Category: هنر

تفسیر، انتقام عقل از هنر است

سوزان سانتاگ، یکى از بهترین منتقدان هنرى سه دهه ى اخیر، معتقد است: «تفسیر، انتقام عقل از هنر است.»

این تعبیر برایم خیلی جالب بود چرا که در بسیاری از فیلم‌هایی که می بینم و نقد‌های که می‌شنوم این انتقام عقل از هنر را احساس می‌کنم. اگر چه شاید برای خیلی از افراد سهل گرفتن بسیاری از مسائل ساده انگارانه باشد اما من دوست دارم همه چیز را سهل بگیرم و فکر می کنم اصل در سهل گیری است مگر اینکه خلاف آن ثابت شود. برای اتفاقات مسائل فلسفی پیچیده سرهم نمی‌کنم و داستان سرایی نمی‌کنم. در مواجه با فیلم و آثار هنری نیز همین دیدگاه را دارم.

مطلبی می‌خواندم که در آن با مطلب زیر مواجه شدم و شجاعت و جسارت این فیلم سازان را ستودم. به نظرم بسیاری از تحلیل‌ها و نقد‌ها همین است که در زیر می‌خوانیم

“بسیارى از بزرگ‏ترین سینماگران تاریخ نظیر آلفرد هیچکاک، جان فورد و هوارد هاکس در مصاحبه ‏ها و اظهارنظراتشان از معناهایى که منتقدان از آثارشان بیرون مى‏ کشیدند، اظهار بى ‏اطلاعى مى ‏کردند. منتقد جوانى در گفت ‏و گویى با وینسنت مینه ‏لى، که در اولین شماره ‏ى مجله ‏ى مووى، یکى از تأثیرگذارترین مجلات تاریخ سینما، چاپ شده، از این فیلم‏ساز برجسته‏ ى هالیوودى درباره ‏ى صحنه ‏اى از فیلم چهار سوار سرنوشت مى ‏پرسد: «چرا در این لحظه دوربین به بالا حرکت مى ‏کند؟» و در حالى که انتظار یک توضیح مفصل را درباره ‏ى مفاهیم پنهان در این حرکت دوربین دارد، جواب مى ‏گیرد: «چون مرد به آسمان نگاه مى ‏کند!»”

اگر چه فکر می کنم بهترین مواجه و نقد و تحلیل فیلم بررسی آثار صوری و فرمی آن است به نحوی که استدلال قانع کننده‌ای برای آن وجود داشته باشد و یا دلالتی برای تحلیل مورد نظر در فیلم وجود داشته باشد حتی اگر خود هنرمند آن را قصد نکرده باشد و قصد هنرمند در تحلیل فیلم اهمیت چندانی ندارد اما از آن طرف هم معتقدم بیرون کشیدن مبانی فلسفی و غامض که بیشترشان ذوقی و غیر قابل استناد و استدلال هستند در فیلم احمق خطاب کردن مخاطبان و تماشاگران فیلم است.

جای تعجبم از این است که بسیاری از فیلم‌سازان ایرانی وقتی که مبانی فلسفی و انسان شناسی و … دیگر را منتقدان بیان می‌کنند هیچ‌گاه زبان به تکذیب نمی‌گشایند و در بسیاری از موارد تایید هم می‌کنند. فیلم‌سازانی که اگر یک‌بار از آنها بپرسیم مثلا اگزیستانس یعنی چه در بیان معنای آن می‌مانند اما اقرار مبانی و مفاهیم اگزیستانسیالیستی در فیلم خود می‌کنند.

 

آقای مهرجویی؛ آشغال زدایی را از سینما شروع کنید

چه حرصی خوردم وقتی که به خاطر پولی که داده بودم مجبور بودم خزعبلاتی را که مهرجویی کنار هم چیده بود ببینم. البته بیشتر انگیزه برای ماندن و دیدن فیلم دوستی بود که فکر می کردم پشت سرم نشسته و می خواستم آخر فیلم ببینمش و باهم چیزهایی نثار مهرجویی کنیم.

اصلا این فیلم هیچ چیز نداشت چه از نظر فرمی و چه از نظر محتوایی. بوی پول از تمام فیلم می آمد شعار از جای جای فیلم مثل آشغال روی مخاطب می ریخت. شاید این پول شهرداری تهران برای ساخت فیلمی بود که سراسرش فحش به تمام کسانی بود که این فیلم را می دیدند. مهرجویی پول گرفته بود تا به جامعه فحش دهد جامعه ای که شیعه دارد و مسلمان دارد اما در فیلم او هیچ جایی از دین و دیانت نبود.

عکاسی در جامعه با خواندن کتابی فنگ شویی یا هر کوفت و زهرمار دیگری تبدیل به قهرمان می شود، در جامعه اسلامی که این همه دلیل و راه برای عوض شدن و جود دارد فنگ شویی باید راه گشایی و دلیل تاثیر کسی باشد؟

اندیشه اسلامی فضیل ابن عیاض ها داشته  است آنهایی که دزد و بدکاره و بودند و با شنیدن آیه یا خطی از قرآن متحول شدند و عارف و وارسته شدند اما حالا کارمان به جایی رسیده است که داعیه دار سینمای معنا گرا جناب آقای مهرجویی بیایید و برایمان راه و رسم تغییر با مکاتب و فرهنگ هایی این چنینی یادمان دهد.

بعید می دانم پول گرفتن جناب اقای مهرجویی از شهرداری تهران برای ساختن همچین آشغالی غیر واقعی باشد. آنقدر شعار در این فیلم وجود دارد که تنها توجیه آنها همین پول هایی است که پشت پرده و در آن طرف مخاطبان برای سرگرم کردن و فحش دادن به آنها رد و بدل می شود.

جای هیچ شک و شبهه ای نیست که فرهنگ اسلامی بسیار و بسیار به تمیزی و پاکی اهمیت داده است. در فقه بابی به نام باب طهارت است که برای تطهیر جسم و روح انسان است. عکاس باشی قهرمان فیلم مهرجویی می خواهد با جارو کردن و تمیز کردن محیط افراد خود با سوفور شدن و نارنجی پوشیدن به آرامش روح برسد.

آقا این درست نیست. وقتی که ما در منابع خودمان راه های زیادی برای رسیدن به آرامش روح داریم. وقتی یک مسلمان برای رسیدن به آرامش روح باید نماز بخواند، قرآن بخواند و …. باید ترویج خرافه و باطل کرد.

 برای سینمای ایران و برای خودم تاسف می خورم و بیشترین تاسفم این است که این فیلم در جشنواره فجر برنده جایزه شده است مهم نیست چه جایزه ای و چه جایگاهی را گرفته مهم این است که برنده شده است. البته شاید در این وانفسا بازار فیلم و در میان مقایسه با فیلم های دیگر این جایزه را گرفته باشد.

حرف آخر هم جناب اقای مهرجوی شما و همکارانتان اگر می خواهید کاری بکنید لطف کنید جارو به دست بگیرید و این آشغال سازی در سینمای ایران را جمع کنید. خسته شدیم بس که به سینما رفتم چه برای دیدن فیلم های ادم های مشهور و چه غیر مشهور و حرص خوردیم و دهان دره کردیم و لحظه شماری می کردیم فیلم تمام شود و خلاصه باید یک کتاب نوشت از داستان های مخاطبان سینمای ایران در سینما

آدم به راستی حالش بد می شود از اینکه بازیگر و کارگردان برای همچین مزخرفی هم دیگر را تحویل می گیرند. و این همه جنجال می کنند. به نظر من و برای من مهرجویی را باید از سینمای ایران فراموش کرد. بهداد که جایگاهی ندارد که بخواهیم از او صحبت کنیم.

کاری به حرف های رد و بدل شده بین ده نمکی و جیرانی ندارم  در مورد چرایی حذف نارنجی پوش از نقد ندارم اما اگر می گذاشتند آقای فراستی این فیلم را نقد کند جناب مهرجویی بلوایی به پا می کرد و از زمین و زمان قهر می کرد و چه حالی می داد. همه می دانند که فراستی با هیچ کس شوخی ندارد و ملاحظه هیچ کس را نمی کند و این را خود جیرانی از همه بهتر می داند و برای اینکه از تیرها مهرجویی در امان باشد از نقد این فیلم چشم پوشی کرد. البته هوچی گری های حامد بهداد را هم برای نقد نکردن این فیلم باید در نظر گرفت

نقد علی معلم

[Top]

جدایی سیمین از نادر

از فیلم‌های فرهادی خوشم نمی‌‌اید اما دوست دارم ببینمشان. اینکه خوشم نمی‌آید شاید بهترین دلیلش این باشد که اذیتم می‌کند. و اینکه دوست دارم ببینمشان به خاطر نحوه پرداخت و شخصت‌پردازی فیلم‌هایش است.

فیلم‌های اصغر فرهادی فرم خاص خودش را در سینمای ایران دارند به همین خاطر است که من از اول فیلم تا اخرش حضور تفکر و فرم فیلم‌های اصغر فرهادی را در تا آخرش می‌دیدم.‌‌ همان فرمی که در «درباره الی»، «چهار شنبه سوری» و بقیه فیلم‌های او وجود دارد.

آن چیزی که من را در فیلم‌های فرهادی اذیت می‌کند یکی حرکت  مدام و ناگهانی دوربین است و دومی فضای نهلیستی موجود در فیلم‌های او. البته شاید خیلی‌ها حرکت‌های ناگهانی دوربین و نحوه فیلم برداری خاصش را یکی از خوبی‌های فیلم‌های او بدانند به این تصور که این حرکت‌ها باعث واقعی‌تر شدن فیلم می‌شود و حرف‌هایی مانند این.

اما این حرکت‌های ناگهانی دوربین و بالا و پایین رفت تصور عذاب آور است و البته شاید بد نباشید نظریه پردازان سینمایی به جای نظریه‌پردازی صرف کمی هم به بیننده و روان‌شناسی بیننده اهمیت می‌دادند.

فضای نهلیستی و بدون هدف و امیدی که اصغر فرهادی به خوبی در فیلم‌های خود نمایش می‌دهد برای بسیار غیر واقعی است. شاید دنیای من و دنیای فرهادی با هم فرق می‌کند. شاید جایی فرهنگی من در آن زندگی می‌کنم با فرهنگی که فرهادی در آن است بسیار متفاوت است. اما هر چه که باشد از داستان‌های اصغر فرهادی نمی‌توان گذشت آن چیزی که برای من بیشتر از هر چیز در فیلم‌های او جالب است.

نحوه پرداخت داستان‌هایش چیزی است که باعث می‌شود من بر روی صندلی سینما بنشینم و فیلم‌هایش را دنبال کنم.

این فیلم اصغر فرهادی را هم باید گذاشت جدایی سیمین از نادر چرا که آنچه ما در این فیلم می‌بینیم جدایی سیمین از یک مرد مذهبی است که البته نشان می‌دهد آن قدر هم مذهبی نیست و بسیار بی‌عاطفه است کسی که حتی یک بار هم به همسرش نگفته دوستت دارم و حتی در بد‌ترین احوالش که خودش هم می‌داند بد است حاضر نیست بگوید وحاضر نیست درخواست کند و خواهش کند و خلاصه اینکه بسیار بی‌عاطفه است. بنابراین این سیمین است که می‌خواهد از نادر جدا شود.

اوج فیلم‌های اصغر فرهادی را می‌توان در نمایش تضاد‌ها دید. سکانس‌هایی که او می‌خواد تضاد‌ها را نشان دهد اوج فیلم‌اش است که این سکانس‌ها را به زیبایی نمایش می‌دهد مثلا زمانی که راضیه می‌خواهد قسم بخورد تا در آن وضعیت اقتصادی بد و ظلمی که به آن‌ها شده و خلاصه همه آن موقعیت بدی که در آن وجود دارد قسم نمی‌خورد. چون از پول حرام می‌ترسد.

[Top]

شب آفتابی

کمی خسته تراز بقیه بودیم آخر از صبح تا آن ساعتی که حدود هشت بود تهران بودیم. صبح رفته بودیم موزه هنر‌های معاصر و بعد از ظهر هم مهمان کتیبه کورش بودیم.

تنه آدم‌ها به هم می خورد. براحتی نمی شد راه بریم. برخی از دوستان رفتند آش بگیرند. صف آش طولانی بود. ما رفتیم وضو گرفتیم تا نماز بخوانیم. ظاهرا همه کمی زود آمده بودند. قرار بود نمایش ساعت هشت و نیم شروع شود ولی وقتی به آنجا رسیدیم گفتند یک ربع به ده.

حدود یک کیلومتری شاید هم بیشتر از آنجایی که بودیم و نماز خواندیم تا محل نمایش فاصله بود. باید پیاده می‌رفتیم بین کوه‌ها، نمایش از نوع کوهی‌اش بود. لوکیشن و صحنه‌اش در کوه بود.

وقتی به محل ورودی رسیدیدم انبوهی از جمعیت را منتظر دیدیم. هنوز درب‌های ورودی به سمت محل نمایش باز نشده بود گفتند یک ربع به ده باز می‌شود حدود ۲۰۰ متری آدم جلوی ما منتظر و به صف بودند تا درب‌ها باز شود.

وقتی به محل نمایش رسیدم تقریبا پر شده بود. حدود ۱۵۰۰ نفری داخل نشسته بودند. ما هر طور شد خودمان را به زور جا دادیم. تازه ما تقریبا اولین‌های جمعیت حساب می‌شدیم. به همت مجری محترم که یکی‌دوباری ما را با بردن نام صاحب الامر بلند کرد فکر کنم حدود ۲۵۰۰ نفری را در سالن ۱۵۰۰ نفری جای داد.

به هر صورت با اینکه شاید نیمی از جمعیت بیرون محل نمایش بودند و نتوانستند وارد شوند نمایش شروع شد. چه جذاب و زیبا

قرار نیست از نمایش شب آفتای برای‌تان بگویم فقط همین را بگویم این نمایش ارزشش را داشت که آدم دو ساعت روی دو زانو بنشیند یا دو کیلومتر در زمین خاکی با آن خستگی پیاده روی کند.

در برخی از صحنه‌ها که نمایشی از صحرای کربلا یا جریان به آتش کشیده شدن درب خانه حضرت زهرا بود صدای گریه‌های بلند بلند مردم به راحتی شنیده می‌شد. همه گریه می‌کردند.

نور پردازی، صدا گذاری ، موسیقی و خلاصه خیلی چیزها عالی بود. شب بسیار پر خاطره و لذت بخشی شد برایمان.

اطلاعات بیشتر در مورد این نمایش را از اینجا دنبال کنید.





عکاس این عکس‌ها دوست عزیزم  حسن الماسی است و بقیه‌ آن‌ها را می‌توانید در اینجا ببینید

[Top]

حیران

فیلم حیران داستان حیرانی آدم‌هاست. آدم‌هایی که به هر دلیل عشق را بر عقل مقدم می‌دارند البته نه اینکه مقدم بدارند، بلکه عقل را زیر پای عشق له می‌کنند. داستان حیرانی دختر شمالی که عاشق یک تبعه افغانی شده است.

باران کوثری در این فیلم به زیبایی نقش یک دختر عاشق را بازی می‌کند و احساس دیوانگی و عشق خود را به خوبی به تصویر می‌کشد. داستان یک دختر شمالی که در شهر درس می‌خواند و هر روز به شهر می‌رود و بر می‌گردد.

به نظر من سوژه انتخاب شده برای این عشق بسیار مناسب است، چون به این مدل دختر‌ها می‌خورد که اینگونه عاشق شوند و عاشق یک کارگر افغانی. یک دختر با فرهنگ روستا که درس‌خوانده‌ است ولی باز هم برای باور پذیرتر کردن داستان می‌توانست نشانه‌های دیگری را هم قرار دهد.

البته این کارگر افغانی برای دانشگاه به ایران آمده، پاسپورت و ویزا دارد اما برای اینکه بتواند خرج دانشگاه را بدهد با یک شرکت راه سازی «یا همچین چیز‌هایی» پایش به روستای ماهی«نقش باران کوثری» که در شمال است باز شده و چند ماهی است که ماهی را زیر نظر دارد و ماهی هم می‌داند که یک افغانی دنبالش است.

انتهای داستان را هر کسی می‌تواند با توجه به نگاه ایرانی‌ها به افغان‌ها حدس بزند. داستان خیلی ساده است. اما زیبایی داستان این است که دختر دیوانه شده، دختر دیوانه‌وار عاشق شده، به طوری که حتی نمی‌تواند دوری چند ماهه پسر را که برای درس خواندن به تهران برگشته تحمل کند و از روستا به تهران می‌رود.

قسمت مهمی از فیلم در مورد مشکلات شوهر ماهی است که در ایران به عنوان دانشجو آمده و پاسپورت هم دارد ولی کار گیرش نمی‌آید، زمان پاسپورتش تمام می‌شود به طور قاچاقی در ایران زندگی می‌کند و بالاخره یک روز می‌رود و دیگر بر نمی‌گردد.

آنچه که غفلت شده این است، فیلم‌نامه نویس که داستان این فیلم را نوشته از اینکه اگر یک تبعه خارج از کشور زن ایرانی بگیرد و ازدواج کند دیگر مشکل قانونی برای اقامت ندارد اطلاعی نداشته و یا نمی‌خواسته اطلاعی پیدا کند.بعد از ازدواج ماهی با حیران این مشکل اساسی حیران است و جالب است که یک دانشجو این مساله را نمی‌داند و جالب‌تر از اینکه ازدواج این دختر با عدم رضایت پدر و با رضایت پدر بزرگ به ثبت قانونی نمی‌رسدو هیچ کس از اطرافیان آن‌ها حتی فکر ثبت کردن این ازدواج را نمی‌کنند و حتی تمام دوستان حیران که افغانی هستند از این‌گونه اقامت گرفتن اطلاعی ندارند.

با همه این احوال توجه نکردن به این مساله می‌تواند اشتباه بزرگ این فیلم باشد، که باعث می‌شود داستان باور پذیر نباشد و بیشتر بر اساس تخیلات سازندگان آن باشد تا واقعیت.

جالب این است وقتی نیروی انتظامی حیران را می‌گیرد و ماهی زن حیران به دنبال شوهرش از این اردوگاه افغانی به آن اردوگاه افغانی روان است و می‌گوید دنبال شوهرم هستم هیچ‌کس این مساله را به او نمی‌گوید و حتی زمانی که او می‌خواهد برای پیدا کردن حیران به افغانستان برود و به علت نداشتن پاسپورت به او اجازه خروج نمی‌دهند و او یک برگه که به عنوان سند ازدواج او و حیران است را به افسر نشان می‌دهد و صحبت‌هایی بین‌شان رد و بدل می‌شود هیچ اشاره‌ای به اقامت گرفتن حیران و این حرفا نمی‌شود و اینکه ازدواج آن‌ها غیر قانونی بوده است.

اشاره نکردن به این مسائل فقط برای پیشبرد داستان تخیلیی است که بویی از نقد اجتماعی دارد که  زیاد جالب به نظر نمی‌رسد. اما تمام این‌ها باعث نمی‌شود که از دیدن این فیلم پشیمان شده باشم.

[Top]

عطیه!

عطیه همان هر فیلم «هر شب تنهایی» خودمان است که مدتی حرفش میان اهل سینما بود. فیلمی که به خاطر لوکیشن خاصش«حرم اما رضا(ع)» مشتاقان زیادی رو به سینما آورده بود. و شاید به خاطر همین لوکیشن بود که کارگردان اسم فیلم را از عطیه به هر شب تنهایی تغییر داد.

شاید خیلی‌ها مثل من وقتی تیز‌های تلوزیونی این فیلم را دیدند که بیشتر لوکیشن‌های حرم امام رضا (ع) را نشان می‌داد توقع داشتند فیلمی باشد بر محوریت امام رضا، فیلمی باشد که صحبت از معجزه می‌کند، می‌خواهد مطلبی یا معنایی دینی و مذهبی را نشان دهد.

اما در حقیقت این فیلم داستان عطیه و سرگردانی‌هایش است عطیه‌ای که به خاطر احساس اشتباهش نسبت به اطرافیانش، خودش را تنها کرده، همه را از خودش دور کرده. عطیه‌ای که  چهار ماه بیشتر زنده نمی‌ماند و دو ماهش گذشته، عطیه‌ای که مهربان است اما بیمار. او گم شده است، در خودش گم شده، در این دنیا گم شده واین گم شدنش را کارگردان به خوبی به تصویر می‌کشد. با اینکه بازی لیلا حاتمی این گم شدن و تنها بودن را به خوبی نشان می دهد اما صدای عطیه که توضیح این واضحات  می‌دهد روی اعصاب است.

یکی از مهمترین ضعف‌های این فیلم  بیان همه‌ آنچه که خود بیینده از تصاویر می فهمد است. عطیه زیاد حرف می‌زند کارگردان دوست دارد همه چیز را به بیننده بگوید دوست ندارد بیننده خودش به کشف برسد و به این کشفش اعتماد کند و لذت ببرد. اما در مقابل نقطه قوت این فیلم بازی بسیار خوب حامد بهداد در نقش یک عاشق معتقد و لیلا حاتمی در نقش یک زن تنهای سرگردان و گم شده است.

عطیه‌ای که گم شده با اصرار شوهر به مشهد می‌آید، قصد زیارت ندارد، سرگردان است، وقتی به حرم می‌رود فقط درصحن‌ها راه می‌رود، عطیه سرگردان به دنبال روشنایی نیامده است او باورش را از دست داده است.

در آخر این امام رضا(ع) نیست که به او باور می‌دهد داستان گم شدن یک بچه عرب است که عطیه او را پیدا می‌کند و مدتی با اوست، به دنبال پدر و مادرش می‌گردد اما پیدایشان نمی‌کند این داستان میانی بسیار گنگ است و سوالات زیادی بدون پاسخ می‌ماند.

عطیه اسم او را طوطی می‌گذارد، زبانش را نمی‌فهمد عطیه نمی‌تواند دختر بچه‌ را رها کند، برایش کفش می خرد وقتی دختر بچه خودش را خیس می‌کند برای لباس می‌خرد، با هم جگر می‌خورند، طوطی مریض می‌شود و عطیه همانند یک مادر مضحک به سوال‌های دکتر جواب می‌دهد و دکتر هم اصلا هیچ شکی نمی‌کند که این چه مادری است.

جالب اینجاست که در این ۱۲ الی ۲۰ ساعتی که طوطی با عطیه است هیچ خبری از مادر والدین دختر بچه نیست، دختر بچه‌هم پیش عطیه احساس آرامش می‌کند. زیاد بی تابی نمی‌کند. عطیه دختر بچه را به قسمت گم شدگان می‌برد، والدین دختر بچه به قسمت گمشد‌گان هم نرفته اند. همانطور که گفتم این داستانی که میان داستان اصلی اتفاق می‌افتد ژر از اشکال است.

عطیه مشکلی بزرگ دارد و این مشکل باعث شده که گم شود. اگر عمل جراحی کند احتمال خوب شدنش بسیار است. کارگردان به  بیننده نشان می دهد که  پدرش قبلا این بیماری را داشته و عمل کرده و فلج شده تا بیننده این‌ گونه فکر کند، اما داستان این نیست، داستان عشق عطیه به شوهرش است و عشق شوهرش به او واز ترس اینکه مبادا شوهرش را از دست بدهد عمل نمی‌کند و اما آن طرف شوهرش و بقیه اصرار دارند که عطیه عمل کند، شوهرش عطیه‌ را بسیار دوست دارد، عطیه خودخواه شده، عطیه به خودش فکر می‌کند، او فکر می‌کند فقط خودش عذاب می‌کشد و عذاب بقیه مخصوصا شوهرش را نمی‌خواهد ببیند.

تنها ارتباط داستان با امام رضا (ع) زمانی می‌شود که مادر طوطی او را در حالی که در بغل عطیه خواب است می‌برد و عطیه به سمت حرم روانه می‌شود و به امام رضا(ع)پناه می‌برد و به او اعتماد می‌کند، عطیه باورش را پیدا می‌کند و این بار متفاوت‌تر از بار‌های دیگر از درون صحن به داخل حرم می‌رود.

شاید دیدن این فیلم لذت بخش باشد و در نوع فیلم‌های ایرانی جایگاه بدی نداشته باشد اما به طور کلی اشکالات داستانی زیادی دارد که از ارزش این فیلم می‌کاهد و این اشکالات را کارگردان با اندک توجحاتی می توانست حل کند اما نکرده‌.

[Top]

طلا و مس در لباس روحانی

وقتی که به عنوانی مانند طلا و مس فکر می‌کنم به یاد حرف تولستوی می‌افتم که معتقد بود اسم و عنوان هر هنر می‌تواند معنایی خاص به هنر بدهد به همین خاطر با هر گونه نام گذاری بر روی آثار هنری مخالف بود لذا به این فکر می‌کنم طلای داستان طلا و مس کیست و مسش کیست؟

آیا طلای داستان سیدرضای طلبه است یا همسر سیدرضا؟ این سوالی است که ذهنم را به خودش مشغول کرده و جالب این است که هر دوی این گزینه‌ها می‌توانند هم طلا باشند هم مس و با طلا بودن هر کدام این‌ها نقد و جریان تفکری رایج در فیلم می‌تواند بسیار متفاوت باشد.

من نمی ‌دانم این چه بساطی است که هر کس می‌خواهد طلبه‌ای را به تصویر بکشد باید طلبه سنتی که ساده و از روستا آمده و خلاصه  دهه شصتی است به تصویر بکشد.سید رضا یک طلبه دهه شصت شاید هم قبل تر است که از ذهن آقای اسعدیان بیرون آمده بود و در قرن بیست و یکم داشت زندگی می‌کرد. انگار این سنتی بودن عجین شده با برخی معنای که به طور مشترک در تمام فیلم‌هایی که سوژه‌ اصلی‌شان طلبه‌ها هستند تفسیر و معنی می‌شود.

سید رضا طلبه دهه‌ی شصتی است که به خواست کارگردان در قرن بیست و یک و در این دوران زندگی می‌کند

البته اگر لباس و کتاب‌های سید رضا را می‌گرفتند نشانه‌ای از طلبه بودن سید رضا نمی‌ماند بنابراین تنها تفاوتش با یک فردی مومن همان لباس و کتاب‌هایش بود. مثلا اگر قرار بود سید رضا یک مومن مسجدی دهه شصت باشد که یک حاجی بازاری است یا یک فرش فروشی دارد هیچ تفاوتی نمی‌کرد. البته به این شرط که این حاجی بازاری دهه شصت یک‌دفعه و به خواست کارگردان بخواهد در قرن بیست و یکم زندگی کند.

طلبه‌ها اگر قرار باشد آدم‌های خاصی باشند نه فقط به خاطر لباس و کتاب‌هایشان است بلکه به و اسطه آن‌چه که به آن ذی طلبگی یا همان رفتار و کردار طلبگی می‌گویند است چه با لباس باشد چه بدون لباس.  و آنچه که آقای اسعدیان از یک طلبه متعهد و با اخلاق نشان می‌دهد چیزی به جز یک لباس و چند کتاب سنگی نیست.

سید رضای «طلا و مس» طلبه‌ایست که نمی‌تواند غذا درست کند و در حالی که نصف عمر یک طلبه متعهد و با اخلاق در حجره است. حجره‌ای که باعث می‌شود طلبه دور از خانه باشد و برای خودش غذا آماده کند طلبه‌ای که با اخلاق است و سر بار دیگران نیست طلبه‌ای که کار‌هایش را خودش انجام می‌دهد خودش لباس‌هایش را می‌شوید خودش حجره‌اش را جارو می‌کند و خلاصه این یک جنبه کوچکی از زندگی یک طلبه است که حداقل ما خلافش را در این فیلم می‌بینیم.

سید رضا ما با اخلاق است سید رضای ما عصبانی نمی‌شود سید رضا ما ناشکری نمی‌کند سید رضا برای زندگی‌اش بسیار تلاش می‌کند از هدفی که برایش به تهران آمده می‌گذرد و برای بهبودی همسرش و بدست آوردن پول مداوای او تلاش می‌کند که محتاج کسی نشود اما این‌ها او را طلبه نمی‌کند.

آنچه از یک طلبه انتظار می‌رود و یک طلبه آن را به عنوان یکی از وظایف خود می‌بیند منبر رفتن و سخنرانی کردن همان چیزی که سیدرضای با اخلاق و متعهد از آن فراری است. سید رضا بیشتر از اینکه بخواهد روحیات طلبگی داشته باشد روحیات عرفانی دارد.

درست است که خانم نگار جواهریان نقش یک زن طلبه را بسیار عالی بازی کرده‌است زنی که از روستا و از نیشابور به تازه‌گی به تهران آمده و زندگی‌اش را بسیار دوست دارد و گاهی هم برای بچه‌هایش نانای نانای می‌کند و زن طلبه‌ای که مانند خیلی از زن‌های طلبه‌ دهه شصت یا هفتاد به خاطر وضعیت خانه و شوهر داری و خلاصه خیلی چیز‌های دیگر درد‌های درون خود را ظاهر نمی‌کنند زن‌هایی که دوست دارند اما دوست داشتنی نمی بینند. اما باز هم رفتار و کردارش تفاوت‌های محسوسی با سید رضا دارد که بعد از ۸ سال زندگی کردن و این همه عشق ورزیدن به سید رضا کمی عجیب به نظر می‌رسد.

تنهایی یک طلبه در این فیلم بسیار زیبا به تصویر کشیده شده است و همراه شدن بیماری همسر سید رضا با آمدنش در یک شهر بزرگ و غریب که حتی یک آشنای نزدیک و محرم ندارد به خوبی این تنهایی و بی کسی را نشان می‌دهد اما باز هم این گونه رفتار، رفتار همان طلبه دهه شصت و هفتاد است.

عجیب‌تر این است که در این هیاهو و زندگی پرتنش و بالا و پایین سید رضا هیچ‌کس حتی مدیر مدرسه نیز جویای احوال یک طلبه غریب و تازه وارد نیست. مدیر مدرسه فقط به فکر شلوغ کردن درس اخلاق استاد اخلاق است و هیچ توجهی‌ به سید رضا که طلبه خوب و متعهد و درس خوانی است ندارد.

داستان ازدواج دوست سیدرضای «طلا و مس» که یک طلبه به اصطلاح امروزی لاج و اهل کسب و کار است و دستی هم در تجارت دارد جالب است داستان ازدواج طلبه‌های امروزی که نوعی کنش جامعه نسبت به ازدواج با طلبه‌هاست که البته این داستان جدیدی نیست.

[Top]

کنعان تراژدی‌ مینا‌های امروزی!

از سالن که آمدیم بیرون یکی از دوستان آمد و گفت کنعان زن بود یا مرد؟

تولستوی به عنوان یک هنرمند و نظریه پرداز هنر البته نه از نوع نظریه پرداز فیلسوفانه و سیتماتیک شدیدا معتقد بود که هنر و کار هنری نبایدهیچ اسمی داشته باشد. یکی از شرایطش برای هنر ناب و خالص بودن یا اصلا برای هنر بودن این است که کار هنری نباید اسم داشته باشد.

او معتقد بود که هنر خودش باید حرف بزند هنر خودش باید کشف شود توسط بیننده یا شنونده و کلا کسی که با زیبایی و هنر مواجه می‌شود بنابراین اسم گذاری برای هنر را نوعی کشف و از بین بردن هنر می‌دانست چون هر طور که باشد یک اسم می‌تواند جهت دهی خاصی برای یک کار هنری باشد و اذهان را به طرف یک معنایی ببرد.

کعنان یک جمله‌ای مشهور و تمام معنا همراه خود دارد «یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور» و این جمله‌همان خلاصه و گذری کوتاه بر معنا و محوریت داستان است. و این را هر کسی که دیده می‌تواند به وضوح قابل درک و شناسایی می‌باشد.

از برخی سکانس‌های زیبایش که بگذریم یکی چند اشکال عمده در فیلم وجود دارد.
۱٫ اول اینکه در این فیلم ترانه علیدوستی قرار است نقش یک زن سی‌ساله را بازی کند که با همه گریم‌ها و رفتار‌ها این نقش و این سن در فیلم در نمی‌آید به طوری که وقتی شما می‌شنوید مرتضی و علی ده سال است با هم ازدواج کردند کمی برایتان قابل باور نیست.

ولی بازی خوب ترانه علی‌دوستی قابل تحسین است. سکانس‌هایی از فیلم کاملا این بازی را به رخ بیننده می‌کشد. شاید قیافه او زن سی ساله را نشان نمی‌دهد اما نقش زنی که می‌خواهد زندگیش را تغییر دهد زنی سردر گم که خودش هم نمی‌داند می‌خواهد چی‌کار کند را به خوبی نشان می‌دهد.

۲٫ دو نقطه کور در داستان دیده می‌شود. تغییر عقیده مینا که حاضر برای تغییر در زندگیش حتی جنینش را هم سقط کند اما به یک‌باره با یک تعهد با یک قول و قرار با یک توهم عقیده‌اش عوض می‌شود.

دومین نقطه کور داستان رفتار و برگشت غیر عادی خواهر مینا(آذر) که به یکباره ظاهر شده و میان داستان زن و شوهر شکست خورده می‌آید و البته آذر خودش نمادی از یک انسان شکست خورده است و همانطور که بیننده از آمدنش چیزی نمی‌فهمد از رفتنش هم چیزی نمی‌فهمد(البته یک نشانه‌های برای مثلا تغییر حالت خواهر مینا وجود دارد که  تشخیصش کمی سخت است و احتیاج به توجه و دقت نظر بیننده دارد و این یعنی این قسمت خوب در نیامده و یا کارگردان نخواسته این تحول را همه بفهمند.)

بگذارید حرفم را در مورد تولستوی تکمیل کنم. هنر تا قبل از فلاسفه تجربی گرا علی‌الخصوص هیوم در اختیار اخلاق بود و اکثر کسانی که در مورد هنر نظریه پردازی می‌کردن هنر اخلاقی و هنری که در خدمت اخلاق باشد  منظور‌شان بود. مثلا برخی هنر و زیبایی را فعل و خلق خداوندی می‌دانستند که از خوبی و خیر نشات می‌گیرد.

تولستوی از آن دسته از نظریه پردازانی است که شدیدا به سانسور هنری معتقد است و هنری که در خدمت اخلاق نباشد و به عبارت دیگر اخلاقی نباشد را اصلا هنر نمی‌داند.(کتاب مبانی فلسفه آن‌شپرد)

کنعان یک داستان اخلاقی است. تعهد و سر قرار خود بودن یک نقطه مهم داستان است که همین تعهد داستان را به نظر ببیننده ختم به خیر می‌کند در حالی که خود مانی حقیقی(کارگردان) یه عنوان بیننده معتقد است که تصمیم مینا اشتباه است.

اما شاید مانی حقیقی سقط کردن از سقط کردن یک بچه به راحتی گذشته باشد و اصلا سقط این بچه که تنها راه طلاق و دروازه ورود به دانشگاهی است که برایش دعوت‌نامه فرستاده را هیچ می‌شمارد. اما بیننده به همین راحتی نمی‌تواند از این داستان بگذرد. آن هم بننده ایرانی که کاملا با سقط کردن جنین مخالف است.

اما هنوز آن سردر گمی مینا وجود دارد و این برای مینا این یک پایان تراژدیک  وتلخ است و به معنای پایان دادن به تغییر در زندگی است او مجبور است به خاطر یک سردرگمی دیگر دست بماند. دلیل ماندن مینا هیچ‌کس را قانع نمی‌کند به خاطر اینکه اصلا منطقی و قابل قبول نیست و این به معنای باقی بودن همه سردر گمی‌هاست. اتفاقی در داستان برای مینا نمی‌افتد همان سردر گمی که از اول داستان بود تا آخر داستان باقی می‌ماند.

در کل جالب است. شاید برای خانم‌ها علی‌الخصوص خوب باشد. به تجربه‌ دیدنش می‌ارزد

در همین مورد

آدم‌هایی تنها و روایتی کلاسک
کنعان فیلمی گریه دار و کلاسک از سینمای کیارستمی
کلبه احزان شود روزی گلستان

[Top]

خورده جنایت‌‌های زن و شوهری

این عنوان تئاتری بود که چند شب پیش در شبکه چهار سیما به طور اتفاقی دیدم  کم و بیش از زیبایی این تئاتر و رمان شنیده بودم اما فرصت آن نشده بودم به دنبال دیدنش بروم و یا رمانش را بخوانم.

بیشتر از هر چیز که باعث شدن کانال ثابت بماند بازی نیکی کریمی و محمد رضا فروتن به عنوان بازیگران این تئاتر بود وآخرش هم فهمیدم که کارگردانش هم فرهاد‌ آئیش است. 

نمی‌دانم چقدر از این تئاتر گذشته بود که گذر من به این تله تئاتر خورد اما خوبیش این بود و لذت بیشتر من این بود که تمام داستان را متوجه شدم.

نمی‌خواهم داستانش رابرایتان بگویم اما من دیدن این تله تئاتر را به تمام دوستان توصیه می‌کنم به نظر من از لحاظ داستانی بسیار زیباست و بازیگران این تئاتر هم واقعا حق داستان را ادا کرده اند و زیبا بازی کرده‌اند.

لذت داستانی تئاتر یک طرف و شعار داستان هم طرفی دیگر، بسیار ماهرانه به شما حرف‌هایی می‌زند که می‌پذیرید شاید خیلی از کارهای زندگی‌تان اشتباه بودن و خیلی کار‌ها را برای حفظ زندگی و ارزش خود باید انجام می‌دادید و ندادید و شدیدا این برای ایرانیان بسیار داستان آموزنده‌ای است علی الخصوص قشر مذهبی.

اما یک سوتی کوچک هم در این تئاتر بود آن هم اینکه در یکی از قسمت‌های تئاتر محمدرضا فروتن که نقش ژیل را بازی می‌کند کتابی را که به زبان انگلیسی نوشته شده  بر می‌دارد چون کتاب ار از آخر باز می‌کند و دارد مقدمه کتاب را می‌ خواند اما هنگام خواند از تکان‌ها و جهت صورتش می‌شود فهمید که کتاب را از راست به چپ می‌خواند.

اما قسمت‌هایی از این تئاتر بود که به زیبایی و دقت خاصی بازی شده بود الان من دقیقا یادم نیست ولی هنوز لذت برخی از توجهات و دقت نظر‌ها که تئاتر را زیباتر کرده بود در ذهنم هست.

این متن نوشته نویسنده‌ ‌ فیلسوف فرانسوی، امانوئل اشمیت است که تصویری از زندگی بسیار از زن و شوهر‌های این دوران را نشان می‌دهد و جنایت‌هایی که زن و شوهر‌ها در حق دیگر انجام می‌دهند و اصلا متوجه آن نستند را به خوبی با یک طرح داستانی زیبا به تصویر می‌کشد.ما در متن با متنی خشک و جدی روبه‌رو می‌شویم  که قرار است اختلاف یک زن و شوهر را به شکل واضح بیان کند.اما بقیه داستان و اصل داستان را حتم خودتان ببینید.

[Top]