Category: داستان

جدایی سیمین از نادر

از فیلم‌های فرهادی خوشم نمی‌‌اید اما دوست دارم ببینمشان. اینکه خوشم نمی‌آید شاید بهترین دلیلش این باشد که اذیتم می‌کند. و اینکه دوست دارم ببینمشان به خاطر نحوه پرداخت و شخصت‌پردازی فیلم‌هایش است.

فیلم‌های اصغر فرهادی فرم خاص خودش را در سینمای ایران دارند به همین خاطر است که من از اول فیلم تا اخرش حضور تفکر و فرم فیلم‌های اصغر فرهادی را در تا آخرش می‌دیدم.‌‌ همان فرمی که در «درباره الی»، «چهار شنبه سوری» و بقیه فیلم‌های او وجود دارد.

آن چیزی که من را در فیلم‌های فرهادی اذیت می‌کند یکی حرکت  مدام و ناگهانی دوربین است و دومی فضای نهلیستی موجود در فیلم‌های او. البته شاید خیلی‌ها حرکت‌های ناگهانی دوربین و نحوه فیلم برداری خاصش را یکی از خوبی‌های فیلم‌های او بدانند به این تصور که این حرکت‌ها باعث واقعی‌تر شدن فیلم می‌شود و حرف‌هایی مانند این.

اما این حرکت‌های ناگهانی دوربین و بالا و پایین رفت تصور عذاب آور است و البته شاید بد نباشید نظریه پردازان سینمایی به جای نظریه‌پردازی صرف کمی هم به بیننده و روان‌شناسی بیننده اهمیت می‌دادند.

فضای نهلیستی و بدون هدف و امیدی که اصغر فرهادی به خوبی در فیلم‌های خود نمایش می‌دهد برای بسیار غیر واقعی است. شاید دنیای من و دنیای فرهادی با هم فرق می‌کند. شاید جایی فرهنگی من در آن زندگی می‌کنم با فرهنگی که فرهادی در آن است بسیار متفاوت است. اما هر چه که باشد از داستان‌های اصغر فرهادی نمی‌توان گذشت آن چیزی که برای من بیشتر از هر چیز در فیلم‌های او جالب است.

نحوه پرداخت داستان‌هایش چیزی است که باعث می‌شود من بر روی صندلی سینما بنشینم و فیلم‌هایش را دنبال کنم.

این فیلم اصغر فرهادی را هم باید گذاشت جدایی سیمین از نادر چرا که آنچه ما در این فیلم می‌بینیم جدایی سیمین از یک مرد مذهبی است که البته نشان می‌دهد آن قدر هم مذهبی نیست و بسیار بی‌عاطفه است کسی که حتی یک بار هم به همسرش نگفته دوستت دارم و حتی در بد‌ترین احوالش که خودش هم می‌داند بد است حاضر نیست بگوید وحاضر نیست درخواست کند و خواهش کند و خلاصه اینکه بسیار بی‌عاطفه است. بنابراین این سیمین است که می‌خواهد از نادر جدا شود.

اوج فیلم‌های اصغر فرهادی را می‌توان در نمایش تضاد‌ها دید. سکانس‌هایی که او می‌خواد تضاد‌ها را نشان دهد اوج فیلم‌اش است که این سکانس‌ها را به زیبایی نمایش می‌دهد مثلا زمانی که راضیه می‌خواهد قسم بخورد تا در آن وضعیت اقتصادی بد و ظلمی که به آن‌ها شده و خلاصه همه آن موقعیت بدی که در آن وجود دارد قسم نمی‌خورد. چون از پول حرام می‌ترسد.

صادق و جغدش

همه بوف کور صادق هدایت را می‌شناسیم و به طور قطع آن‌هایی که اهل داستان و داستان خواندن باشند این کتاب را یکی دوبار خوانده‌اند و شاید مقالات و نقد‌هایی هم در موردش خوانده باشند.

بوف کور از نمونه رمان‌ها و داستان‌هایی است که بیشترین توجه را در ادبیات داستانی ایران به خودش جلب کرده است توجهی که باعث خلق مقالات و حتی‌کتاب‌های زیادی در مورد این رمان و دیگر داستان‌ها و رمان‌های صادق هدایت و حتی در مورد خود شخصیت صادق شده است.

حرف‌های ضد و نقیض زیادی در مورد هدایت بیان شده است حرف‌هایی که هر کسی بیشتر برداشت خود را از متن و سخنان و زندگی صادق بیان کرده باشد و کمتر نقد سالم و تکیه به نوشته و تکست به همراه نشانه‌گذاری و دلیل و مدرک برای حرف‌ها و نقد می‌تواند پیدا کرد.

شاید نقد جلال آل احمد یکی از این گونه‌ نقد‌ها بر داستان بوف کور صادق هدایت باشد.

اما اینکه چرا این داستان و این نویسنده در ادبیات داستانی ما این چنین شهرتی دارد خودش عوامل زیادی دارد که به اختصار می‌تواند به آن‌ها اشاره کرده:

۱- یکی از این دلایل را می‌تواند شکاف عمیق داستان نویسی قبل و بعد از بوف کور و بطور خصوص صادق هدایت بیان کرد بطوری که اگر داستان‌ها و رمان‌ها قبل از بوف کور و صادق هدایت(مانند داستان‌های جمال زاده) و بعد از آن را بخوانیم به طور واضح به این مطلب دست پیدا می‌کنیم.

۲- فضای متفاوت و خاصی که صادق هدایت در داستان‌هایش ترسیم می‌کند فضایی که به ازعان متون و تکست‌هایش بوی مرگ و نیستی را می‌دهد بوی کشتن و خودکشی فضای سیاه و کثیف و پر از ناامیدی و حسرت برای شخصیت‌های داستان

۳- توجه خاص داستان نویسان کشور‌های دیگر علی الخصوص فرانسوی‌های به آثار و داستان‌های صادق هدایت که تقریبا این توجه را صادق هدایت مدیون مترجمان آثارش و یا به عبارتی دوستانش می‌باشد

۴- اولین کسی که جریان تخیل و تصویر گرایی غیر واقعی و غیر رئال را در داستان نویسی ایران بوجود آورد با خلق داستان‌های متفاوت صادق هدایت بود او با داستان‌هایی همچون بوف کور و سگ ولگرد و سه قطره خون که از بهترین آثار او بودند این نوع نوشتن و نگاه را وارد داستان نویسی ایرانی کرد.

البته اگر بیشتر در داستان و نوشته‌های هدایت تامل کنیم دلایل دیگری هم برای این مشهوریت و البته نه محبوبیت پیدا کنیم.

و اما بوف کور از شاهکار‌های این نویسنده است و همین فضای خاص بوف کور باعث شهرت این نویسنده شده داستانی با فضایی خاص که بیشترین تاویل‌ها تا به حال از این داستان تشریح شده است.

و اما آنچه من از بوف کور برای گفتن دارم این است که: این داستان یک فرد است یک مرد مردی که از زندگی خیری ندیده و زندگی را دوست ندارد به زندگی علاقه‌ای ندارد و دور از جامعه و دیگران زندگی می‌کند و با خودش و خودش است. نه اینکه زندگی بخصوص یک فرد باشد نه! بلکه زندگی تصویری از زندگی اینگونه مردهاست و این نمونه ای برای مردی خارج از اجتماع و جامعه است و البته چرایی آن اصلا مهم نیست.

مردی تنها در گرفتار یک عشق که به عشقش نمی رسد البته همانطور که گفتم این داستان داستانی تخیلی و خیالی است و چون مطابق واقع نیست شاید جای بیان خیلی سوال‌ها نباشد.

این داستان سه قسمت دارد که به نظر من قسمت اول و سوم، داستان اصلی خود شخص است. قسمت دوم، داستان شخص دیگر است که از زبان همان شخص اول بیان می‌شود مانند این است که کسی این داستان برای شخصیت اول داستان که راوی داستان هم هست بیان کرده و روای داستان خودش را در آن موقعیت قرار داده و مثل این است که برای خودش اتفاق افتاده است به همین خاطر است که شخصیت‌های این دو داستان تقریبا شبیه هم هستند و شاید هم یکی باشند.

داستان دوم داستان همان پیرمرد قوزی است که در داستان اول و داستان خود راوی وجود دارد که دارد آن را بعد از کشتن اثیر یا همان زن خیالی خود برای شخصیت اول و راوی داستان بیان می‌کند البته این برداشت من برگرفته‌ از نشانه‌هایی است که خود صادق هدایت در متن خود قرار داده است.

قسمت اول در حالی تمام می‌شود که شخصیت اول یا همان راوی داستان از دفن کردن آن زن معشوقه و خیالش برگشته و البته به کمک پیرمرد قوزی، در خانه خودش است و از همین جاست که داستان دوم شروع می‌شود و داستان دوم دقیقا با این عبارت شروع می‌شود«در دنیای جدید که بیدار شده بودم محیط و وضع آن کاملا برایم آشنا و نزدیک بود بطوری که بیش از زندگی و محیط سابق خودم به آن انس داشتم» البته باید توجه داشت که این حالت و این حرف‌ها دقیقا بعد از کشیدن یک تریاک مفصل و کرختی و خمودی زیاد برای او حاصل شده است که این خودش عاملی برای تخیل زیاد و به یاد آوردن زندگی و داستان کسی دیگر است که انگار زندگی خودش است و سرگذشت خودش است.

در انتهای داستان اول به این اشاره می‌کند که پیرمرد قوزی که جسد را به کمک او دفن کرد و در هنگام کندن گودال برای جسد کوزه‌ای پیدا کرده بود و به او داده بود در خانه شخصیت و روای است اما در قسمت سوم شخصت داستان وقتی که اظهار خستگی فروان می‌کند و چنین می‌گوید«از شدت اضطراب مثل این بود که تازه از خواب عمیق و طولانی بیدار شده باشم چشمهایم را مالاندم در همان اطاق سابق خودم بودم،‌هوا تاریک روشن بود و ابر و میغ روی شیشه‌ها را گرفته بود- بانک خروس از دور شنیده می‌شود و…» اگر دقیقا اول این قسمت را و اول قسمت دوم و آخر قسمت اول را کنار یکدیگر بگذاریم خیلی از معماهای داستان حل می‌شود.

به طور نمونه در اول قسمت آخر به این اشاره کرده که تازه از خواب بیدار شده است ولی در آخر قسمت اول اشاره به این کرختی و بی حسی و خستگی شدید می‌کند بعد از کشیدن همه تریاک‌هایش است. و می گوید در یک حالت نیمه خواب و نیمه اغما فرو رفتم.

ظاهرا اواخر قسمت اول زمانی است که تازه از دفن معشوقه‌اش برگشته، تازه شب شده و چراغی را روشن می‌کند تا مقداری پول به پیرمرد خنزپنزی بدهد اما پیرمرد غیبش می‌زند. اما وقتی قسمت سوم شروع می‌شود صحبت از صدای خروس و روشن شدن هوا می‌کند و این‌ها همه نشانه باید باشد که نویسنده برای بیشتر فهمیدن این داستان قرار داده نشانه شبی که زندگی کسی دیگر که احتمالا همان پیرمرد است را برای خودش تصور کرده است.

البته نشانه‌های دیگر هم هست مانند اینکه در قسمت اول به این اشاره دارد که کوزه‌ای که از پیرمرد گرفته بود در منزلش بود و او را با آستینش پاک کرد بود و نقش همان فرشته یا اثیر خودش را در او دیده بود اما در قسمت سوم و وقتی از خواب بیدار می‌شود یا به هوش می‌آید به دنبال گلدان و کوزه می‌گردد اما آن را پیدا نمی‌کرد و متوجه می شود که کسی دم در است و وقتی دقت می‌کند می‌بیند همان پیرمرد قوزی است همان پیرمردی که در داستان دوم هم بود با همان شکل و قیافه و همان خنده‌ها در حالی که کوزه زیر بقلش است ومی‌خواهد از خانه خارج بشود. تلاشی می‌کند تا برخیزد و به دنبال او بدود و کوزه را بگیرد اما پیرمرد از او چابک تر است سریع فرار می‌کند و غیبش می‌زند.

و مهتر از همه اشاره مستقمی که به لباس‌های خونی اش دارد لباس‌هایی که شب قبلش با همان‌ها آن معشوقه‌اش را کشته بود و خاکشان کرده بود و برای اینکه با مرده داستان دوم اشتباه نشود اشاره به کرم‌هایی دارد که روی تنش می‌لولیدند و اینکه بوی مرده می‌دهد و ورزن مرده را روی سینه‌اش احساس می‌کند ودقیقا این همان ادبیاتی است که در قسمت اول برای مرده و به تصویر کشیدن آن استفاده می‌کند.

پس نشانه‌ها از این قرار شد:

۱٫ شب بودن در قسمت اول و صبح شدن در قسمت دوم

۲٫ کوزه و پیرمرد قوزی در قسمت اول و سوم

۳٫ لباس‌های خونی و و کرم‌هایی که روی بدنش می‌لودیدند در قسمت اول و سوم

اینگونه براحتی می توان با تکیه بر خود متن تمام ارجاعاتی که در قسمت دوم و اکثر تصویر‌سازی‌های مشابه را توجیه کرد چون درست است که این داستان شخصی دیگر بوده و اما این شخصیت داستان بعد از حالتی که برایش ایجاد شده(بعد از کشیدن همه تریاک‌هایش) به طور عادی و قابل قبول یک حالت خلسه‌ای برایش بین خواب و بیداری بوجود آمده و این داستان را برای خودش با شخصیت‌هایی که خودش در ذهنش داشته و می‌شناخته بر اساس نقش‌شان و تصوری که خودش از آن‌ها داشته تصویر سازی کرده است.

[Top]

زنده به‌ گور

زنده به گور کتاب دیگری از هدایت است که در آن چند داستان کوتاه هدایت چاپ شده است. داستان‌هایی که برخی‌هاشان اصلا ازش خواندن ندارند و چیزی به جز بازی با کلمات نیستند.

زنده به‌ گور مجموعه داستان‌های کوتاهی است که هدایت در سال ۱۳۰۸ و ۱۳۰۹ که دو داستان اول را در پاریس و بقیه را در تهران نوشته است.

داستان زنده به گور که داستان اول کتاب و احتمالا داستان نمونه این کتاب است در پاریس نوشته شده و داستان یک فردی است که می‌خواهد خود کشی کند و بارها این کار را امتحان می‌کند اما موفق نمی‌شود.

دوست ندارم این را داستان را زبان حال یا سرگذشت خود نویسنده قلمداد کنم واما این واقعیتی است که داستان از نویسنده جدا نیست و با تفکراتی که هدایت در برخی از کتاب‌ها و مقاله‌هایش در مورد انسان و زندگی دارد بعید نیست که این داستان حکایت همان  درون نویسنده است که نویسنده به  خودکشی در پاریس فکر می‌کرده و به جای اینکه خودش خود کشی کند شخصیت تخیلی و داستانیش را کشته است.

داستان مانند خود هدایت کمی گیج و گنگ است کمی تو در تو است مثل داستان‌های دیگر نیست که بخواهی سرت را پایین بیندازی و بخوانی و بروی و ضمنا از آن داستان‌هایی نیست که قرار باشد از آن خوشت بیایید و با لذت بخوانی.

داستان اتاق سیاه فکری و زندگی مردی است که در نهلیستی خودش غرق شده و هیچ اهمیتی به هیچ چیزی نمی‌دهد اصلا هیچ چیزی به غیر از خودش را نمی‌بیند اما کار‌های دیگران را در حساب و کتابش می‌گنجاند. مثلا وقتی می‌خواهد خودکشی کند به این فکر می‌کند که احتمالا کی صاحبخانه می‌آید و اون در را باز نمی‌کند و صاحبخانه با خودش می‌گوید خواب است و خلاصه تا اخرش را محاسبه می‌کند.

داستان کسی است که در خودش و نوشته‌هایش غرق شده وبا خودش و نوشته‌هایش درگیر است می‌نویسد که خودش را آزاد کند اما نمی‌تواد و نهایت خودش را جور دیگر آزاد می‌کند.

از میان داستان‌های این کتاب شاید فقط چند داستانش جایی برای خواندن داشته باشد و بقیه از ان دسته داستان‌هایی هست که صادق کنتراتی قلم را برداشته و همینطور نوشته است.

اگر قرار نبود داستان‌های هدایت را بخوانم اصلا این داستان‌هایش را نمی‌خواندم تازه داستان آخر این کتابش محشر است داستانِ آب زندگی. نمی‌دانم تا حالا شما داستان پینه دوزی که سه پسر داشت و زمانی رسید که دیگر توان بر طرف کردن نیاز‌هایشان را نداشت به همین خاطر راهی سفرشان کردی و به آنها گفت برید دنبال زندگی‌تان و اگر زمانی توانستید به جایی برسید دنبال من هم بیایید.

اسم پسرانش حسنی قوزی، حسینی کچل و بالاخره آخرین پسر هم احمدک. مدت‌ها پیش من این داستان را شنیده بودم و می‌دانستم اما نمی‌دانستم نویسنده این داستان صادق هدایت است وقتی این داستان را در این کتاب دیدم تعجب کردم. داستانی که به زبان بچه‌گانه و برای بچه‌ها گفته می‌شود.

در کل این مجموعه داستان هم جالب و خواندنی نبود هم به خاطر نثری که گاه در نوشته‌های صادق ملاحظه می‌شود و هم گاهی اوقات به خاطر خود داستان و فضا سازی داستان.

خب البته اگر قرار باشد ما پدیدار شناسانه به این داستان و بر اساس قوانین امروزیِ داستان این داستان‌ها را مورد قضاوت و نقد قرار دهیم به سختی می‌توان نام این داستان‌ها را داستان گذاشت.

این داستان‌ها بیشتر به صورت گزارشی است یا سرنوشت نویسی که دقیقا این را در تمام داستان‌های این کتاب می‌توانید مشاهده کنید. اتفاقی که برای کسی افتاده و کسی دارد آن را برای شما تعریف می‌کند شاید این حس مشترکی باشد که در موقع خواندن تمام این داستان‌ها به شما دست می‌دهد.

مشکل دیگری که به چشم می‌آید در شخصیت‌های داستانی این داستان‌هاست چون شخصیت‌ها بیشتر شبیه تیپ هستند  و ما بیشتر با یک سری تیپ در ارتباطیم. فضای داستان کاملا توصیفی است و حرکت که از المان‌های اساسی داستان‌های امروزی است در این داستان‌های به چشم نمی‌خورد و گاهی حرکات را به صورت اضافات داستان و داخل پرانتز به داستان اضافه می‌کند.

قرار نیست با اینگونه داستان‌های اینگونه رفتار کنیم یعنی قرار نیست بحث نقد هرمونوتیک یا پدیدار شناسی راه بیندازیم اما این داستان‌های هدایت را بعد از سال‌ها قصه گویی می‌توان نقطه عطف داستان‌نویسی ایرانی دانست و اهمیتی که اکثر داستان‌های هدایت برای داستان نویسان دارد همین وجهه داستان‌های اوست.

مطمئنا وقتی داستان‌های هدایت و علی الخصوص این مجموعه داستان هدایت را بخوانید و بعد از آن چند داستان از نویسندگان معروف ایرانی بخوانید دقیقا خودتان متوجه تفاوت فضای داستانی و لذتی که می‌برید می‌شود واگر کمی با المان‌های داستان نویسی آشنا باشید به طور قطع تفاوت گونه داستانی را کاملا واضح می‌توانید حس کنید .

مثل مجموعه حاجی‌اقا اگر این داستان را هم نخوانید چیزی را از دست نخواهید داد.
این داستان را می توانید از این جا دانلود کنید

[Top]

توهم هدایت و حاجی‌آقایش

قرار نیست هر وقت اسمی از صادق هدایت پای کتابی باشد آن کتاب کولاک باشد یا خواندنی و خلاصه محشر باشد شاید از تمام داستان‌های صادق هدایت چند داستان کوتاهش و یکی دو رمانش خواندی باشد و داستان یا رمان باشد. مابقی‌اش یا یک مشت بیانیه سیاسی است یا یک مشت نطق و سخنرانی.

داستان‌ حاجی‌آقای صادق هدایت
داستان‌ حاجی‌آقای صادق هدایت

حاجی آقا یکی از آن کتاب‌های صادق است که اگر نخوانیدش چیزی از دست نمی‌دهید این رمانی است که تقریبا همه آن گفتگو است گفتگویی میان یک حاجی آقا و آدم‌هایی که با او دم خور هستند یا به او مراجعه می‌کنند.

فکر نکنید وقتی سخن از حاجی‌آقا می‌شود منظورش طلبه وآخوند است. نه! ظاهرا داستان فردی است بی سواد(بلد نیست بخواند و بنویسد) که بین مردم به حاجی آقا معروف است نه اینکه فکر کنید درس خوانده و از درس خواندن به اینجا رسیده باشد. بیشتر شبیه همان قلتشن‌هاست اما به روش خودش.

آدم چاپلوسی و البته خیلی زرنگ که با وجه‌ای دینی مردم را می چاپد و با شهرتی و پولی که پدرش داشته هزار دورغ و چرت و پرت به هم می‌بافت حرص شهوت و پول دارد چشمانش همه چیز را شکل پول می‌بینید یا شکل زن. بیشتر از این نمی‌خواهم از شخصیت داستان حاجی‌ آقا صحبت کنم فقط قصدم این بود که بگویم این حاجی‌ آقای صادق برخلاف تصور خیلی‌ها طلبه یا آخوند نیست چون خود صادق هدایت هم در داستانش بارها اشاره می‌کند که درسی نخوانده و حتی خواندن و نوشتن هم بلد نیست و خلاصه فقط خودش را به آن‌ها می‌چسپاند (البته او خودش را به هر طرفی که بوی پول حس کند می‌چشپاند) و وجه‌ای دینی از خودش نشان می‌دهد و شاید سالی چند بار نمازش را در مسجد بخواند آن‌هم به زور. او حتی پدرش هم آخوند نیست که بخواهد به واسطه پدرش این لقب به او داده شود.

همان‌طور که گفتم داستان، حرف‌های و صحبت‌های این حاجی آقا است که به نوعی قلتشن‌ است و یکی از مشکلات اساسی اجتماعی آن دوره زمانه. شخصیت اول در در این داستان فقط حرف می‌زند کمتر می‌شود که نویسنده به غیر از حرف‌های شخصیت اول با مخاطبانش اطلاعات دیگری به خواننده بدهد همه اطلاعات در سخنرانی‌های و حرفای بدون وقفه و بلند و حتی چرت و پرت گویی‌های این حاجی‌اقا است.

آدمی که در اندرونی خانه اش(در میان خانواده‌اش) و برای کسانی که او را از نزدیک می‌شناسند و فقط برای چاپلوسی پیش او می‌آیند و یا می‌خواهند کارشان را انجام دهد منفور است و برای مردم عادی گاهی نذر و نیاز‌هایش را می بینند امین و صادق است.

چیزی که در دیالوگ‌های این رمان به چشم می‌خورد یکسانی دیالوگ‌ها و این نقطه ضعفی است یعنی تقریبا تمام کسانی که در داستان حرف می‌زنند یه جور حرف می‌ِزنند و این نقطه بد داستان است آدم‌ها را نمی‌توان با نحوه‌ی حرف‌ زدنشان شناخت آدم‌ها در این داستان معرفی می شوند. البته شاید یکسانی دیالوگ‌ها به این بابت باشد که همه مردم در آن زمان یک جور حرف می‌زدند که فکر می‌کنم این‌طور نباشد. مطمئنا حرف زدن روزنامه نگار با مرد عامی فرق می‌کرده مطمئنا حرف زدن یک آدم درباری و یک پزشک فرق می‌کرده که در این داستان این تفاوت محسوس نیست.

یک شخصیت شاعری (منادی‌الحق) آخر داستان پیش حاج‌اقا می‌اید و شاید همان شخصیت صادق هدایت باشد چون حرف‌های نگفته صادق را به حاجی‌اقا می‌زند حسابی حاجی را پریشان می‌کند و هر چه از دهنش در می‌آید به حاجی می‌گوید و شاید داستان را صادق برای بیان کردن همین حرف‌هایش نوشته است خیلی هم صریح و بی پرده فحش‌هایش را به این قلتشن‌ها می‌دهد طوری که تمام فحش‌هایش به دل آدم می‌نشید.

داستان اصلا پیچیده نیست و از یک روند مستقیم پیروی می‌کند فراز و فرودی در کار نیست داستان از یک جا شروع می‌شود و به یک جا ختم می‌شود. داستان بیشتر فقط در اتاق بیرونی خانه اتفاق می‌افتد و همه دیالوگ‌ها آنجا رد بدل می‌شود. در این داستان کسی کاری نمی‌کند همه فقط حرف می‌زنند شما فقط حرف‌ها را می شنوید داستان سرد و بی روح است گوش دادن به حرف‌ها و چرت و پرت‌های حاجی اقا خواننده را خسته می‌کند حرف‌های اضافی که کرور کرور از دهان حاجی‌اقا بیرون می‌ریزد صحبت‌های تملق آمیزو پاچه‌خوارانه حاجی تا تئوریی‌های سیاسی و دروغ و دغل‌های حاجی.

باید حواستان جمع باشد که گفته‌ها را قاطی نکنید قرار نیست یکی در میان صحبت شود حاجی سخنرانی می‌کند و طرف مقابل فقط چند جمله می‌گوید خلاصه حاجی مرد حرافی است و البته خیلی دغل و زرنگ.

[Top]

مسئله زن‌ها بودند

هنوز وقتی صحبتی از زن‌ها و فمنیست و این حرف‌ها می‌شود تعریف مناسب و کاملی را نمی‌توان ارئه کرد و هر کسی بر طبق مبنای فکری و سلیقه‌خودش معنایش می‌کند.

از این حرف‌ها که بگذریم می‌رسیم به این‌ که آیا مسئله زن‌ها بودند؟

مسئله زن‌ها بودند
مسئله زن‌ها بودند

این نام داستانی است که آقای علی صالحی نوشته البته بعضی هم گفتند مجموع داستان و نمی‌دانم چرا؟ در هر صورت این کتاب به عنوان داستان است که نشر ثالث آن را چاپ کرده.

درحقیقت این داستان درگیری نویسنده با شخصیت‌هایی داستانش است. داستان با یک ابهام بزرگی شروع می‌شود داستان زن‌هایی که در زندگی باید زجر بکشند و زجر کشیدن انگار جزئی از زندگی‌شان شده است.

نویسنده با زن‌هایی زجر کشیده زندگی می‌کند دوست دارد به زن‌های زجر کشیده کمک کند همیشه زن‌های زجر کشیده را در خواب و بیداری می بینید که این زن‌ها در حقیقت شخصیت‌های داستانی نویسنده هستند.

وقتی صحبت از نویسنده می‌کنم یعنی همان راوی داستان که اینجا نویسنده است و دارد داستان خودش و درگیر‌هایش با داستان‌هایش و با ناکامی‌ داستان‌هایی که چاپ کرده سر و کله می‌زند.

مشکل از زن‌ها نیست مشکل از داستان‌های نویسنده است که یا چاپ نمی‌شوند و یا به فروش نمی‌رسد نویسنده داستان‌ زن‌های بدبخت و بیچاره را به تصویر می‌کشد و یک بار هم داستانی را در نشریه شهرشان چاپ می‌کند و همان روزنامه نقد داستانش را چاپ می‌کند یک نقدی که معلوم است کسی که‌آن را نوشته  اصلا نمی‌داند داستان نویسی چه هست از همه چیز گفته به غیر از داستان نویسی و نقد داستان نویسی. و به نظر من بیان خود این نقد نوعی نقد به نقد داستان نویسی است و کم ارزش و بی اهمیت جلوه دادن نقد‌ها است.
همانطور که گفتم سوژه داستان‌های نویسنده زن‌های بیچاره و بدبخت و عموما این داستان‌ها را یا کسی چاپ نمی‌کند و اگر هم چاپ می‌کنند به فروش نمی‌رسد و نویسنده مجبور می‌شود آن‌ها را بسوازند اما چیزی که در آخر داستان بیان می شود از زبان ویراستار ناشری که کتابش را برای چاپ به او داده است این است «به هر حال نمی دانم اما سوژه‌هات خیلی کهنه است …توصیف‌های ناتورالیستی منزجر کننده خواننده رو جذب که نمی‌کنه هیچ فراریش هم می‌ده.»

داستان مسئله زن‌ها بودند را می‌تواند یک نقد اجتماعی و عادی شدن خیلی چیز‌ها برای این انسان مدرن دانست. عادی شدن چیز‌هایی که به چشم خود می‌بینم و به راحتی از کنارش رد می‌شویم.داستان آدم‌های بدبختی که دوربرمان هستند و ما نسبت به آن‌ها بی اهمیت هستیم.

نویسنده اصرار دارد که چیزی را به مخاطب بفهماند یا منتقل کند اصرار زیادش بر خانم‌های جنوب شهر و بدبخت و بیچاره و بیان اینکه این داستان‌ها برای کسی دیگر ارزش ندارد، کسی نمی‌خواند، کسی این داستان‌ها چاپ نمی‌کند و یا اینکه این داستان‌ها مشتری‌شان را از دست داده‌اند چه در حیطه داستان‌ها چه در واقعیت وقتی در داستانش برخی از زنان بیچاره را که بهزیستی می‌فرستد مجانی معاینه می‌کند و وقتی نشان می‌دهند که همکارانش کسی را تحریک می‌کنند که برود و شکایت کند و خلاصه تمام این را برای این بیان می‌کند که بگوید روج آدمی مرده است روحی که بدبختی‌ها را می‌بیند و از کنارش رد می‌شود و حتی جلوی پای آنان که می‌خواهند کمک کنند سنگ می‌اندازند. ولی حالا سوال این است که چرا همه بد‌بختی‌ها برای زنان در این داستان و کتاب تعریف شده؟

با اینکه اگر این داستان را نخوانید چیزی از دست ندهید اما شاید خواندنش تجربه جدید و جالبی باشد.

[Top]

قُلتَشنِ دیوان

این نوع اسم‌ها و صفت‌ها، بگذارید بهتر بگویم حرف زدن‌ها برای ما نسل نویی‌ها بیگانه و نامانوس است، درست است همانطور که حدس زدید این نوع کلمات اصیل در زمان مشروطه  و استبداد صغیرو قبل از آن استفاده می شده.

دستان قلتشن دیوان نویسنده جمال‌زاده

این نام یکی از رمان‌های سید محمد علی‌ جمال‌زاده است که همه داستان‌خوان‌ها و داستان‌ نویس‌ها می‌شناسندش. جمال‌زاده پدر داستان نویسی‌ ایرانی است اولین کسی که پایه داستان نویسی را بنا نهاد و از قصه‌گویی و حکایت نویسی به داستان نویسی تبدیل کرد با این وجود  هنوزاثرات این قصه‌گویی و حکایت نویسی در داستان‌های جمال‌زاده مشهود است.

مهمترین تغییرات در داستان‌های جمال‌زاده و خصوصیت‌های داستانی اش:

۱٫    تصویر سازی خاص و استفاده از تمثیلات و مثل‌ها و نکات و استعارت به صورت بسیار جذاب و به جا، که به جان متن دوخته شده و باعث لذت بردن خواننده می‌شود مثل: «جان کلام آنکه و لو با سیلاب اشکِ یتیمانش هم شده بود تا آب به خانه نمی‌برد به خانه بر نمی‌گشت.» یا «توصیف مراحل غروب‌ آفتاب در حدود چهار مرحله و سه صفحه»

۲٫    شرح روابط فرهنگی، اجتماعی اهل کوچه ومحله، که به صورت دقیق و اصیل و زیبا این روابط را توصیف می‌کند که به حق هر خواننده‌ای احساس می‌کند در میان آن محله است و دارد زندگی می‌کند و دوست دارد خانه‌اش در آن محله و کوچه باشد و با مردم باصفا و مهربان کوچه همسایه شود.

داستان قلتشن دیوان داستانی است که در یک محله بن بست اتفاق می‌افتد با ۵ خانه که هر خانه نماینده یک قشر از جامعه است.یک پیشه ور، یک بیوه زن با دو پسر، یک آخوند، یک کاسب ویک تاجر.

البته ما در اینجا دو شخصیت داستانی داریم یعنی این دو به شخصیت داستانی شبیه‌تر هستند اما به طوری کلی‌ آنقدر شخصیت‌ها پخته نشده‌اند که بتوان به آن‌ها شخصیت داستانی گفت. داستان بین کاسب و تاجر است. کاسب‌های قدیم که با ایمان و مومن و حلال خوار و در آخر هم مرد خدا بودند  و اما این تاجر ما همان  افراسیاب خان قلتشن است کسی دقیقا در مقابل حاج شیخ مرتضی است خلاصه کلام کسی که مرد خدا نیست، مرد زورگو که زورش به دیگران می‌رسد پول‌دار است انگار همه ملک او هستند.

اگر داستان‌های جمال‌زاده و هدایت‌ را خوانده باشید این قلتشن‌ها در داستان‌هایشان نقش مهمی داشتند انگار این قلتشن‌ها جزئی از جامعه و زندگی بودند و همه جا وجود داشتند و یکی از تهدیدات جامعه بودند.

اما این قلتشن‌ها آدم‌ها خاصی نیستند همان آدم‌ها زورگو و دور رویی هستند که مذهبشان مذهب باد است و به هر طرف که باد بوزد به همان طرف می‌روند گاهی مشروطه خواه می‌شوند و با مردم به مبارزه با استبداد می‌پردازند گاهی با همراه نوکران و چاکران خود تفنگ به دوش می‌گیرند و مردم را به خاک و خون می‌گشند گاهی خون مردم را در شیشه می‌کند و گاهی هم مدرسه علمیه برای یتیمان می‌سازند و هیچ وقت هم روضه هفته‌گی‌شان قطع نمی‌شود و همیشه در ماه رمضان سفره افطار دارند و محرم هم مراسم عزاداری به پا می‌کنند.

جمال‌ِزاده یک داستان نویس رئالیست است و ناقد اجتماع به همین دلیل شناخت شخصیت‌های داستانیش وابسطه به محیط و اجتماع زندگی‌ آن‌هاست و بدون درک و فهمیدن این محیط شخصیت‌هایش ناقص هستند و رفتارهایشان قابل قبول نیست به عبارت دیگر خلقیات شخصیت‌ها بیشتر از روحیاتشان مطرح است.

به هر حال داستان قلتشن داستان رویارویی خیر و شر یا اهریمن و یزدان نیست داستان مردمان ساده دل و مردمان چاپلوسی است که در همه جامعه‌ها هر کدام به وجه خاص خودش وجود دارد.

شاید ذکر نکته‌هایی که هنگام خواندن و بعد از خواندنش یادادشت کردم و به نظرم کمی مهم می‌آمد شما بیشتربرای خواندن و نخواندن این داستان کمک کند.

۱٫    هنگام خواندن داستان به واسطه توصیف کامل و زیبای نویسنده به راحتی می‌توانستم آن محله و مردمان و کار‌هایشان را تصور کنم و برایم لذت بخش بود خواندنش

۲٫    با خواندن این داستان اطلاعاتی در مورد جامعه زمان مشروطه و برخی از مردمان آن زمان و برخی باید‌ها و نباید‌های آن جامعه و آن مردم کسب کردم که برایم جالب بود.

۳٫    شاید به علت نوع انتخاب زوایه دید باشد که زاویه دید من روای است اما گاهی تبدیل به دانای کل می شود و خلاصه زوایه دید چرخشی نسبی دارد اما حضور نویسنده در داستان به واسطه قضاوت‌هایش کاملا حس می‌شد.

۴٫    همانطور که گفتم داستان منطقه‌ای است یعنی فقط در همان جامعه و اجتماع همچین اتفاقی جالب است.

۵٫    تفاوت میان داستان نویسی و قصه نویسی با خواندن این داستان  حس می‌شود.

۶٫    این داستان اضافات زیاد دارد و به عبارت دیگر از آن حرف چخوف « اگر اسلحه‌ای را که به دیوار آویزان است را در دستانت نشان دهی آن اسلحه باید در داستان شلیک کند» را رعایت نکرده است

خلاصه اینکه از خواندن این داستان لذت بردم و پیشنهادم می‌کنم بخواندیش.

و این هم چند پاراگراف از این داستان:

«این آدمی که تا همین الان خیال می‌کردی از دماغ فیل افتاده است اینک به صورت گربه‌ای در آمده بود که با موشی بازی کند؛  که ناگهان موشک زیر چشمش تغییر شکل داده و همچون شیر ژیانی شده بود»

«اینک مرحله نخست را می‌پیماییم و آسمان مدام رنگ می‌گیرد و رنگ بر می‌دارد و نقدا به پوست پیاز در آمده است وچادر شب چادر زعفرانی و عبار الود شام غریبان بر سر ملک ری کشیده است.و در کنارِغربیِ آسمان یک قافله از ابرهای تیره و تار پاره پاره -به صورت اشخاص ماتم زده و سیاه پوشی که جنازه‌ای را مشایعت می‌نمایند- آهسته و آرام در جاده لاجوردی افق در حرکت هستند»

[Top]

بیگانه‌ای از همه بیگانه

    بیگانه داستان یک انسان بیگانه در میان مردم است داستان شخصی که به هیچ کدام از چیز‌هایی که دیگران ارزش می‌دانند معتقد نیست و زندگی را به یک سردی و بی احساسی خاصی دنبال می‌کند.

    داستان مورسوی جوان فرانسوی است که در الجزایر زندگی می‌کند. در آرپاتمانی تنهاست. برای او، بودن یا نبودنِ خیلی چیز‌ها فرقی ندارد زندگی همان است که می‌گذرد که در یک دیالوگ از زبان مورسو دقیقا این جملات بیان می‌شود:
    «آدم هرگز نمی‌تواند زندگی‌اش را تغییر دهد.
    ارزش‌همه زندگی‌ها یکی است.»بیگانه آلبر کامو

    آینده‌اش و زندگی‌اش همان است که می‌گذرد و منتظر آن است که پیش می‌آید. هیچ امید و آروزی برای خود ندارد هیچ چیز برای او تفاوت ندارد. وقتی مادرش فوت می‌کند هیچ حس متفاوتی ندارد. مادرش را حاضر نیست در تابوت ببیند. بعد از فوت مادرش به گردش می‌رود و دوست دخترش را می‌بیند.

    و آخر سر هم در یک سلسله داستانی به خاطر همین بی تفاوتی‌ها اعدام می شود.

    دادگاهی که برای او تشکیل شده به خاطر قتلی است که مرتکب شده اما جرم او قتل نیست آنچه که همه به او اشاره می‌کنند رفتار سرد و بی احساس مورسو است. در دادگاه هیچ یک از شاهدها در مورد قتل نمی‌گویند در مورد مرگ مادر مورسو می‌گویند که چگونه بی‌احساس و سرد بوده و هیچ اشکی برای او نریخته است.

    دلیل تمام این بی‌احساسی‌ها صداقت مورسو است مورسو شدیدا صادق است با صداقت احساسش را بیان می‌کند وقتی که دوست دخترش از او می‌پرسد دوستش دارد یا نه او جواب می‌دهد نه! وقتی به او می‌گوید می‌خواهد با او ازدواج کند او جواب می‌دهد برایش فرقی نمی‌کند.

    اما به همسایه‌اش رمون که زن عربی دارد و انباردار است و حدس می‌زند که زنش فریبش داده کمک می‌کند با اینکه تمایلی به دوست شدن با او ندارد اما با او دوست می‌شود و آخر سر هم به خاطر همان دوستش اعدام می‌شود.

    او حتی در دادگاه هم حاضر نیست از خودش دفاع کند به او می‌گویند وکیل بگیرد اما نمی‌گیرد چون برایش اهمیت ندارد که چه می‌شود. بارها می‌شود که می‌خواهد در مقابل دروغ‌ها و تهمت‌هایی که به او می‌زنند بلند شود و حرفی بزند اما با خود می‌گوید این‌ها که حرف مرا نمی‌فهمند…

    مورسو کسی را می‌کشد و از کشتن پشیمان نیست چون او هرگز از کاری که انجام شده پشیمان نمی‌شود معتقد است که سرنوشت سرزنش ندارد. اصلا بلد نیست خودش را سرزنش کند.

    وقتی در دادگاه دادستان حرف می‌زند شاهد‌ها حرف می‌زنند یا وکیل حرف می‌زند او در دادگاه نیست و حواسش نیست که بقیه چه می‌گویند. او می‌داندکه این جریان زندگی است و هیچ مقاومتی نمی‌کند.

    اما زمانی که مرگ را در یک قدمی خود می‌بیند درخواست تجدید نظر می‌کند اما پذیرفته نمی‌شود تازه لذت‌هایی را که داشته و از دست داده درک می‌کند تازه حس می‌کند ماری را دوست دارد تازه حس می‌کند قدم زدن در ساحل چقدر لذت بخش است.

    مورسو به خدا و مسیح اعتقادی نداشت و بار‌ها از دیدن کشیش سر باز زده بود و در آخر سر که کشیش بدون اجازه او به دیدنش آمده بود با او جر و بحثش شده بود حتی دست به یقه هم شده بودند.

    مورسوی جوان به همه چیز بی اهمیت است چون آن‌ها را دارد ولی زمانی که آن‌ها را از دست رفته می‌بیند تازه ارزش‌ آن‌ها را درک می‌کند.

[Top]

وقاحت

دستش را داخل جیبش کرد. بسته ای از جیبش بیرون آورد درش را باز کرد ‌آدامسش بیرون انداخت و دانه ای به دهانش رساند.
جیب دیگرش را وارسی کرد دستش را بیرون آورد و به دهانش نزدیک کرد.
آتشی از میان دستش بیرون آمد. روشنش کرد.
همه نگاهش می‌کردند.
قدم‌هایش را محکم تر بر می‌داشت. سرش بالابود و به همه نگاه می‌کرد می‌خواست جواب نگاه‌های همه را با نگاه بدهد.
نگا‌هایش پر از تمسخر بود.
دود‌ها را به طرف مرد بیرون می‌داد
یک دستش در جیبش و دست دیگرش را مدام به دهانش می‌رساند.
سنگی پایش را گرفت فرصت نکرد دستش را از جیبش در آرود. سیگار در دهانش بود.
دماغش خون می‌آمد. کسی به طرفش نیامد.
نمی دونم چرا خدا به شما فرصت می‌ده! روزه خوری اونم با این وقاحت!!! این را پیرزنی گفت که با نگاهی سنگین از کنارش می‌گذشت.

[Top]

سگ

همیشه این طرف و آن طرف بود. اما چند روزی بود جایی پیدا کرده بود.
آنجا کسی بود که هوایش را داشت به او آب و غذا می‌داد.

روز‌ها می‌رفت و شب‌ها می‌آمد.
خستگی را در چشمان پسرک می‌دید.
چند روزی بود پسرک پشت به او غذا می‌خورد.
صبح که بلند شد او را دید.چشمانش بسته  روی زمین  افتاده بود. کیسه ای در دهانش بود.
جلو تر رفت کیسه پاره شده بود داخلش می درخشید. درخششی زرد رنگ، برق می زد، اما چشمان او پلک نمی زد.

[Top]

دنیا

سنگ‌ها در دستشان بود.
آمده بودند پیشوازش.
همان که دیروز برایش گریه کرده بودند

[Top]