Archives: فروردین ۱۳۸۶

سرزمین مقدس

پشت خاکزیز داخل سنگر ها نمای خاص و‏زیبایی بود ساتع شده از نور عبادت شب های شما، گوشه کنار آدم های بودند که با الهام از فالخلع نعلیک انگار در وادی مقدس طوی وارد شده بودند، کفش ها به دست اشک ها روان برای …….



نمی دانم حالت موسی چگونه بودوقتی که در وادی مقدس طوی وارد شد اما شاید می شد با صحنه های خاص این حالت را به تصویر کشید



.



آنجا جای درس گرفتن بود در گوشه کنارش درس ها نهفته بود عشق ،ایثار،خدا،یا زهراو……



جای تفکر بود تو باید می دیدی و می شنیدی و باید فکر می کردی به انهای با عشق شان حماسه ای ماندگار آفریدند جای برای درس گرفتن وبه خود امدن



آنجا راوی برایت می گفت وتو به او نگاه می کردی ودر باتلاق حرف هایش فرو می رفتی و به نگاه سیل اشک چشمانت را حس می کردی ،فکر می کردی ومی گریستی و به خود افتخار می کردی که در چنین مکانی هستی با این همه حماسه و افتخار



راوی از حماسه ها می گفت از دلیری ها می گفت از بزرگمردان می گفت ازخرازی، همت،باکری،زین الدین ،…..



از انهایی م گفت که از فرسنگ ها دور ترامده بودند و بدون هیچ اعتقادی به حوائج بزرگ خود رسیده بودند از ان دختری که در کانادا بود وبرای دیدو بازدید به ایران امده بود وبه صورت کاملا اتفاقی راهش به انجا خورده بودوحاجتش را از شهدا گرفته بود و مسلمان شده بود



از پرفسور فرانسوی که مختصص جنگ بود او که امده بود و وقتی به کربلای ایران رسیده بود به شلمچه،فکه و..حس عجیبی داشت و از حسش می گفت



ای شقایق های آتش گرفته دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را برخود دارد آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر بر وصف ما سروش شهادت بسراید. ((شهید مرتضی آوینی))



چاه نکن بهر کسی……

این جمله معروف رو که همه شنیدید
چاه نکن بهر کسی اول خودت بعدا کسی ((البت ما اینجوری شنیدیم ))
مردى خدمتکار خلیفه بود و کفش او را بر مى داشت و هر بار این جمله را بر زبان مى آورد که : هر کس با تو خوبى کرد به او خوبى کن و هر کس با تو بدى کرد او را به خود واگذار که بدى او گریبانش را خواهد گرفت .
یکى از اطرافیان خلیفه از نزدیکى او به خلیفه و مقام و منزلتى که داشت بر او حسد ورزید و نزد خلیفه رفت و سعایت او را نمود و گفت : این کسى که کفش تو را بر مى دارد و مى گذارد، دهان تو را بدبو مى داند و بدین خاطر از تو تنفر دارد! شاه گفت : از کجا بفهمم که تو راست مى گویى ؟ گفت : فردا که نزد تو آمد، از او بخواه که به تو نزدیک شود آن وقت خواهى دید که با دست بینى خود را مى گیرد تا بوى تو به مشام او نرسد! خلیفه گفت :
حالا برو تا فردا او را بیازمایم .
او از نزد خلیفه رفت و شخص کفش بردار را براى شام به خانه اش دعوت کرد و سیر بسیارى در غذاى او ریخت و نزد او آورد و او خورد و رفت . روز بعد که نزد خلیفه آمد و برنامه همیشه خود را انجام داد.
خلیفه به او گفت : نزدیکتر بیا! او نزدیک آمد و براى آن که بوى سیر خلیفه را آزار ندهد دست بر دهانش گرفت . خلیفه باور کرد که حرف آن شخص ‍ سعایت کننده درست بوده است و تصمیم گرفت این خدمتکار را نابود کند.
رسم شاه این بود که هر وقت مى خواست هدیه و جایزه اى به کسى بدهد نامه اى به دست او مى داد تا از خزانه دار و یا شخص معین دیگرى هدیه اش ‍ را تحویل بگیرد. براى این خدمتکار هم نامه اى نوشت ولى در آن قید کرد که سر آورنده نامه را از تن جدا کن و پوست بدنش را کنده و آن را پر از کاه کن و براى من بفرست . نامه را به خدمتکار داد و گفت : این را به فلان نماینده من بده .
وقتى خدمتکار خواست برود، در بین راه همان شخص سعایت کننده برخورد کرد. او پرسید: کجا مى روى ؟ گفت : شاه حواله جایزه اى به من داده مى روم تا آن را بگیرم . او گفت : جایزه را به من ببخش ! خدمتکار هم حواله را به او داد و چون نامه را نزد نماینده شاه برد، آن نماینده به او گفت : در نامه نوشته شده است که تو را بکشم ! جواب داد: مهلتى به من بده ؛ زیرا اشتباهى رخ داده و حامل نامه کس دیگرى است نه من ! نماینده شاه گفت : حکم سلطان تاءخیر بردار نیست و بلافاصله او را کشت .
ساعتى بعد که خدمتکار طبق عادت همیشه نزد سلطان رفت . شاه تعجب کرد که چطور او هنوز زنده است ! لذا پرسید: نامه مرا چه کردى ؟ خدمتکار جریان ملاقات با مرد سعایت کننده و خواهش او را بیان داشت . شاه گفت : او نزد من از تو بدگویى کرده و مى گفت که تو دهان مرا بدبو مى دانى ، خدمتکار گفت : من هرگز چنین حرفى نزده ام . شاه گفت : پس چرا آن روز جلوى بینى و دهانت را گرفته بودى ؟ او گفت : به خاطر آن که آن شخص ‍ غذاى سیردار به من داده بود و مى خواستم شما اذیت نشوید! شاه گفت : در شغل و مقام خود باقى بمان . همانگونه که هر روز دعا مى کردى ، شر و بدى شخص شرور به خودش باز گشت


ببینم تا حالا چند بار تو چاه های خودت افتادی …………………….نه حساب کن بعد بگو……..

[Top]