Archives: آبان ۱۳۸۶

من هیچ وقت برای خودم زیارت نمی خونم …

و بالاخره این شد که ما به پابوسی امام رضا نائل شدیم …
با یک تلفن شروع شد. نه! یک پیامک ..
با اینکه کارهای زیادی داشتم. سرم خیلی شلوغ بود. ولی مگه می‏شد از این فرصت، به همین راحتی گذشت.
حدود ساعت ۱ بود که ما قم رو ترک کردیم انقدر عجله کردیم، که خیلی از وسایل مورد نیازمون را جاگذاشتیم.
وسط راه تازه متوجه شدیدم که حتی پول هم بر ‏نداشتیم.یعنی حتی پول بنزین رو هم نداشیتم.البته نه اینکه نداشتیم.نه! من داشتم اما اون موقع قابل دسترسی نبود باید تا رسیدن به مشهد و باز شدن بانک‏ها صبر می‏کردیم.این شد که من مجبور شدم با یکی از دوستان تماس بگیرم و یه شماره حسابی بدم که از کارتش به کارت ما پول واریز کند…
حدود ساعت ۲ بود که به مشهد رسیدم. یک راست رفتیم حرم امام رضا. ماشین رو پارک کردیم و رفتیم حرم.
وقتی آدم رو‏ به روی اون گنبد طلایی زیبا قرار می‏گیره همه چی یادش می‏ره. احساس می‏کنه ستون‏های قلبش به لزره افتاد و داره می لرزه و این لرزه باعث زلزله ای تو چشم ادم می شه و باعث فوران اون گذاره های آبی می‏شه.
وقتی رو به روی گنبد می‏ایستی، نمی‏دونی باید چی کار کنی. آیا باید کفش‏هات را در بیاوری و به گردن بیندازی.یا اینکه سرت را به نشان سرافکندگی پایین بیندازی. 
زیارت اول تموم شد.از حرم اومدیم بیرون سوار ماشین شدیم در پارکینگ که رسیدم. کارت پارک رو که دادیم. اون اقا گفت: ۸۰۰ تومان
همه به هم دیگه نگاه کردیم.
من ندارم
-منم ندارم

هیچی دیگه! نمی‏ذاشتند که بریم مجبور شدم کارت ملی رو گرو بذارم اونم به خاطر ۸۰۰ تومان اونم آستان قدس..!
من یاد گرفتم مشهد هیچ وقت برای خودم زیارت نخونم.
خودم رو یه نائبی از طرف همه دوستان و فامیل می‏دونم .
اولین زیارت به نیت امام زمان و امامان معصوم علیهم السلام هست.
بعد پدر و مادر
بعد خانواده و فامیل و…
البته این دفعه یه گروه جدید اضافه شد…دوستان وبلاگی…
بعد برای همه مومنان و مسلمانان و…
البته زیارت های من کامل کامله
امیدوارم  یه زیارت کامل کنار ضریح مطهر امام رضا بتونه یه سوغاتی خوب برای دوستان وبلاگی باشه …
و من برای تو دعا کردم اما نه برای رسیدن به تو برای اینکه همیشه شاد و خوشبخت باشی….

وقتی همه وقتی‏ها یه جا جمع بشه!

وقتی یک جا 9 سال درس خوندی.
وقتی دانشگاه قبول شدی.
وقتی برای ثبت نام احتیاج به یک نامه داری.
وقتی به خاطر یه واحد که یا ندادی یا از قلم افتاده بهت نامه نمی‏دن.
وقتی حاضری هر تعهدی بدی اما بازم افاقه نمی‏کنه.
وقتی کسی که باید پاسخ‏گو باشه، جواب سوالات رو نمی‏ده.
وقتی کلا دیگه بی خیال دانشگاه می‏شی.
من هیچ وقت نمی‏گم مشکل از کس دیگه یا جای دیگه است.
مشکل فقط منم من.
درسته که حوزه برنامه‏ درست و حسابی نداره.
درسته که پشت بعضی کارهای حوزه شاید تفکری نباشه و همش تعصب باشه. 
درسته که اونجا چیزی به نام اکرام ارباب رجوع، معنایی نداره
درسته که وقتی می‏ری اونجا بعضی‏ها که وظیفه‏شون جواب دادنه جواب نمی‏دن حتی زمانی که بهشون التماس کنی و خواهش کنی.
اما بازم هیچ کس و هیچ کی مقصر نیست فقط خودم مقصرم، خودم.
وفقط من هستم که اشتباه می‏کنم من!«زیاد جدی نگیر»
همیشه باید آدم اشتباه خودش رو قبول کنه. این طوری یه گام به جلو می‏ره.
اگه تصادف می‏کنم.اگه از پله‏های دفتر سر می‏خورم و دستم … می‏شه و اگه …
تو همه این موارد خودم مقصرم!خودم.
نه خدا. نه قسمت نه تقدیر و نه هیچ چیز دیگه مقصر نیست.
چون اگه موقع رانندگی حواسم بود .اگه موقع پایین رفتن حواسم بود و اگه…..حواسم بود این اتفاقات نمی‏افتاد.
و از همه مهم‏تر خود خدا گفته ..-إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ …خدا هیچ چیزی رو تغییر نمی‏ده مگه اون چیزی که خود ما انسان ها تغییرش می‏دیم 
اگه نرفتم مشهد. اگه جور نشد برم مشهد.نمی‏گم امام رضا نمی‏طلبه. اتفاقا خوبم می‏طلبه نه اینکه فکر کنی آدم خوبی هستم،نه.اتفاقا از اون بدام که امام رضا منو طلبیده که شاید افاقه‏ای بشه به حال من. اما من خودم اجابت نکردم.من خودم نرفتم. من خودم نخواستم و….
و در کل چه خوبه انسان اشتباهاتشو قبول کنه …البته بعدشم سعی کنه درس بگیره…
و وقتی سرت درد می‏کنه واهل قرص هم نیستی و خوابتم نمی بره. پا می شی پشت سیستم می‏شینی و یه پست می نویسی و حالت خوب می‏شه بعد راحت می خوابی.
البته امکان داره من خیلی اشتباه بکنم خیلی…………………خیلی…….شاید کلا دارم اشتباه می‏کنم….

[Top]

سر درد استامینیفونی

وقتی با هم هستیم. وقتی همه در یک کافی شاپ هستیم. وقتی همه دور یک میز حلقه زدیم؛ همه احساس لذت می‏‏کنیم.
از با همی بودن‏مان لذت می‏‏بریم .
و باز یک چهارشنبه دیگر و یک باهمی دیگر، چه لذتی دارد…
وباز داستان‏های نیمه بلند و داستانک ،جمله پاره‏ها و صفحه پاره‏های یک رمان، اشعار لذت بخش، زیبا و دل‏نشین ((از نوع عاشقانه)) که دلِ آدم را به تکاپو یا به یاد تکاپو‏های گذشته و یا حال که در حال خاموش شدن است می‏اندازد و من هم درخواست می‏کنم که از این اشعار در جلسه خوانده نشود. من که دیگر حال و حوصله عشق و عاشقی را ندارم !.
البته دیشب کسی شاعر نبود. دیشب تولد کسی نبود. دیشب کسی غمگین نبود.و تنها اتفاق تازه قبولی حامد در دانشگاه بود.
چهره زیبا و شاد حسن به من آرامش می‏دهد. وقتی کنار حامد می‏‏نشینم حس می‏کنم بایدهمیشه بخندم .عشقولانه های روشن فکرانه حامد مرا یاد اِوووووا خوااااااااااهر‏ها می‏اندازد. مجاهد را که نگو همیشه در فضاست. با آن شعر خواندن حماسیش و مظاهر هم که در حال خوردن است
و من هم باموبایلی که تازه خریدم. بازی می‏کنم و یا شاید عکس می‏گیرم. حالا نمی‏دانم عکس یا سوژه.
تا به حال قرص استامنیفون نخوردم نه اینکه سر درد نداشتم. نه! از این قرص خوشم نمی‏آید دوست ندارم درمقابل سر دردم نقطه ضعف نشان دهم که همیشه به سراغم بیاید. ویا شاید هم به اندازه دیگران سر درد نشدم که بخواهم از قرص استفاده کنم ..ولی امشب چندین باز به فکر خوردن قرص افتادم اما باز هم نخوردم …
سوژه یا عکس خودت برو ببین.

[Top]

پشت خرافه‏ها و گزافه‏ها

چند وقتی هست هوای مشهد زده به سرم. دوست دارم یک سری به امام رضا(ع)بزنم. اما دنبال یه فرصت می‏گشتم. تا اینکه دیشب یکی از دوستان زنگ زد و گفت بریم…ما هم که خوشحال ساکمون رو سیم ثانیه بستیم و آماده کردیم اما…
خوب نشد دیگه؛ ظاهرا سر رفتن یک مشکلی برای اون رفیق پیش آمد و سفرمان جور نشده.
شاید شما، اره شمایی که داری این پست را می‏خوانی اولین گزینه ذهنت این باشد که خُب، توفیق نداشتی. امام رضا نطلبیده و…از این صحبت‏های کوچه بازاری.
هیچ وقت ادعایی در مورد توفیق خودم ندارم . شاید من یکی از همون کسانی باشم که بدتر از خودم تو شیعیان علی پیدا نکنم؛ ولی خدایش این فحش‏های ناخواسته به انسان‏های کریمی همچون امامان معصوم اذیتم می‏کنه.
واقعا من نمی‏دونم .ما شیعیان آنهایی که با آنها سرو کار داریم. ((امامان معصوم و خدا)) نمی شناسیم. یا نه از بی اطلاعی بی خردی ماست این حرف‏های مان.
خیلی سخت است قبول این مطلب که این‏ها با این همه زحمتی که برای انسان ها و هدایتشان کشیدند. اگر کسی بخواهد. به نیت زیارت مرقدشان که خود حالتی روحانی برای انسان ایجاد می‏کند بروند. بخواهند جلوگیری کنند. یا به اصطلاح نطلبند.
هیچ وقت نشنیدم؛ که کسی حتی دشمن‏شان به درب خانه آنها آمده باشد و دست خالی برگشته باشد.پس چگونه می‏شود که کسی بخواهد و قصد کند که به دیدار آنها برود و آنها نخواهند ویا بخواهند قبولش نکنند.
خُب‍، البته این را نمی‏توان انکار کرد که اشخاصی را ایشان طلب کنند و بخواهند که به دیدارشان بیایند همانگونه که در زمان حیات‏شان با دیدن برخی از یاران‏شان شاد می‏شدند.
حرفی نیست که همه اعمال و رفتار ما به خدا بر می‏گرده و به خواست و مشیت خداوند ولی خداوند هم خواست و مشیت خودش رو به قانونی به نام قانون دنیا واگذار کرده و به عبارت دیگر خواست و مشیت خودش رو بر اساس آنچه شما می‏خواهید تنظیم کرده واین است که معنای اختیار و امری بین اختیار و جبر معنا پیدا می کند. البته گاهی اوقات برای برخی مصالح که خود تشخیص می‏دهد از قانون خود تخطی می‏کند.
به شدت از این حرف‏های کوچه و خیابانی که همه و همه برای توجیه کار خودمان است بدم میِ‏آید. خدا نخواست .نمی طلبد ما را.مشیت خدا این طوری بود و…
هیچ تو جیهی برای این گونه حرف‏ها مگر توجیه کردن خودمان وجود ندارد.
طرف در همسایگی امام رضا است به او می‏گویی چرا زیارت نمی‏ری می‏گوید توفیق نشد …امام رضا نمی طلبد
چرا باید در این گونه مواقع خودمان رو مورد خطاب قرار ندهیم؟
چرا نباید بگوییم نخواستیم؟چرا نباید بگوییم خودمان نخواستیم بریم زیارت خودمان مسئول کار خودمان هستیم و…
شاید این گونه بتوانیم درس بگیریم …البته امیدوار نباشیم …گفتم شاید
واما آن رفیقمان هم ظاهرا با خانواده هماهنگ نکرده بود و وقتی خانواده‏شان فهمیدند اجازه ندادند.

[Top]

یک روز با همی

ایام به بهانه وبلاگ نویسی خوش می‌گذرد.
آیا تا به حال یک وبلاگ نویس را برهنه دیده‌ای؟
اشتباه نکن، روز خوبی بود. استخر، سونا، جکوزی و…چند ساعتی در میان آب بودن و دست و پا زدن در آب لذتی خاص دارد.وقتی لب استخر نشسته‌ای و در حال استراحت کردنی، یک دفعه کسی هُلت می‌دهد و چند کیلو آب نوش‌جان می‌کنی.
و این طور می‌شود که به یک باره حس می‌کنی تمام خستگی‌‌های پشت میز نشستنت از تنت بیرون می‌رود. علی الخصوص یک مشت و مال اساسی بعد از سونا که هر چه آب خوردی از حلقومت بیرون می‌ریزد …چه می‌چسپد.
وقتی با چند وبلاگ نویس می‌چرخی و همه هم اهل حالند این طوری می شود دیگر …
وبعد از استخر ناهار در یک رستوان شیک، می‌گفتند فقط برای دکوراسیونش ۲۰ میلیون تومانی خرج کرده.
و این هم یک جمعه دیگر و حال که غروب است حس ناخوشایندی دارم انگار چیزی کم است چیزی گم است دنبال چیزی می گردم…
انگار این خاصیت جمعه است. هر چقدر هم خوش بگذرد. باز هم غروب جمعه جای برای خوشی نیست.
باز هم جمعه ای دیگر گذشت و تو نیامدی.
اصلاحیــــــــــــــــــــــــه….
وحال که شب شده، من قصد رفتن می‏کنم…اما انگار برنامه چیده شده، باید من هم طبق برنامه باشم.
باور کنید سرم درد می‏کند خسته شدم ‏دیگر حالی برایم نمانده.اما مگر دوستان ول کن ما می‏شوند.فایده‏ای ندارد باید تن دهم .
من یک کار کوچکی دارم.به زور از بچه‏ها رخصت می‏گیرم تا در این نیم ساعت مانده به قرار به کارم برسم .می‏روم اما با صد قول و قسم که سر ساعت سر قرار حاضر باشم …سرم درد می‏کند؛ اما باشد مهم نیست .فدای رفاقت…
سینما زیاد شلوغ نیست؛اما خلوت هم نیست.ولی باز هم تراژدی تلخ و غم‏ناک فیلم‏های ایرانی…چقدر بدم می‏آید اگر می دانستم حتی اگر دوستان هم خودشان رامی‏کشتند نمی‏رفتم …باز هم محمد رضا شریفی‏نیا با معشوقه‏هایش همان‏های که خود به همراه خانمش(که حالا نمی‏دانم صفت سابق در کف او هست یا نه) به سینما کشانده بود؛ با آن همه مسائلی که بعدا رو شد…
داستان یک مرد دو زنه که حدود ۱۲ سال است زندگی می‏کند و دو دختر دارد و هنوز کسی خبر ندارد.
و بعد از ۱۲سال به طور کاملا اتفاقی هر دو دخترش را در یک مدرسه ثبت نام می‏کند.
بعد این دو خواهر جریان رو متوجه می‏شوند وسعی دارند که مادرهایشان نفهمند…چه تراژدی توهم انگیز و مسخره‏ای…
و به صورت کاملا فانتزی شدن داستان و آخر سر هم همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد …و از عجائب روزگار که دو هوو با هم سازش کردند.
فکر کنم هنگام بیرون رفتن می‏شد ناسزاهای خانم‏ها کم نصیب کارگردان بی ذوق سلیقه می‏کردند راشنید…
راستی! یادم هست آخرین باری که سینما رفتم طبقه پایین نشسته بودم .

[Top]

شبی با بوی وبلاگ

چه شبی بود شب مثال زدنی…
همه دور میز در کافی شاپ نشسته بودیم. فضای جالب و مطبوعی بود. سمت راست حامد جان، سمت چپ حسن جان، مقابل هم پدر بزرگ ، حامد و علی جان مجاهد؛ و صدر میز هم مظاهر جان گل که اصلا این جلسه به بهانه او بود. آخر، شب تولد مظاهر جان بود.
حامد چهره به چهره لپ تاپش یکی از داستانک‏های ناب خود را برای‏مان می‏‏خواند؛ زیبا و جذاب مثل همیشه. اما مظاهر از همه خوشحال تر بود. چهره‏اش گل انداخته و شادمان از این‏که دوستان وبلاگیش مهمانی کوچک و صمیمانه‏ای برایش ترتیب داده‏اند‏.
البته مظاهر بهانه بود؛ مهم جمع شدن دوستان وبلاگی در یک جمع خودمانی و زیبا بود؛ جمعی که بگوییم و بشنویم.
البته چیپس و پنیر هم به مجلس ما حالی داد. اشتیاق حسن برای چیپس و پنیر جالب بود؛ فقط در سیم ثانیه. من که نفهیدم چطوری… حامد و پدربزرگ که هم‏کاسه بودند مرزبندی کرده بودند. پدر‏بزرگ حرف می‏زد و حامد می‏خورد.
لیوان‏های دلستر را که نگو! به بشکه‏ای می‏ماند؛ اما نمی‏‏دانم چه زود تمام شد. غصه‏‏ای نبود؛ حسن هنوز نخورده بود…
و شعر زیبای پدر‏بزرگ که ختم مجلس شد مجلس ما را زیبا‏تر کرد…

[Top]

کی گفته سفره جمع شده؟

آن خدایی که من می‏شناسم سفره‏اش همیشه پهن است پهن…
خیلی آدم‏ها، خیلی جاها این طور بیان می‏کنند که ماه رمضان تمام شد،سفره خدا جمع شد و…
نمی‏‏دانم چرا نسبت به این جملات و صحبت‏‏ها حساسیت خاصی دارم، نمی‏‏توام قبول کنم که سفره برکت و رحمت خدا جمع شده باشد و خدا رحمت وبرکت خود را محدود و محصور دریک زمان و یا یک موقع خاص کرده باشد
شاید و شاید این به علت کم اطلاعی من باشد ویا فقط یک حرف باشد از جانب من اما برای من قابل قبول نیست خدایی که خود را با آن همه صفات معرفی می‏کند بخواهد برکت و رحمت خود رامختص به مکان یازمانی خاص کند
خدایی که بارها و بار ها اعلام می‏کند سریع الرضا است و خیلی زود راضی می شود و خدایی که خود را با صفاتی معرفی می‏کند که اگر انسان به کُنه آن صفات توجه کند مات و مبهوت می‏شود که این دیگر کیست؟
خدایی که عینا و شاید با فریاد به دنبال دعا کننده محتاج می‏گردد «قال ربکم ادعونی استجب لکم»پروردگارتان می‏گوید بخوانید تا اجابت کنم شما را (آیه ۶۰سوره مومن)و یا وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ (بقره آیه۱۸۶)و هرگاه بندگان من از تو درباره من بپرسند ، بدانند که من به آنان نزدیکم ; دعاى دعاکننده را ـ آن گاه که مرا بخواند ـ اجابت مى‏کنم ; پس باید دعوت مرا بپذیرند و به درگاه من دعا کنند و به من ایمان بیاورند که دعایشان را اجابت مى‏کنم ، امید آن که در دعایشان به درگاه خدا راهیاب شوند و یا أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ وَیَجْعَلُکُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قَلِیلًا مَّا تَذَکَّرُونَ (نمل آیه۶۲)آیا آن کس که خواسته هر درمانده اى را ـ آن گاه که او را بخواند ـ اجابت مى‏کند و گرفتارى اش را برطرف مى‏سازد و شما آدمیان را در زمین جانشین قرار مى‏دهد ، بهتر است یا خدایان اهل شرک ؟ آیا با وجود خدا معبودى شایسته پرستش ، هست ؟ شما کفرپیشگان چه اندک درمى یابید و متذکّر مى شوید
و آیات و روایات زیادی از این قبیل که همه و همه اذعان به این دارند که خداوند اجابت کننده ای بی نظیر است
وشاید دوستم درست می گفت:
سفره داریم تا سفره یک سفره است که می گوید خوردن حلال بردن حلال یک سفره است که در باغی است که صاحب آن باغ می گوید بخورید و حتی اگر خواستید درختش را هم بکنید و ببرید، بله سفره ماه رمضان از این نوع سفره هاست …
ولی بازم هم در ذهن من جای نمی‏گیرد خدایی که محبتش از محبت مادرانه بیشتر است …آن هم مادر من که اگر شبی خانه نروم زنگ می‏زند که
کجایی؟چرا نمی آیی؟و…
آری و خدا همان است که همیشه آن لاین است همیشه
فقط یادمان باشد اگر کم دیر شد کنترل+جی((BUZZ)) نزنیم شاید هنوز وقتش نشده شاید از کنترل+جی بدش آید.آخر بنده! صبر داشته باش…

[Top]

دوست داشتن به اندازه خوراکی

با بچه ها شب آخر ماه رمضان قرار می‏گذاشتیم، می‏رفتیم بالای بلندترین کوهی که نزدیک خونمون بود یک اشتیاقی خاصی برای دیدن ماه داشتیم .همه روی سنگی که اونجا بود می‏نشستیم و به آسمون خیره می‏شدیم به قتلگاه خوشید به آسمون در هم مغرب …
بچه ها اون چیه …کدوم…با انگشت نشون می‏دی اره اون ماهه …ماه …ماه ….ماه…یعنی فردا عیده….عیده…عیده….
ماچ و بوسه و تبریک عید وبالا و پایین پریدن و خوشحالی خاص اون موقع …و بعد برنامه ریزی برای فردا …البته اکثر این خوشحالی‏ها برای فردا بود فردایی که یک سال منتظرش بودیم .
شروع می‏کردیم به بررسی فامیل ها خونه‏ها و..اشنایان کی از همه بیشتر عیدی می‏ده …محمد گفت :خاله سال پیش بیسکویت می‏داد از اون خوشمزه هاش ….علی گفت: عموکریم خرما می‏داد پارسال اخر از همه بریم خونشون ….محمد حسین گفت: راستی عمه سفارش شیرینی داده از اون شیرینی خوشمزه ها اول بریم اونجا تا تموم نشه…
با یک شور حال خاص و تفکرات و توهمات می خوابیدیم.
روز عید روز سنجیدن محبت و دوست داشتنت بود هر کی از همه بیشتر عیدی جمع می‏کرد یعنی بیشتر دوستش دارند یادم می‏یاد اکثرا من از همه بیشتر عیدی((نقل و شکولات ))جمع می‏کردم .البته اون موقع به این چیزا فکر نمی‏کردیم و فقط به فکر این بودیم که کیسه عیدی و خوراکی هامون از بقیه بیشتر باشه تا بتونیم کلاس بذاریم و بگیم از همه زرنگ تریم.
هیچ وقت یادم نمی ره اون زمانی که می رفتی خونه آشنا ها و فامیل و می گفتی عید شما مبارک و منتظر عیدی بود ..
واسه همینه که عید فطر همیشه برام یه رنگ و بوی دیگه ای داره… وهیچ وقت یادم نمی‏ره …و هر سال عید فطر به یاد اون خاطرات شیرین هستم …

[Top]

دارند در می زنن!!!

تا حالا حس کردی که مرگ دم در خونه منتظرته، یا داره در می‏زنه اگه تو هم مثل من چند وقتی تو مجالس ترحیم  آفتابی می‏شدی همین حس رو داشتی.
یک دوست، یک رفیق درست چند روز قبل از ماه رمضان تصادف می‏کنه و چند روزی را بدون زندگی کردن زندگی می کنه «منظورم اینه که تو کما می‏ره »‍، البته به خیر می‏گذره اما چه اتفاقی می‏افته که این دوست آرزو می‏کرد کاش مرده بود .
دقیقا قبل از شب‏های قدر پلاکت خون مادر این دوست پایین می‏‏آید و فوت می‏‏کند…
باز شب بیست ونهم می‏ری خونه سر سفره افطار که می‏شینی یه دفعه صدای مامان که داره نماز می‏خونه بلند می‏شه که مادرِ فلان دوستت فوت کرده…!!!افطاری کوفتت می‏شه …
مادر …مادر…مادر …چه موجود پاک و عزیزی…
وقتی به مجلس ترحیم مادر دوستت می‏ری، وقتی چهره درهم دوستت که تازه از بیمارستان مرخص شده می‏بینی، وقتی اشک‏های روان روی گونه هاشو می‏بینی…نمی‏دونی چی بگی!!!می‏مونی چطوری بهش تسلیت بگی …آخه همین یه هفته پیش رفتی تو بیمارستان عیادتش …
نمی‏دونم این بلاها پشت سر هم چه معنی دارد اون هم به این بزرگی، نمی‏دونم این کفاره گناهاس یا درجه است هر چی که هست باز خورد اعمال خود ما انسان هاست …چون خواست خدا اینگونه صورت گرفته  که سرنوشت کسی رو یا قومی رو تغییر ندهد مگر اینکه خودشان با اعمال و رفتار خود تغییر دهند  -إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ …چرا که خداوند نعمتى را که به مردمى داده است به بلا و محنت تبدیل نمى کند تا این که آنان خود ، خویشتن را دگرگون سازند و به کفر و ناسپاسى روى بیاورند.
اره، وقتی چهره در هم صاحبان عزا رو می بینی اونم در سوک یه مادر به فکر فرو می‏ری …مادر …مادر…مادر …یعنی مادر من هم ،زبونت رو گاز بگیر…تازه پی به این نعمت بزرگ می‏بری تازه می‏فهمی خدا چه نعمت بزرگی بهت داده …
راستی دارند در می‏زنن ببین کیه شاید نوبت ….

[Top]

از اغماء تا الیاس بزرگ

الان دور، دورِ شیطانه از تلوزیون گرفته تا ما آدما …؟؟؟
من حال و حوصله وداع مداع از ماه رمضان رو ندارم نمی‏خوام براتون روضه بخونم که ماه رمضان رفت، ای داد ای بیداد..
البته این حرف‏ها دلیل نمی‏شه که ارزش ماه رمضان رو پایین بیارم اما..
اون بزرگ حرفِ خوبی زد کل ارض کربلا کل یوم عاشورا …
-یعنی چی؟
– یعنی اینکه همه جا کربلاست همه روزهاعاشورا .
-مگه می‏شه ؟
-بستگی داره از چه زاویه‏ای بهش نگاه کنی.
-این جمله یعنی اینه هر جا و هر زمان صدای مظلوم خواهی و مبازره با ظالمی بلند باشد اونجا کربلاست وانجا عاشوراست …
خوب، من هم همین رومیگم کل یوم رمضان …یعنی اینکه مهم نیست که چه زمانی کجا چه موقع یاد خدا بیفتی، مهم اینه که تو به یادش باشی و اینا همه بهونه است برای این‏که بدونی و بفهمی که یکی هست که حواسش به تو هست …
ماه رمضان از اون آبانس های خدا به ماست البته خدا خودش کُلّن آبانسه واسه ما، آنقدر مهربونه که نمی شه تصورش رو کرد.
خلاصه بگم، اره ماه رمضان تمام شد اما بدون که برای خدا همه اوقات ماه رمضانه اگه تو بخوای و اراده کنی.
می‏خواستم از شیطون بگم …اره به این فیلم اغما نگاه کن اون موقع می فهمی که لاغوینهم اجمعین ((تاکید فراوان شیطان برا فریب دادن انسان ها ))یعنی چی؟
من خودم به خواب زیاد اعتقاد ندارم ولی این خواب یه نکته داره :
یه بنده خدایی شیطان رو خواب دید که طناب های زیادی دستش هست ازش پرسید اینا چیه ؟
شیطون گفت این ها طناب آدم هاست برا گمراه کردنشون، برای کشیدنشون به سمت آتش .
دقت کرد، دید این طناب ها فرق می‏کند بزرگ و کوچیک دارد، ضخیم و نارک دارد ،پرسید چرا اینطورین این طناب ها، شیطان گفت چون ایمان انسان‏ها متفاوت است .
حالا نمی‏دونم ما تو چه سطحی هستیم …ولی فکر کنم من که طناب هم ندارم …

[Top]