Archives: دی ۱۳۸۶

اینجا شیشه ایست….؟

اینجا شیشه ایست….؟
اینجا چیزی نیست جز تراوشات یک ذهن مغشوش.
فکر های من اندیشه های فقط یک فکر است و اندیشه.
انچه که می نویسم فقط یک تفکر است و یک تفکر قابل نقد است
تفکر من شیشه است. منتظر استدلالی سنگین است محکم تراز خودش تا او راخورد کند.
همه تفکر ها شیشه ای ایست. وقتی که می گویم شیشه ای نه اینکه بی بنیه و کشکی.
اما گاهی برخی برا این تفکر شیشه ای حصار می کشند که این تعصب می شود.
تعصب رو دوست ندارم تعصب یعنی بی فکری، تعصب یعنی تشنج، تعصب یعنی مالایفهمون مالایعقلون
شیشه می گویم چون هر آن احتمال شکستنش است اگر می خواهی نشکند باید قطر این شیشه رابیشتر وبیشتر کنی. واین نمی شود مگر با مطالعه و استدلال بیشتر باید ضد ضربه کرد اندیشه خودرا اما برخی اندیشه ها وفکر ها فقط فکر است و اندیشه و قابل ضد ضربه شدن نیست .
آن اندیشه هایی که باید ضد ضربه شود آن هم با استدلال اندیشه های اعتقادی و…البته نه همه آنها .
تو اگر سنگی داری بر دار و بر اندیشه های من بزن .شاید که تو بتوانی بشکنیش…..و من را کمک کنی
هر وقت که شیشه ای شکست شیشه ای محکم تراز آن جایش را می گیرد…..یا حق

عقل، قلب، در خرابه های اندیشه

چیست مشکل؟ کجاست مشکل؟ برای حل مشکل به کجا باید رفت؟ چه باید کرد؟
فکر ! مگر عقل و ذهن جواب گوی این سوالات است؟
آیا می تواند ما را به راهی دست هدایت کند؟ اصلا عقل چیست ؟ ماهیت آن چیست؟
در زندگی ما چه نقشی دارد و باید چه نقشی داشته باشد.
کی باید فکر کرد؟چگونه باید فکر کرد؟
سوالات کم و بیش مزخرف، نه منطقی، نه انسان، یا هر چیز دیگر، که همیشه در ذهن من و تو در تلاطم است.
وبه راستی جایگاه عقل چیست؟
وقتی که خداوند از روح خود بر انسان ها دمید و به فرشتگانی که اعتراض کردند فرمود انی اعلم مالا تعلمون. من می دان آنچه شما میدانید….
آیا ان روح خداوندی عقل بود؟ ایا تفکر بود؟ ایا فکرکردن بود؟
واگر این بود که همه فرشتگان عقل محض هستند یعنی فقط عقل هستند….پس آن عقل نبود. چیز دیگری بود. شاید عشق بود، نه! شاید محبت بود! نه ….شاید…. اما هر چه که بود آن شد که انسان خلیفه الله شد….
خداوند انسان را آفرید وبر او دو پیامبر گماشت. یکی دورنی که استدلال کند واسمش راعقل گذاشت ودیگری بیرونی که راهنمایش کند. راهنمایی کند تا فکر کند. تا اندیشه کند. تاتصمیم بگیرد برای پیمودن راه. برای به سعادت رسیدن.
کاش ما به این نکته می رسیدیم که عقل هم یک پیامبر است. پیامبری درونی که باید به او اهمیت داد از این نعمت خداوندی استفاده کرد.
اما باز هم چیزی هایی هست که انسان قادر به درک آن نیست. چیز هایی فراتر از عقل….فراتر تفکر….فراتر از اندیشه ….
وآن همان محبت است. عشق است. روح لطیف انسانی، نه روح لطیف خداوندی…..
و این ها چیز هایی است که انسان نمی تواند با عقل درک کند. شاید باعقل به آن برسد ولی نمی تواند درک کند. شاید حسش کند باعقل ولی نمی تواند درک کند.
امیر مومنان وقتی به مردم می گوید سلونی قبل ان تفقدونی…سوال کنید از آنچه درون من است اشارت میکند به قلبش که اسرار خداوندی در آن نهفته است.
باید فکر کرد و نه اینکه فکر را در خرابه ها رها کرد……و نباشد که از لایعقلون باشیم…لایفهمون باشیم

[Top]

بوسه ابدی

وآن گاه که تو بر دستان برترین مخلوق خداوند بودی فرشتگاه فوج  فوج بر دستان حیدریت بوسه می زدند. تو شادمان بودی  از اینکه خدایت، آن‌که روز و شب برایش گریه می کردی،‌آن‌که بندگی‏اش آرزویت بود، تو  را انتخاب کرده و غمگین بودی چون می‌دانستی این مردمان نامرد چه می‌کنند چون به  چشم خود می دیدی  آنا‌ن‌که بر تو درود وسلام می‌فرستند و برتو تبریک می‌گویند چهره‌هاشان چگونه خواهد شد.
وتنها تو بودی که در‌آن میان لایق بودی، تا خدا تو را برگزیند و تو را حامی دین خود گرادند.
اما ….اما..اما…نادانی مردمان تا چه حد؟
چه سخت است ، سخت که نه، از رخوت وجود است که تو نور را ببینی و کتمانش کنی.
و این است حقیقتی مسلم و پایدار، خواه تو بگزینیش خواه کتمانش کنی. و اگر کتمانش کنی از نور این حقیقت کم ‌نخواهی کرد بلکه خود را از نور او محروم می‌کنی، و زمانی که از نور او محروم شوی، دیگر  چه سود است تو را.
چقدر سنگین است ، نه بهتراست بگویم اسف بار است شنیدن  خبرهایی از نقطه های مختلف کشور که فلان  مذهب دست به کار شده تبلیغ می‌کند فلان مذهب این کار را می‌کند فلان مذهب آن کار رامی کند.
این برای ما ننگ است در حالی که همه وسایل تبلیغی  از هر نوعش بخواهی دست‏مان است اما  باز هم باید بودجه‏ها و حرف‏ها و نشست‌ها بگیریم .
کجا و کی ما آمدیم علی را با زبان خود مرد به مرد بشناسانیم ، کیست و در حقیقت کیست که علی را بشناسد، دغدغه‌های علی را بداند و به علی پشت کند یا او را لایق خلافت خدا نداند. ب
حث ها بس است دشمنی ‌‌ها بس است اگر حقیقت این است پس فقط با بازگو کردن حقیقت می توان به دیگران حقیقت را نشان داد خواه کسی پند گیرد خواه نگیرد.
همه مسلمانیم ، نه همه انسانیم . و انسانی که موحد است محترم است  هردینی که باشد.
بس است دشمنی ، بس است مسلمان کشی به بهانه ‌های واهی، بس است بس است  بس است .
آنقدر غرق مسائل حاشیه ای شده‌ایم به جای اینکه خودمان و دین‌مان رابه دیگرن ثابت کنیم در فکر بطلان دیگر ادیان هستیم. دیگر مذاهب.
کجا علی بر یهود ستم کرد . کجا علی بر مسیحیان سخت گرفت. همه انسانیم و باید در کنار هم زندگی کنیم. و بر دیگری تعرضی نکنیم.
انگار یادمان رفته که علی برای گرفت وسیله ای به عاریت پیش یهودی رفت و چادر فاطمه زهرا را عاریت گذاشت و این شد که آن یهودی مسلمان شد. اری همه ما مسلمانیم و بایددرکنار یکدیگر باشیم و اختلافات کنار بگذاریم همه ما رسولمان یکی است کتاب مان یکی است. اما ….
باشد که او بیاید و همه را از غم برهاند.
قصد نوشتن نداشتم اما برخی مسائل انسان را آزار می‏دهد.

[Top]

عرفه

چشم هایم برای عرفه تنگ شده …

[Top]

سایه‏های سیاسی

صبح بود. حدود ساعت شش و نیم، هنوز همه جا تاریک بود.
مثل همیشه سرم پایین بود. داشتم راه می رفتم. فکر می‏کردم. یک دفعه متوجه شدم که یک چیزی مدام از من جلو می‏زند و دوباره عقب می‏افتد.
کار، کارِ چراغ های برق بود.
سایه آدم‏ها بازخوردی از وجودشان است. سایه‏ی بعضی آدم‏ها خیلی تابلو است. خیلی آدم‏ها را از سایه‏ی‏شان می‏توان شناخت.
بعضی آدم‏ها با کارهای خودشان انگار یک نورافکن پشت سر خود نصب کردند. یک نور افکن قوی که هر جا که می‏خواهند بروند سایه‏شان مدت‏ها قبل آنجا را فتح کرده.
نمی‏دانم چقدر از آقای خاتمی و جلسه انجمن اسلامی در دانشگاه تهران شنیدید. چقدر از حرف‏های که آنجا رد و بدل شده شنیدید. چقدر می‏دانید  در آن جلسه‏ای که در روز شهادت امام جواد برگزار شد چه اتفاق‏هایی افتاد. چه حرف‏های زده شد.
من کاری به نظام، احمدی نژاد، دولت و… ندارم. فقط می‏خواهم بگویم این آقای خاتمی از آنهایی است که با کار هایی که انجام داده می‏توان با وجود سایه‏اش حدس زد که چه خبر است؟ چه خبر بوده؟ یا چه خواهد شد؟
من نمی‏خواهم از آن جلسه اول ریاست جمهوریش در دانشگاه بگویم. من نمی‏خواهم از دست دادنش به یک خانم بی‏حجاب بگویم و من نمی خواهم از هزاران کار لو نرفته‏اش بگویم. فقط می‏گویم ما چند بار باید چوب یک کاری را بخوریم.
البته از این سایه‏ها در کشور ما زیاد پیدا می‏شود.

[Top]

عشق جاوید

و شاید چنین روزی بود که عشق در زمین به حقیقت پیوست.
علی آمد به خواستگاری فاطمه، اما فقط با یک زره، یک شمشیر، یک اسب«یا شتر»
بدون پول می‌توان زیست.
بدون خانه می‌توان رندگی کرد.
بدون ماشین می‌توان زندگی کرد.
بدون اصل و نسب می‌توان زندگی کرد.
اما نباد و نباد و نباد آن زندگی که بدون عشق و محبت باشد.
و اگر تو عاشق باشی و فدایی دیگری، دیگر زندگی، ذهن و هوشت می‌شود او که حتی حاضر نیستی یک لحظه ناراحتی و غم در چهره‌اش ببینی.
نه اینکه برای زندگی پول لازم نیست، نه اینکه آدم خانه نمی‌خواهد. فقط اینکه وقتی عاشق شوی و محبت در دلت شکوفه زند دیگر به جز راحتی و شادی معشوق چیز دیگر نمی‌‌خواهی.
نمی‌دانم چند بار که علی از بیرون می‌آمد و فاطمه را در حال کار کردن می‌دید دست هایش رو می‌فشرد و می‌بوسید. نمی‌دانم علی چند بار سنگ آسیاب را از دست فاطمه گرفت. یا چند بار در خانه غذا درست کرد. فقط می دانم آب‌ چاه‌های مدینه و کوفه گواه اشک‌های علی است.
دانه دانه نخل‌ها نشان از غم فقدان عشق علی دارد.
اگر از عشق علی و فاطمه داستانی یا رمانی عاشقانه نوشته نشده.شاید به این علت باشد که در داستان و رمان نمی‌گنجد در ذهن و تصویر نمی‌گنجد.
شاید بتوان عشق‌شان را در فداکاریشان بیان کرد.
چقدر برایم زیبا و لذت بخش است فکر کردن و تصور کردن زندگی این دو بزرگوار.
دیگر قصه لیلی و مجنون، شیرین و فرهادو…. معنایی ندارد.
تا آنجا که یادم می‌آید همیشه این روز برایم رنگ دیگری داشته، همیشه این روز من با خوشحالی مفرط و عجیبی همراه بوده، شاید به خاطر این‌ است که عشقشان را دوست دارم، محبتشان را یا بیشتر، شاید عشق و محبت را دوست دارم آن‌هم از نوع صادقانه و علی و فاطمه وار …
باشد که همه و همه پیروان و دوست‌دارانشان عشق‌ و محبت‌شان را به جای اینکه از لیلی ومجنون یا رُمِئو و ژولیت و …بیاموزند از این دو گوهر هستی بیاموزند.
و شاید  این روایتی جالب باشد از این اتفاق فرخنده

[Top]

صورتک‏‏های تو‏خالی

خیلی بد است، خیلی..
خیلی بد است که آدم دانشجو باشد.
آدم در یک برنامه‏ای باشد که در دانشگاه برگزارشده.
آن هم از طرف انجمن اسلامی دانشگاه.
آن هم در یکی از دانشگاه‏های پایتخت.
این همه یک طرف، طرف دیگر ماجرا اینکه سخنران و دعوت شده این برنامه یک روحانی باشد آن‏هم از نوع خاتمی.



خب حالا با این‏ همه اسلامی بودن، اسلامی بودن را پشت سر هم گذاشتن، شما یک دختر محجبه باشید و بخواهید از این روحانی سوالی بکنید و همه شما رو هو کنند.
واقعا سخت نیست.
مهم هم نیست شما جسارتتان زیاد است سوالاتان را می‏کنید.
جناب آقای خاتمی تا چه حد در این جامعه برای بنده که دارای حجاب چادر هستم، امنیت وجود دارد؟و به باید به خاطر این حجاب بی‌حرمتی‏ها به ما شود؟
اما بشنویم جواب محافظه کارانه و خنده دار یک روحانی را:  بیخود می‌کنند. هرگونه اهانتی به خصوص برای رعایت موازین دینی محکوم است.
انگار ایشان هنوز نمی‏داند که بی‏حرمتی یعنی چه؟
هنوز درک نکرده که وقتی با چادر و حجاب کامل در یک دانشگاه اسلامی و کشور اسلامی قدم ‏می‏زنی نگاه خورد کننده دیگران یعنی چه؟
انگار هنوز نمی‏داند امل یعنی چی؟
پشت کوهی یعنی چه؟ عقب مانده یعنی چه؟
اینکه آدم باید طبق عقیده خود عمل کند و به حرف‏های دیگران کاری نداشته باشد حرفی دیگر است. اما جاری شدن این‏گونه سخن‏ها در این مکان‏ها بسی شرم دارد و البته برای ایشان بیشتر.
انگار یادشان رفته آن کف‏زدن‏ها، آن دخترا باحجاب آن جلسات اولیه ریاست جمهوریشان در دانشگاه، و آن همه حرف از آزادی، اصلاحات و… که شاید هنوز خودشان هم به معنای این کلمات پی نبرده‏اند، وانگار یادشان رفته گاف‏های  بزرگ‏شان.
اگر بخواهم بگویم که قصه دراز می‏شود.فقط یادمان باشد که در زندگی سعی کنیم آدم باشیم. و آنگونه که باید باشیم، باشیم.

[Top]

قابلمه

بازم مثل همیشه با حسن دیر به کلاس رسیدیم. وقتی که رسیدیم یک ربعی از کلاس گذشته بود. هر وقت با  حسن می‏روم دیر می‏رسم از بس که این بشر بی نظم هست، هر چی به خودش می‏گوید تو چقدر بی‏نظمی تا بلکه  فرجی شود و از دست این ضمیر نا‏خوداگاهش کاری بر بیاد اما انگار ضمیر ناخوداگاهش هم از کار افتاده یا اون هم دیگر بی نظم شده.
یک استاد جدید یک کلاس جدید با طرح و رنگ جدید و جالب.
چون ما دو نفر بودیم و یه کم هم مهم استاد مجبور شد قوانینش رو دوباره بیان کند.
۱٫ اگه بعد از من اومدید دیگه سر کلاس نیاید«این رو دقیقا برای ما گفت» پس ما که دیگه سر کلاس‏هاش باید غیبت کنیم بعدشم دیگه حذف واحد و از این حرف‏ها
۲٫اگه تکالیف رو انجام ندادین سر کلاس نیاید.«تازه آخر کلاس فهمیدیم پوستمون کنده است از این همه تکلیف، توصیف فلان کوچه، خوندن فلان رمان و…»
۳٫اگه یک مرتبه غیبت داشتید دیگه نیاید.« ما که از همون اول خودمون رو جمع و جور کردیم»
این از قوانین استاد جدید و بعدش استاد شروع کرد به توضیح درس جدید یعنی همون نویسندگی خلاق «اینم از اون رشته‏های جدید روشن فکریه ها»
– این رشته ۱۰سال بیشتر نیست که داره تو امریکا تدریس می‏شه و چند سالی بیشتر نیست که این رشته داخل ایران اومده .
همین طور که استاد داشت توضیح می‏داد. به یک نفر گفت:
-برو یه قابلمه بیار
چشم های ما از حدقه در اومدو آخه قابلمه واسه چی؟ سر کلاس قابلمه. نکنه استاد می‏خواد داخل قابلمه به ما غذا بده.
همین جا بود که یکی از بچه گفت:
استاد ما گشنمون نی، دستتون درد نکنه، غذا صرف شده.
استاد گفت:اشکالی نداره گرسنه‏تون هم می‏شه.
قابلمه آمد اما خالی. استاد گفت: قابلمه رو دست به دست بچرخونید و هر کسی قابلمه رو به یک چیزی تشبیه کنه.
با چرخش قابلمه خنده ی بچه‏ها هم شروع شد…
هرکسی قابلمه رو به یه چیزی تشبیه می‏کرد. از کلاه خود گرفته تا کله غول و دکمه غول تا سفینه فضایی و بالن و ….

[Top]