Category: داستان

باران

باران می‌بارد
و من در آن
با چتر خاطرات خیس تو
در باران راه می روم

پسرک

کوله پشتیش به کولش انداخت در را محکم به هم کوبید و رفت.
مادر به دنبالش می‌دوید.
صدایش می‌زد.
اما او توجهی نمی‌کرد.
بلند تر صدایش می‌زد.
اما باز فاید‌ه‌ای نداشت.
آخر پسرک کر شده بود.

[Top]

نوبل

وقتی هانریش بل جایزه نوبل را گرفت گفتند این نوبل بود که ارزشمند شد نه اینکه نوبل هانریش بل را ارزشمند کرد.

هانریش بل داستان نویس شهره آلمان است که بعد از افت شدید ادبیات آلمان ظهور کرد، درحالی که همه می‌گفتند ادبیات آلمان مرده است.

او بود که ادبیات آلمان را زنده کرد.

خواندن داستان هایش را توصیه می‌کنم هم به خود هم به شما

چنین شد که روز و شب پدید آمد.
داستان‌های کوتاه هانریش بل. 
مجموعه سکوت دکتر مورکت.
بچه ها غیر نظامین
جالوس ها
برخیز دلدارم برخیز
چهره غمگین من
و..

[Top]

او‌می‌آمد

او می‌آمد و من می رفتم.
و بازهم او می‌آمد و من می رفتم.
خدایا چرا این راه پایانی ندارد خسته شدم

[Top]

اول کلام

می‌خواهم اولین پست را خودم بنویسم

وقتی این وبلاگ را داشتم ثبت می کردم خنده ام گرفت‌ آخر نوشته‌آم داستان های من و خواهرم

فکر کنم تا اونجایی که من خبر دارم و سوادم قد می‌دهد این از کلماتی هست که خیلی زیاد سرچ می‌شه .
پس سرچ خورش خیلی زیاده باید هوای وبلاگ رو داشته باشم سعی می‌کنم داستان‌های خوبی رو بنویسم و براتون بذارم که بتونید استفاده کنید  و حتما ما رو در بهتر شدن ‌داستان ها مون کمک کنید

[Top]