که در مسیر گذاشته بودند یا خم شده بود یا از جا کنده شده بود. برادرم که تقریبا در یک چهارم آخر مسیر بود می‌گفت آنجا که ما بودیم بر اثر ازدحام جمعیت بلو‌ک‌ها افتادند. میله‌ها کنده شده و خم شده بودند.

ای کاش می‌توانستم فقط از این مسیری که اقا طی کردند چند عکس می‌گرفتم تا نشان‌تان می دادم با این چیز‌ها نمی‌شود جلوی این مردم مشتاق را گرفت.

امروز روز خوبی برای ما قمیان و مشتاقان ولایت بود. چه کیفی کردم که آقای مان را در شهرمان دیدیم. چه لذتی بردیم که آقای‌مان دوباره به شهر‌مان قدم رنجه کردند و شهرمان را با قدوم مبارک‌شان نور باران کردند.‌

این هم یک گزارش تصویر از حضور مردم قم. البته عکس‌ها با موبایل گرفته شده دیگر خودتان همه کم و کاستی‌ها را حساب کنید. برای دیدن عکس‌های بیشتر اینجا را کلیک کنید.




[Top]

امروز در مقابل چشمان خورشید باران بارید.

خیلی ها بودند که ساعت ها قبل از مراسم استقبال آمده بودند تقریبا تمام مسیر استقبال پر بود از مشتاقان حضور آقای  و رهبرمان. کل مسیر استقبال را میله گذاشته بودند و این میله ها ساعت ها قبل بود که توسط مشتاقات تسخیر شده بود و جای برای ادم هایی که جدید می امدند نبود. تقریبا تمام ساختمان های اطراف خیابان هم تسخیر شده بود ساختمان های عموم و شخصی.

مگر می شود با میله و این حرف های جلوی این مردم مشتاق را گرفت. این ها همان ها هستند که آهن را با قدرت و اشتیاق درون ذوب می کند به محض اینکه مینی بوسی که اقا در آن بود از محلی عبور می کرد. کسی دیگر جلودار مردم نبود. از زیر و روی این میله ها مردم به داخل خیابان می ریختند و به دنبال مینی بوسی که ایشان در ان بود   به راه می افتادند.

گاهی آنقدر فشار زیاد بود که میله ها را خم می کرد و اگر کسی مسیر استقبال را دنبال می کرد از این میله های اهنی خم شده زیاد می دید.

کجاید آن ها که چشمانشان را از پشت شان باز می کنند و حاضر نیستند خورشیدی که جلوی شان تابیده می شود را ببیند. اینان که آمده بودند همه مردم بودند. نه شاید این ها مردم نیستند از جای دیگر آمده بودند!!!!

این مردمی که آمده بودند مردم مشتاق ولایت و ایت الله خامنه ای بودند. مردمی که سال ها منتظر دیدار ایشان بودند. مخصوصا بعد از حوادث اخیر که مظلومیت آقای شان را دیدند بیشتر مشتاق دیدارشان بودند تا به ایشان نشان دهند خود را. تا به ایشان بگویند که ما سربازان پا برهنه ولایت هستیم که هر زمان شما دستور دهید هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند جلودار ما باشد.

این جمعیت امروز در لنز هیچ دوربینی جا نمی گیرد و هیچ تصویری نمی تواند ان را به تصویر بکشد. حتی برای چشم ها هم سخت است که ران را تخمین بزند و یا اینکه بخواهد همه را ببیند. این جمعیت فرا تر از چشم های ماست حتی چشم های زیاد هم نمی تواند آن را تصویر بکشد.

ایت الله خامنه ای در قم

[Top]

بی‌نام و نشان اما سربلند

قرار بود مراسم ساعت ۲ شروع شود و من هم احتیاط کردم و ساعت دو نیم آنجا بودم اما وقتی که داخل رفتم چند نفر بیشتر نبودند خبری هم از شهدا نبود. البته شاید این فرصتی بود که چرخی دور این ضریحی که هنوز کامل نشده بود بزنم و خوب براندازش کنم البته قبلا هم دیده بودمش اما نه  انقدر خلوت.

تقریبا یک ساعت از آمدنم می‌گذشت که شهدا را آوردند دعوت شده‌گان آمده بودند زیاد شلوغ نبود به اندازه‌ای بود که هر کس بتواند یک ربع ساعتی با شهید خلوت کند. شهدا را که آوردند همه به پیشوازشان رفتند یکی برای آقایان و دیگری را برای خانم‌ها، آقایان شهیدشان را گرفتند و دور ضریح کامل نشده اباعبدالله الحسین طوافی دادند و آن را در مکانی که برایش مهیا کرده بودند گذاشتند.

چه زیبا بود کنار شهید نشستن شهیدی که نامی به جز گمنامی بر روی آن هک نشده بود و با او درد ودل کردن. همه یکی یکی و به نوبت می‌امدند و کنار شهید می‌نشستند و زمانی که حس می کردند نوبت‌شان تمام شده جایشان را به دیگری می‌دادند.

زیارت عاشورا که تمام شد جانبازی میکروفن را گرفت و شروع کرد به روزه خواندن، این طرف این جانباز روزه می‌خواند و آن طرف صدای چکش‌هایی که برای ساخت ضریح مطهر به دست هنرمندان زده می‌شده می‌امد فضا آهنگین شده بود. برای آن‌هایی که آنجا بود این صدای چکش‌هایی که باعشق زده می‌شد زیبا و دلنشین بود.

من نمی‌دانم و نمی‌توانم از زبان این شهدا چیزی بگویم اما این را می‌دانم که شهدا هر جا که سخنی از اربابشان باشد هر جای مکانی به نام اربابشان باشد را دوست دارند شاید امروز شهدا هم مانند ما از کسانی که زحمت این مراسم زیبا را در این روز کشیده بودند تشکر کرده باشند. دست‌شان درد نکند که به حق کار در خور ستایشی انجام داده بودند.

[Top]

پادگان نظامی کتاب

شلوغ بود البته از نظر ما شلوغ بود ولی شاید از روز‌های خلوت نمایشگاه بود.از همان اول که به مصلی رسیدیم و داشتیم به دنبال پارکینگ می‌گشتیم چشمانم را حسابی باز کردم و داشتم نیرو‌های نظامی را می‌شماردم یک دو سه چهار البته اگر قرار باشد نیرو‌های راهنمایی رانندگی را جز نیروهای نظامی حساب کنیم خیلی بودند تقریبا دم در هر پارکینگ  دو نیروی نظامی با لباس پلیس و یک برگه جریمه ایستاده بودند.

این نیروی‌های نظامی خیلی زیاد بودند تازه از این‌ها گذشته ماشین‌هایی که دور بر نمایشگاه پارک کرده بودند قفل کرده بود البته من نشانه سبزی بودن از این ماشین‌ها ندیدم اما چندین جا دیدم که ماشین‌ها پشت سر هم دیگر با چرخ‌های قفل کرده پارک شده‌اند.

این جریان نیروی‌های نظامی با اسلحه برگه جریمه جلو در هر پارکینگ و خیابان بود. اما خب نیرو‌های نظامی خاص هم پیدا می‌شدند مثلا وقتی داخل نمایشگاه شدیم نیرو‌های نظامی با لباس‌های خاکی،‌ آبی، سفید و… پلاستیک به دست پیدا می‌شدند. البته لازم به ذکر است که خیلی‌هاشان کچل  بودند.

نمایشگاه بد نبود اما متاسفانه امسال من زیاد حال و حوصله نداشتم اصلا حس خرید کردن نداشتم رفته بودم کتاب بخرم اما نمی‌دانم چه شده بود که مثل سال‌های قبل نتوانستم به همه غرفه‌ها سر بزنم و به دنبال‌ کتاب‌هایی که می‌خواستم بگردم.

امسال وقتی شنیدم باید برای گرفتن کارت تخفیف در اینترنت ثبت‌نام کنم و بعد در نمایشگاه بروم و کارت را بگیریم خوشحال شدم و گفتم حداقل امسال به ما از این کارت‌های تخفیف می‌رسد اما زهی خیال باطل.

وقتی به صف پیچ در پیچ کارت تخفیف دانشجویی نگاه کردم سرم گیچ رفت با خودم گفتم این همه آدم برای فقط ۲۰ هزار تومان تخفیف در صف ایستاده‌اند. من که نه وقتش را داشتم نه حال و حوصله‌اش را

چهار دفعه‌ای رفتم که صف بایستم و گفتم شاید خلوت شده باشد اما نمی‌دانم چرا این صف حرکت نمی‌کرد و هر دفعه پشیمان می‌شدم. بار آخری که رفتم بیست دقیقه‌ای ایستادم اما چون دیدم این صف ساکن است و حرکت نمی‌کند باز بی خیال شدم.

واقعا نمی‌دانم این آدم‌هی مسئول چه خیال کردند که برای ۲۰ هزار تومان این همه آدم را  علاف می‌کنند. به قول دوستم این‌ها ۲۰ تومن می‌خواهند بدهند برای این ۲۰ تومن می‌خواهند ….. خلاصه این آدم ها مسئول هیچ وقت حاضر نیستند سالم فکر کنند و کمی احترام برای بازدیدکنندگان قائل باشند و انگار در صف دیدن بازدیدکنندگان آن هم به این مقدار برایشان لذت بخش است دوست دارند ببیند هر کسی که می‌آید نمایشگاه باید برای گرفتن مقدار یارانه دو ساعتی وقت صرف کنند.

گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب

گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب
گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب
گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب
گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب
گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب
گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب
گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب

[Top]

عنوانی جدید

سلام .

مدتی بود که با نوشتن البته نوشتن در این وبلاگ فاصله گرفته بودم، گه‌گاه این طرف و آن طرف می‌نوشتم. با اینکه این وبلاگ و این دامنه را دوست داشتم اما حس و حال نوشتنم نمی‌آمد چرایش را حتی خودم هم نمی‌دانم البته اگر کمی بخواهم‌ درموضوع دقیق شود به نتایجی خواهم رسید، البته دیگر مهم نیست چرایی ننوشتن مهم این است که بالاخره می‌خواهم دوباره شروع کنم به نوشتن در یک فضای جدید و با یک شور و حالی جدید.

این رند نویسنده که الان حدود چهار سالی از نوشتنش در این وبلاگ و در این دامنه می گذرد همان رند است البته قطعا بزرگتر شده و شاید کمی تفکرات و نظراتش پخته تر اما هنوز شاید نسبت به دیگران بسیار خام باشد این پخته‌تر بودن مقایسه‌ای است بین خودش و خودش از چهار سال پیش تا به الان.

این رند همان رند است  از این لحاظ که به انقلاب و اسلامش بسیار پایبند است، اسلامش را دوست دارد و به آن عشق می‌ورزد و هر چه پیش می‌رود بیشتر به این احساس افتخار می‌کند، این رند همان رند‌یست که گاه زبان انتقادش حتی خودش را هم می‌سوزاند.

این رند رهبری را دوست دارد مقلد رهبری است و به این افتخار می‌کند اما به هیچ وجه این دلیل نمی‌شود که به حکومت انتقادی نداشته باشه و از پایه و اساس همه کار‌هایش را اسلامی و شرعی و درست خطاب کند و بخواهد همه جوره از آن دفاع کند، این رند معتقد است که باید دست به دست هم داد تا انقلابمان، کشورمان را بسازیم.

فلسفه، داستان، هنر شاید از روزمره‌‌ترین کارهایش باشد با این موضوع‌ها هر روز سرو کار دارد البته باید زبان انگلیسی را هم به آن اضافه کرد که شاید گه‌گاه اگر حالش باشد به زبان انگلیسی چیزی بنویسد. این رند الان رشته فلسفه هنر می‌خواند و گاهی دوست دارد آنچه را یاد می‌گیرد با دیگران به اشتراک بگذارد.

امیدوارم این رند خوانندگان قدیمی خودش را هنوز داشته باشد و هنوز کسانی باشند که از خواند نوشته‌های رند لذتی هر چند محدود نصیب‌شان شود.

[Top]

اوست

اوست که به ما می‌دهد

یا ما هستیم که از او می گیریم

[Top]

چرا دلارا دارابی اعدام شد؟!

قبل از اینکه بخواهم در مورد اعدام دلارا دارابی صحبت کنم بگذارید. دو اصطلاح مسئولیت کیفری و اجرای حکم کیفری را توضیح بدهم.

۱٫ مسولیت کیفری: از اسمش هم معلوم است یعنی به عهده گرفتن مسئولیت کاری فرد انجام می‌دهد به عهده بگیرد. یعنی مصونیت ندارد از انجام کاری. معنای کامل این اصطلاح این است که مجازات به فرد تعلق می‌گیرد.

۲٫ اجرای حکم: خب احتیاجی به توضیح ندارد. یعنی زمان اجرای حکم.اعدام با صندلی برق یا با طناب

این دو مساله متفاوت خیلی وقت‌ها باعث اشتباه برای برخی خیلی از وبلاگ نویسان شده است. من واقعا نمی‌دانم تمام این‌هایی که از حقوق بشر حرف می‌زنند و صحبت از کنواسیون حقوق کودک می‌کنند چقدر از این قوانین می‌دانند و فرق این دو را تا چه اندازه متوجه شده اند.

کنواسیون‌های مختلفی در مورد کودک وجود دارد که تقریبا در اکثر آنها قسمت دوم لازم الاجرا برای امضا کننده‌گان این معاهدات است که توضیح آن بیشتر در مورد زمان اجرای حکم است که این سن را بالای ۱۸ سال بیان می‌کند و همانطور که گفتم تمام کشورهای عضو این معاهدات باید این را اجرا کنند.

و اما در قسمت دوم هنوز کنواسیون مشخصی هیچ سنی را به طور خاص مشخص نکرده و این بیشتر منوط به قوانین خود کشور‌هاست در کشور ما مصونیت قضایی سن ۱۵ سال است یعنی همان سن تکلیف. وقتی از این قانون حرف می‌زنیم یعنی یک فرد تا فلان سن مصونیت دارد از به عهده گرفتن مسئولیت کیفری که انجام داده و طبق قوانین با او برخورد نخواهد شد.

همانطور که گفتم این مورد هرچه از کنواسیون‌ها رسیده به صورت رهنموده بوده و قانونی برای اجرا کردن نبوده حتی در برخی از کشور‌ها این سن به یازده سال هم می‌رسد یعنی از یازده سال به بعد هر انسانی هر کیفری انجام دهد طبق احکام کیفر خواهد شد. این رهنمود‌ها بیشتر از سن ۲۰ الی ۱۸ سال اشاره دارد و این سنین را برای مصونیت پیشنهاد می‌کند. اما بیشتر کشور‌ها بر طبق قوانین کشور خود در این مورد برخورد می‌کنند.

این نکته قابل توجه است که در کشور ایران حدود ۴۷ درصد زیر ۱۸ سال هستند و آماری زندان‌ها نشان می‌دهد حدود نیمی از کسانی که وارد زندان می‌شوند بین ۱۵ تا ۲۹ سال هستند. حالا تصورش را بکنید اگر قرار بود مصونیت تا سن ۱۸ سال بود در کشور چه اتفاقی می‌افتاد.

و اما آن چیزی که در وبلاگستان یافت می‌شود چیزی نیست به جز  مشت آه و ناله و فغان برای انسان‌هایی که من خودم به شخصه به سختی می‌توانم آن‌ها را انسان بنامم. خیلی سخت است کسی را که با دوست پسرش به خانه یکی از فامیل‌های پیرش می‌رود و او را با شانزده ضربه چاقو می‌کشد آن هم به خاطر پول واقعا نمی‌توانم این فرد را انسان بنامم. آقا برای من سخت است.(کاری است که دلارا با دوست پسرش کرده و به خاطرش اعدام شده)

اینجا یک مساله مهم مطرح است و آن اینکه کشتن با علم به اینکه که اگر بفهمند کشته می‌شود. این از همه بدتر است این اصلا قابل توجیح نیست چرا باید همچین آدمی که می‌داند اگر بکشد کشته می‌شود قصاص نشود.

خنده ام می‌گیرد وقتی برخی جاها می‌‌خوانم با کشتن او کسی زنده نمی‌شود یا اینکه الان دو خانواده عذار هستند یا اینکه وقتی نامه خانواده متقول را خواندم سراس از نفرت بود و خلاصه از این حرف‌هایی خاله زنگی و که چندرغاز ارزشی ندارد و چقدر مضحکانه‌ است حتی بیان این حرف‌ها.

بدون شک این واقعه یک جنایت است و یک جنایت چه چیزی به جز نفرت عمومی در بر دارد نه تنها خانواده مقتول بلکه از این نوع جنایت‌ها آدم‌های دیگر هم احساس نفرت می‌کنند. انقدر خنده‌ آور است که حتی نمی‌خواهم در این مورد حرفی بزنم

و اما داستان اعدام در هیچ کشوری نفی نشده حتی آمریکا هم اعدام دارد اما اعدامش با صندلی اعدام به رفش اتاق گاز و این هم گزارشی از روش‌های اعدام در ایالات متحده آمریکا

مجازات جدای از اینکه کیفر کسی است که کیفر را انجام داده اما بیشتر از هر چیز برای این است که این کارها در جامعه صورت نگیرد. حداقل دید اسلام این است که اعدام را در میان مردم انجام دهید تا مردم بدانند و درک کنند و ببینند کیفر برخی اعمال چیست و هدفش  پیشگیری از انجام اعدام‌های مجدد است.

این حرفی نیست که بیاییم و از با روان شناسی و جامعه شناسی جامعه را به طرفی ببریم که کسی مرتکب این جرم‌ها نشود اما این دلیل نمی‌شود که مجازات‌ها را انجام ندهیم به خاطر اینکه کاری در مورد جامعه شناسی و روان شناسی و این کار‌ها نکردیم.

انسان‌ها با اختیار خودشان کار‌ها را انجام می‌دهند و در احکام اسلامی هم آمده که اگر یک جرم خطا بود مثلا قتل خطا بود جایی برای قصاص نیست یا اگر طرف مجبور شده بود البته جر نه از نوعی که به خود طرف بر می‌گردد مثلا کسی او را مجبور کرده باشد به نحوی که قابل قبول و اثابت باشد که طرف هیچ چاره‌ای نداشته حکم قصاص اجرا نخواهد شد.

برای اینکه جامعه سالم بماند برای بدترین و منفورترین کیفر‌ها باید بدترین حکم‌ها را صادر کرد آن‌هم فقط به خاطر صلاح جامعه ما هر چقدر هم از نظر روان شناسی و جامعه شناسی و خیلی چیز‌های دیگر کار کنیم اما نمی‌توانیم هوس و حرص و خیلی چیز‌هایی را عامل اصلی خیلی از جنایت‌هاست را کنترل کنیم. مگر با قرار دادن مجازات‌های سخت که ترسی در وجود انسان‌ها از انجام آن بیفتد.

بگذارید نمونه کوچکی را بیان کنم دوستی رفته بود آلمان و می‌گفت در متروی آلمان کس نیست که بلیط‌ها را از مردم بگیرد اما هیچ کس جرات ندارد بدون بلیط سوار شود چون وقتی بگیرندت. کارت تمام است و هیچ تخفیفی هم برایش در نظر نمی‌گیرند.

نگویید آلمان مردم بافرهنگی دارد فلان دارد بیسار دارد. آقا یا خانم آلمان هم یک کشور است و مثل همه کشور‌ها دزد دارد فقیر دارد دروغگو دارد و خلاصه خیلی چیز‌هایی که باعث انجام جرم می‌شود.

مرتبط و منبع این نوشته
+سیاست‌های جدید قضایی در مورد نوجوانان
+کنوانسیون حقوق کودک

[Top]