Category: فلسفه

رابطه علم و عمل و رابطه آن با معاد و آخرت

بحث جبرگرایی و اختیار انسان در دنیا بحثی است که بسیاری از فیلسوفان و متکلمان دین از آن سخن گفته اند. اندیشمندان عالم همواره در توجیه این مقوله اساسی زندگی انسان قلم فرسایی کرده اند اما هیچ کدام با نگاه مشترکی به این مقوله نگاه نکرده اند و حتی تعاریفی که آنها برای هر کدام از این دو واژه ارائه داده اند بسیار از یکدیگر متفاوت است. بنابراین اگر قرار باشد نظر دو فیلسوف و متفکر را در این دو مقوله بخواهیم بررسی کنیم اولا باید به نظام فلسفی هر فرد و جایگاه انسان در آن نظام نگاه کنیم و ثانیا باید به تعاریف آنها از جبر و اختیار مراجعه کنیم.

اما در هر حال آنچه مسلم است این است که انسان در آخرت اختیار ندارد و اختیار برای دنیاست چرا که انسان در آخرت تحت اعمال و عقایدی که در دنیا داشته است، قرار گرفته است و بر اساس آنها اداره می‌شود.

 انسان در دنیا می‌تواند در راه علم تلاش کند و مقدمات علمی را برای خودش فراهم کند اما وقتی وارد قلمرو علم شد و برهانی ارائه شد، می‌فهمد و زمانی که دلیل بدیهی و ضروری بود و انسان در برابر آن قرار گرفت هیچ وقت نمی‌تواند بگوید نمی‌فهمم؛ حال این فرد مانند کسی خواهد بود که زیر نور خورشید قرار دارد و نور را نمی‌فهمد و درک نمی‌کند، بنابراین بین علم و نفس فاصله نیست یعنی زمانی که برهان و دلیلی عقلانی و بدیهی ارائه شد فهم در پس آن خواهد آمد.

 اما در مقابل بین فهم و عمل فاصله است، یعنی لازمه فهم عمل نیست، انسان می‌تواند بفهمد ولی عمل نکند. انسان در وادی عمل است که اختیار دارد یعنی می‌تواند آنچه را که فهمیده عمل کند یا نکند. به همین علت این اشتباه است که بگوییم لازمه علم عمل است. مثلا فرعون یقین کرده بود کاری که موسی کرد معجزه بود و از طرف خدا، او علم داشت به اینکه موسی حق است اما در مقام عمل آنچه را اختیار کرد که بر خلاف علم او بود.

پس زمانی که فاصله بین علم و عمل بود یعنی فاصله میان علم و ایمان است. فرعون علم داشت و ایمان نیاورد؛ بنابراین جایی که اختیار باشد ایمان هست. جای که اختیار نباشد و عملی در کار نباشد دیگر ایمان معنایی ندارد. همان طور که بیان شد آخرت جای عمل نیست پس وقتی جای عمل نبود جای ایمان هم نیست. در معاد اختیار گرفته می‌شود نه اینکه اضطرار به جای آن بیاید. اختیار بدون جانشین در آخرت از انسان گرفته می‌شود. انسان خیلی از چیزها را که نمی‌دانست علم پیدا می‌کند ولی نمی‌تواند ایمان بیاورد.

برگرفته از سخنان آیت الله جوادی آملی در روز شنبه ۹ آذر ماه/ ذیل تفسیر آیات ۱۵ و ۱۶ آیات فاطر

اندیشه‌های ناب

جای هیچ شک و تردیدی نیست که مردی بزرگی مانند امام خمینی جهانی فکر می‌کرد بسیار بزرگ از آن خیلی‌ها آن را بتوانند تحمل کنند یا قبول کنند. این را به راحتی از سخنان ایشان می‌توان فهمید از مقابله ایشان با قدرت‌های جهانی چون آمریکا و انگلیس از شعاری که از همان اول‌ها داده بودند که اسرائیل یک غده سرطانی است و باید از بین برود.

امام مردمی بود از دل مردم بیرون آمده بود سخت ترین و مهم ترین تفکراتش را که دیگران با هزارحرف گزاف و نارسا به خورد مردم می‌دادند با بیانی ساده و شیوا به مردم می‌گفتم او صحبت از فلسفه سیاسی اسلام می‌کرد و همه مردم می‌فهمیدند به جز آن‌ها که به صلاحشان نبود. او صحبت از ولایت فقیه می‌کرد همه مردم می فهمیدند آن‌قدر ساده وشیوا اندیشه‌های فلسفی خود را برای مردم بیان می‌کرد که کمتر کسی بود که این اندیشه‌های بزرگ با زبانی ساده را نتواند هضم کند و نفهمد.

ما نسل سومی‌ها نسل سوخته از سخنان امام بودیم، نسلی بودیم که سخنان و صحبت‌های امام را از ما دریغ کردند نخواستند که جهانی فکر کنیم نخواستند که مانند امام فکر کنیم و افکار خود را بر اساس اندیشه جهانی امام خمینی بسازیم از ما همه چیز را محروم کردند و معلوم نبود که اگر این اتفاقات نمی‌افتاد تا به کی می‌خواستند ما را از اینگونه بلند فکر کردن محروم کند.

یک عده در این مملکت بودند که از همان اول فهمیدند که جهانی فکر کردن امام با تفکراتشان سازگار نیست با برنامه‌هایی که برای این مملکت دارند سازگار نیست این امام است که با بیان اندیشه‌هایش تمام رشته‌هاشان را پنبه می‌کند. آن‌ها می دانستند که با تفکر امام در این مملکت جایی نخواهند داشت آن‌ها می‌دانستند که مملکتی که اندیشه‌های بلندی همانند اندیشه‌های امام در آن جا باشد جایی برای تفکرات استثمار طلبانه‌شان نیست .

اندیشه ولایت فقیه یکی از برترین اندیشه سیاسی امام بود که توانست به بهترین نحو میان دین و سیاست ارتباط معقولانه‌ای برقرار کند، این تفکر سیاسی ولایت فقیه تفکری است که از دل یک مرد زنده دل در پارادایم و زمانی که همه چیز بر مبنای نهلیسم و هیچ  انگاری دگماتیستی به سر می‌برد بیرون آمد.

شاید اگر فیلسوفانی مانند آگوستین یا آکویناس قدیس که بزرگترین فلاسفه قرون وسطی بودند می‌توانستند در آرمان شهر یا اتوپیای خوی چنین سیستم حکومتی را طرح می‌کردند کار کلیسا به جایی مانند نهضت اصلاح دینی نمی‌رسید.

ادغام دموکراسی و دین اندیشه‌ای بود که بسیاری از فیلسوفان و متکلمان دینی به دنبال آن بودند و هستند و هنوز هم عظمت این اندیشه و تفکرامام را در نیافته‌اند. این اندیشه اندیشه‌ای خواهد بود که سالیان دراز مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت.

امام خمینی برای تبیین این اندیشه زحمات فراوانی کشید و درمقابل آدم‌های کوته فکر و تنگ نظری که بر خلاف اندیشه صریح اسلام که عدم جدایی دین از سیاست است عمل می‌کردند ایستاد. برخی آدم‌ها که فکر می‌کردند حکومت اسلامی فقط برای معصوم است و کسی به غیر از معصوم قادر نیست که حکومت اسلامی تشکیل دهد و …

امام خمینی آمد و به همه جهانیان ثابت کرد، که مبارزه با استعمار می‌شود مبارزه با امپریالیسم امکان دارد، آزادی امکان دارد، شکستن تسلط و سیطره غرب ممکن است، حکومت دینی به بهترین وجه می‌تواند جای حکومت‌هایی مانند سکولار و لیبرال را بگیرد.

برای مطالعه بیشتر

گذری بر اندیشه‌های امام خمینی

کتاب شناسی اندیشه امام خمینی در باب حکومت اسلامی

ثبات و تحول در اندیشه سیاسی امام خمینی(ره)

ماخذشناسی سیره فلسفی امام خمینی

امام خمینی قدس سره: امام خمینی و احیای اندیشه تاریخی ولایت فقیه

×××× این مطلب را در تاریخ ۱۱ خرداد نوشته بودم اما امکان انتشارش به دلایلی نبود.

[Top]

سقراط و یک جوان زیبا

هنوز حقیقت دیالوگ‌های کتاب‌های افلاطون مشخص نشده هنوز کسی نمی‌داند سقراطی که در کتاب‌های افلاطون آمده همان سقراط بوده یا خود افلاطون بوده که به نام سقراط نوشته است.

اما هر چه که هست این کتاب‌ها و رسالات از مهمترین نوشته‌های فلسفی هستندکه قابل انکار و کنار زدن نیستند. تقریبا تمام فیلسوفان معتقد‌اند که ۵ فلیسوف گامی اساسی و مهم در جهان فلسفه بر داشتند که آن فیلسوفان عبارت‌اند از افلاطون، ارسطو، دکارت، کانت و هگل.افلاطون رسالات افلاطون تقریبا منحصر به فرد است چون تمامش به صورت دیالوگ است یعنی مناظرات و مباحثاتی که افلاطون یا سقراط انجام داده است به همین خاطر عموما به دیالوگ‌های افلاطون مشهورند. در بخشی از رساله لوسیس سقراط با فردی به نام لوسیس بحثی می‌کند.

لوسیس از زیباترین جوانان شهر است که پدرش از ثروت‌مندان است. سقراط به لوسیس می‌گوید: پدرت و مادرت تو را دوست دارند پس وسایل نیکبختی تو را فراهم می‌کنند و چون نیکبخت کسی است که اختیارش به دست خودش است پس تو را در کار‌هایت آزاد می‌گذارند و هرگز تنبیهت نمی‌کنند. لوسیس می‌گوید بله اما مرا از برخی از کار‌ها باز می‌دارند: مثلا نمی‌گذارند ارابه برانم برایم کلاس تعیین می‌کنند مرا به کلاس می‌فرستند و خیلی‌کار‌های دیگر که نمی‌گذارندانجام دهم یا به من دستور انجام آن را می دهند و مرا به دست بنده‌ای سپرده‌اند که مرا به کلاس ببرد و بگرداند.

سقراط: پس چگونه‌ آن‌ها تو را دوست دارند در حالی که اختیار تو را در دست خود دارند و با گماردن دایه‌ای بنده و معلمانی برای توی اختیارات تو را محدود ساخته‌اند و نمی‌گذارند تو خرسند باشی و هر کاری می‌خواهی انجام دهی.

لوسیس : فکر کنم به خاطر جوان بودنم این‌کار‌ها را می‌کنند.

سقراط: من فکر نمی‌کنم علت آن‌ها این باشد. تو در خانه کار‌هایی به اختیار خود انجام می‌دهی. مثلا وقتی به تو می‌گویند نامه بخوان می‌توانی هر طور دوست داری نامه بخوانی و به تو نمی‌گویند چطوری بخواننی یا منعت نمی‌کنند از خواندن یا مثلا وقتی می‌خواهی با چنگ موسیقی بنوازی منعت نمی‌کنند یا به تو نمی‌گویند چگونه چنگ بنوازی یا چه سیمی را محکم کنی. فکر می‌کنی چه چیزی باعث این دو گانگی می‌شود که در برخی کارها آزادت می‌گذارند و در برخی آزادت نمی‌گذارند.

لوسیس: فکر می‌کنم من در خواندن و چنگ نواختن آموزش دیدم و می‌دانم چه کار بکنم یعنی پدر و مادرهم می‌دانند که می‌دانم چگونه بخوانم یا چگونه بنوازم پس به من در این کار‌ها فرمان نمی‌دهند اما در کار‌هایی که فکر می‌کنند نمی‌دانم به من فرمان می‌دهند.

سقراط: یعنی فکر می‌کنی اگر در آن کار‌ها هم آموزش ببینی و به آن‌ها عالم شوی پدرت و مادرت آزادت بگذارند؟

فکر کنم ار اینجا به بعدش را احتیاجی به سقراط نداریم و خودمان می توانیم تا آخر این‌ ماجرا برویم.

[Top]

هر کس برتر است می‌تواند زنده بماند. و صیهون برتر است.

قرن‌هاست یعنی از همان اولی که انسان فکر کرد یا حد‌اقل توانست فکرش را منتقل کند یا اگر بخواهم محکمتر بگویم از زمانی که فیلسوف‌ها  به وجود آمدند و دست نوشته‌ها یا تفکراتشان در دست ماست داستانی به نام کُشتی جنگ و صلح در این تفکرات و کاغذ‌ها دست و پنجه نرم می‌کند.

گاهی جنگ بر مسند می‌نشیند و گاهی صلح.

سوال این است که حالت طبیعی انسان در زمین صلح است یا جنگ؟

واقعا تا به حال این سوال برای شما پیش‌ آمده است؟ مطمئنا در لحظه اول که این سوال به ذهن‌تان می‌رسد جوابی جز صلح برایش نمی‌یابید اما به همین راحتی نیست اگر صلح است چرا قانون طبیعت که ما جزئی از آن هستم همیشه در جنگ است جنگ تز و انتی‌تز و به وجود آمده یک سنتر و همینطور تا …

اما قانون طبیعت قطعا صلح نیست طبیعت حکم می‌کند که هر کس قدرت بیشتری دارد حاکم است و بقیه محکوم و فرمانبردار.

این دقیقا چیزی است که فیلسوف انگلیسی به نام هابز بیان می‌کرد به همین خاطر بااینکه یک دموکراسی برا حکومت ارائه داد اما دموکراسی و حکومت یا سیاست را غیر طبیعی و قرار دادی برای انسان بیان می‌کرد و صلح را حالت غیر طبیعی و ثانوی انسان می‌دانست.

اما جالب است که حتی‌ آن‌هایی که حالت طبیعی را برای انسان جنگ قرار داده اند اصلا جنگ را نمی ستایند و آن را برگرفته از تمایلات نفسی انسان‌ها می‌دانند و راه‌کار‌هایی برای فرار از این حالت انسان به صلح ارائه داده اند و آن را بر طبق مجموعه از قوانین به نام حکومت یا سیاست بیان کرده اند.

پس فلسفه وجود سیاست و حکومت ایجاد صلح و آرامش برای انسان‌هاست چون حالت طبیعی برای انسان حالت زندگی و آرامش نیست و حکومت فرار از حالت طبیعی و جنگ به حالت صلح و ثانوی است و انسان بدون حکومت نمی‌تواند زندگی کند.

اما فلسفه صهیونیست بسیار جالب است فلسفه‌ای که دست‌تمام فیلسوفان ۲۵۰۰ ساله را بسته و تمام افکارشان را در جنگ و کشتن خلاصه می‌کند. و حتی حکومتش را بر مبنای حالت طبیعی بنا کرده و اصل تفکرش را کشتن انسان‌ها و دیگران و اینکه هر کس قدرتمندتر است باید برتر باشد بنا گذاشته است.

فلسفه صیهون یک فلسفه عمل‌گراست که تمام فکر و فلسفه خود را در عمل نشان می‌دهد و می‌شود با کار‌هایشان فکر و فلسفه وجودیشان را فهمید.

گروهی که که انسانیت را به حد حیوانیت رسانده‌اند و حتی کوچکترین ارزشی برای انسان‌ها قائل نیستند جایی را برای سلاخی انسان‌ها پیدا کرده‌اند و صبح تا شب انسان را سلاخی می‌کنند.

اسرائیل در آن‌جا انسان‌ها را نمی‌کشد او دارد فکر و تفکر کثیف خود را برجهان نشان می‌دهد دارد بی ارزش بودن جان انسان‌ها را نشان می‌دهد. با این فکر دیگر انسان‌ها یا باید صیهیونیسم شوند یا بمیرند جایی برای زندگی کردن‌ آن‌ها نیست.

البته راه دیگری هم هست و آن اینکه هر کسی سطل آبی بردارد و بر روی آن‌ها بریزد تا آن‌ها را در دریای نیل غرق کند. البته این سطل‌ها اگر یکی یکی باشد هیچ فایده‌ای ندارد باید این سطل‌ها با هم باشند و یکی باشند تا نیلی بوجود آید و همه آن‌ها را غرق کند

غزه فریاد انسان‌ها از درد حالت جنگ است جایی که صلح معنایی ندارد و صلح و زنده ماندن یعنی مردن کشته شدن.

[Top]

هدف از زندگی فقط لذت است. لذت؟!

شاید کم و بیش همه‌مان در مورد مذهب لذت‌انگاری شنیده باشیم و اولین چیزی که به ذهن‌مان می‌آید کسانی هستند که زندگی‌شان پر شده از لذت‌های دنیوی و جنسی و رسیدن به تمایلات دنیوی، و زندگی به غیر از این‌ها هیچ معنایی برایشان ندارد.

اما با تاملی کوتاه می‌شود به پوچی این تفسیر از لذت‌انگاری پی برد.

فلاسفه‌ی‌ اندکی بودند که قائل به لذت انگاری بودند وقتی می‌گوییم لذت‌انگاری یعنی اینکه هدف و غایت زندگی لذت است و لذت بردن یعنی نیکبختی و فضیلت انسان در این است که با لذت زندگی کند.

مثلا یک دسته از این لذت‌انگار‌ها پیروان اپیکورس بودند که در باغی جدا از دنیا زندگی می‌کردند و زندگی‌ زاهدانه‌ای داشتند.

این لذت‌انگاری اساس اخلاق آن‌هاست و اخلاق معنایش مشخص است پس چگونه است که این‌ها لذت‌انگار هستند.

آنها وقتی از لذت صحبت می‌کردند به هیچ وجه منظورشان لذت فردی نبوده، آن‌ها لذت را در مقابل الم می‌دیدند و یعنی جایی که درد نباشد لذت است نه اینکه معنای مثبت برای لذت.

این‌ها فیلسوف بودند و عقل و فلسفه و حکمت خوراک و لذتشان بوده و بیشترین چیزی که باعث لذتشان می‌شده فلسفه و فهم و عقل بوده پس معنای لذت برایشان آرامش نفس بوده که با عقل و تعقل امکان پذیر بوده است.

لذت را در گرو عقل معنا می‌کردند و لذت را خیر طبیعی می‌دانستند اما باز هم می‌گفتند این دلیل نمی‌شود که همه لذات ارزش انتخاب دارند.

گاهی لذات فردی و آنی موجب الم‌های بزرگتر و یک الم و درد آنی موجب لذتی بزرگتر می‌شود مثل اینکه گاهی یک عملی موجب مرگ و گاهی یک جراحی درد آور موجب خلاصی از یک بیماری و مرگ می‌شود این‌ها در حقیقت لذت و الم ظاهری هستند باید به آیند نگاه کرد و یکی از راه‌های تشخیص لذت و درد تاثیرات آن لذت و درد آنی بر انسان در آینده است.

از نظر ‌آنها یک روی بدبختی که الم و درد است یا از ترس ناش می‌شود یا از آرزو‌های نامحدود و عبث پس انسان خردمند کسی است که آرزوهای کم دارد و نیاز‌های خود را زیاد نمی‌کند او ترجیح می‌دهد با کمترین نیاز‌ها زندگی کند چون همین نیاز‌ها یعنی درد و رنج.

اپیکوریان حتی تا آنجا رفتند که چنین می گفتند:
انسان عاقل حتی‌ می‌تواند در شکنجه و عذاب بدنی هم نیکبخت باشد به معنای دیگر یعنی لذت ببرد
انسان خردمند اگر در حال سوختن باشد یا اگر در حال تحمل رنج و عذاب باشد و حتی اگر داخل گاوفالاریس(۱) باشد خوهد گفت چه لذت‌بخش است این برای من، چقدر بی‌اهمیت است این برای من

این در صورت است که این‌هامرگ را پایان زندگی می‌دانند و معتقند مرگ پایان همه چیز است و خدایان همچون انسان‌ها هستند زن و مرد دارند نفس می‌کشند و جسم هستند و اصلا به زندگی انسان‌ها کاری ندارند و طبیعت چرخه خود را بر اساس حرکت چرخشی شاید همان اکو سیستم خودش می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد. هیچ چیزی از هیچ پدید نمی‌آید و از بین هم نمی‌رود.

حالا چه کسی جرات دارد بگوید من مذهب لذت‌انگارانه دارم….!
این تفاوتی از سطحی دیدن و عمقی دیدن یک دیدگاه و نظر فلسفی است.

——————————
۱٫ پادشاه مستبد و ستمگری از اهالی کرت که مسجمه گاوی از مفرغ  داشته و هر زمان می‌خواسته کسی را مجازات و شکنجه کند او را درون آن می‌کرده و مجسمه گاوی را داخل آتش می‌اندخته….
واقعا چقدر لذت بخش است …!

[Top]

اخلاق ارسطو

خیلی وقت‌ها دوست دارم هر چه از فلسفه می‌خوانم و گاهی موجب تعجبم می‌شود بنوسم اما باور کنید نمی‌شود همه را نوشت.

امروز فلسفه اخلاق و سیاست ارسطو را تمام کردم و مقداری از فلسفه زیبایی او را خواندم. تفاوت اساسی نظریات افلاطون و ارسطو در همان اعتقاد به ماورا است نه اصل اعتقاد بلکه نوع اعتقاد آن‌ها به ماورا است.این خودش تفسیر زیادی دارد که افلاطون به مُثُل اعتقاد دارد اما ارسطو به این جدایی حقیقت از ماده معترض است و اصل و حقیقت را همین واقعیت مادی می‌داند

بر همین اساس اساس تفکر اخلاقی این دو فیلسوف فرق می‌کند و هر کدام تفسیری خاص از فضیلت اخلاقی بیان می‌کنند.

از آنجا که ارسطو یک غایت انگار است یعنی برای هر چیزی هدفی بیان می‌کند و معتقد است که همه چیز هدفی و غایتی دارند خیر را و حرکت به سوی‌ آن را غایت هم چیز می‌داند.

او معتقد است که غایت زندگی انسان نیکبختی است نیکبختی که با انجام اعمال خیر به دست می‌آید.

فرق نیکبختی و فضیلت را در این می‌داند که نیکبختی حرکت و یک فعالیت است اما فضیلت ممکن است بدون هیچ فعالیتی به دست بیایید.

فضیلت را حد وسطی میان دو رذیلت افراط و تفریط می‌داند از نظر او افراط و تفریط هر دو شر هستند و تعادل خیر است و تمام فضائل اخلاقی را بر این اساس تعریف می کند مثلا شجاعت دو طرف دارد یکی ظلم که طرف افراط است و طرف دیگر جبن یا ترس که طرف تفریط است و این هر دو رذیلت اخلاقی هستند

[Top]

زندگی

فلسفه آن اول ها به معنای زندگی درست بود

راه و روش درست زندگی کردن

و فیلسوف هم همه چیز بود .

[Top]

گفتن

گفتن آنچه می‌دانی مهمتر از دانستن ‌آن است.

[Top]

ذهن کثیف

فلسفه کوچ کردن از ذهن کثیف است به ذهن پاک.

پاک، اما در انحصار لجن زار شهوت انسانی.

 

[Top]

فکر نابخشودنی

آن فکری که به این بینجامد باید آن را خضاب کرد

 

[Top]