Archives: فروردین ۱۳۸۷

فتنه‏ی فیلمِ فتنه

این یک فیلم نیست، بلکه میکسی است از تصاویر خشن و عملیات‌های تروریستی که به اسلام نسبت داده شده و تصاویری از بدعت‌هایی در اسلام.
فیلم شامل دو بخش است. بخش اول به بیان برخی آیات و احکام اسلامی می‌پردازد و با استدلال به آیات قرآن وبیان ‌‌آن‌ها می‌خواهد چهره‌ای از اسلام را نمایش دهد.
چهره‌ای که از اسلام نشان می‌دهد همان حرف‌های تکراری و همیشگی است که با برداشت از برخی بدعت‌ها صورت گرفته، برداشت از آیات قرآن که در جنگ به پیامبر نازل شده و در بیان حالت جنگ است برای نشان دادن چهره اسلام .
فیلم سرشار از توهین‌ و دروغ است، ولی چند نکته قابل تامل است
۱٫ تمام تصاویر در صفحات کتابی با برگ‌های کاهی نمایش داده می‌شود که گویی قرآن است و خشونت ها و عملیات های تروریستی همه از درون قرآن سرچشمه می گیرد
۲٫ استفاده از کاریکاتور پیامبر اکرم (ص) در اول و آخر این کتاب و شروع ثانیه شماری در اول باز شدن و پایان کتاب که گویی قرآن است و منفجر شدن کتاب
۳٫ بیان ترجمه اشتباه از آیات استفاده شده و استفاده از آیاتی که در زمان جنگ نازل شده برای زمان صلح
۴٫ نسبت دادن عملیات‌ها تروریستی ۱۱ سپتامر و انفجار قطار د راسپانیا و… به قرآن و مسلمانان
۵٫ استفاده از بدعت‌ها در این فیلم و نشان دادن آن به عنوان اسلام
آنچه در قسمت اول این فیلم است ناشی از تصورات غلط و برداشت‌های سوء کارگردان «گیرت ویلدرز» و بی اطلاعی او نسبت به دین اسلام است نه استدلال.
استفاده از آیات قرآن و تعیبرها و بیان معانی نادرست آیات نه از روی استدلال و عقل است بلکه نشان دهند سوء غرض است.
بخش دوم به غربی ها هشدار می‌دهد که آگاه باشید که اسلام اروپا را فتح خواهد کرد و اسلام مخالف آزادی است و باید برای آزادی به مبارزه با اسلام برخیزیم.
این فیلم جایی برای انتقاد بر قرآن و اسلام ندارد بلکه از آغاز تا پایانش توهین است از آغازش که جلد قرآن را نشان می‌دهد تا صفر شدن ثانیه شما و منفجر شدن و بسته شدن قرآن.
در‌ بخش پایانی فیلم نشان می‌دهد قرآن را می‌خواهند پاره کنند تصویر محو می‌شود وصدای پاره شدن می‌آید و
حرف هایی که جناب گیرت ویلدرز بعد از این تصویر می زند جای تامل دارد:
«صدایی که شنیدید صدای پاره شدن یک برگ از دفتر تلفن بود. چون این وظیفه من نیست؛ بلکه وظیفه مسلمانان است که آیات تنفر آمیز را از قرآن پاره کرده و به دور بیاندازند.
مسلمانان از شما می‌خواهند جا برای رشد اسلام باز کنید ولی اسلام جا برای رشد شما باز نمی‌کند. حکومت اصرار می‌کند که شما به اسلام احترام بگذارید ولی اسلام به شما احترام نمی‌گذارد.
اسلام می‌خواهد حکومت کند. ما را مطیع کند و به دنبال نابود کردن تمدن غربی ماست.
در سال ۱۹۴۵ نازیسم در اروپا شکست خورد و در سال ۱۹۸۹ کمونیسم در اروپا شکست خورد و اکنون باید ایدئولوژی اسلامی شکست بخورد
»
جایی که توهین باشد جای جواب دادن منطقی نیست این فرد به دنبال اشکال کردن و جواب شنیدین نیست توهین به پیامبر و قرآن توهین به میلیون‌ها مسلمان است و نایده گرفتن این همه انسان خودش چیز کمی نیست.
جناب گیرت ویلدرز اگر شما واقعا دنبال طرف داری و آزادی هستی اگر واقعا دنبال نژاد پرستی نیستی لازم نیست جای دوری بروی، به افعانستان نگاه کن به عراق نگاه کن که هر روز فاجعه‌ای جدید در تاریخ ثبت می‌کنند.
انگار شما فقط خود را انسان می‌دانید و دیگران را مستحق‌ حق آزادی و انسانیت نمی‌دانید شاید از فجایع فلسطین مطلع نیستید، کودکان، زنان، مردان…
لینک های مرتبط
دنیای کوچک ما – فیلم فتنه و حکایت تلخ خشونت
«فتنه»‌ای دیگر
رادیو زمانه | خبر اول | تیتر یک | نمایش فیلم ضد اسلامی “فتنه” در اینترنت
روی شیروانی داغ: نمی‌توانم بگویم دوستم داشته باش؛ درباره‌ی توهین
هلند و بازداشت یکی از منتقدان «فتنه» به اتهام توهین … نگاهی به فیلم ضد اسلام فتنه
ماهاتیر محمد خواستار تحریم کالاهای هلندی از سوی مسلمانان شد
۲۷دنیای کوچک ما – فیلم فتنه و حکایت تلخ خشونت
وزیر خارجه اتحادیه اروپا انتشار فیلم ضداسلامی را محکوم کردند
اتحادیه اروپا و سازمان ملل علیه فیلم ضد اسلامی هلند متحد شدند
واکنش تند ایران به انتشار فیلم ضد اسلامی
سازمان کنفرانس اسلامی پخش فیلم هلندی موهن به اسلام را محکوم کرد
دولت پاکستان سفیر هلند را احضار کرد
اتحادیه اروپا، فیلم ضد اسلامی را محکوم کرد
جمعیت مسلمانان از کاتولیگ پیشی گرفت



برای توضیحات بیشتر در مورد این فیلم و آیات استفاده شده و دیدن عکس هایی از این فیلماینجا کلیک کنید

موز خوری در انظار عمومی

بچه‏ها گرسنه بودند، خب حق داشتند، ساعت ۴ شده بود ولی هنوز از غذا خبری نبود.
برنامه این نبود. برنامه این بود که ما ساعت ۱۱ از شرهانی حرکت کنیم و برای نماز و ناهار در شوش توقفی داشته باشیم .و دانیال نبی را هم زیارتی بکنیم.
اما ما ساعت ۱۱:۳۰ به شرهانی رسیدیم آخر آن آقا گفته بود که فاصله شرهانی تا دو کوهه فقط نیم ساعت است.
این راه شرهانی هم پرت بود. جایی برای خرید کیک و کلوچه‏ای برای تسکین درد گشنگی بچه‏ها نبود.
درست است که ما صبح به بچه‏ها هلیم داده بودیم اما این دلیل نمی‏شد که ساعت ۴ ناهار بدهیم.
بچه‏ها خیلی با جنبه‏تر از این حرف‏‏ها بودند شاید به شوخی حرف‏هایی می‏زدند اما چیزی در دلشان نبود. می‏دانستند که مشکل جای دیگری است و‏ آن هم از…
در این بین یکی از پیشکسوت‏ها آمده و به ما موز تعارف می‏کند. هوای بچه‏ها را داشت دستش درد نکند حیف که وبلاگ ندارد و گرنه لینکش می‏کردم.
آقای…دست شما درد نکند ما میل نداریم .
-نه شما خسته‏اید باید بخورید.
-آخه نمی‏شه بچه‏ها گرسنه‏اند ما موز بخوریم اونم جلوی بچه‏ها.
-من به این حرف‏ها کاری ندارم  تا از من نگیرید من از اینجا نمی‏رم
به هر زوری بود این موزها را به ما داد.خب ما هم گرسنه بودیم. یک ذره هم اعصاب‏مان از این نا‏هماهنگی و دیر رسیدن غذا خورد بود، خب ما هم آدم بودیم شیطان گول‏مان زد و شروع کردیم به خوردن که البته در اواسط خوردن دوستان دیگر آمدند و کمکمان کردند گفتند دست تنها کار انجام ندهید خسته می‏شوید«کاش تو همه کار‏ها کمکمان می‏کردند، که البته کردند، دستشان درد نکند»
ولی غافل از اینکه چشم‏های دیجیتالی بچه‏ها دارد کار می‏کند.
به دوربرم که نگاه کردم، دیدم به‏به چه خبر است شده‏ایم سوژه بچه‏ها همه دارند از ما عکس می‏گیرند.

[Top]

معرکه ‏ای در وادی شهدا

هوا سرد نبود ولی باد می‏آمد نه خیلی تند و نه آرام، شاید این گرد و غبار بود که بیشتر بچه‏ها را اذیت می‏کرد.
تقریبا وسط‏های روایت گری بود که رسیدیم با یکی از بچه‏ها بودم قضیه آن قتلگاه را گفتم برایتان، که چندین شهید را در آن جا پیدا کرده بودند برای همین دور تا دورش را از کیسه های خاکی پر از خاک چیده بودند و شده بود یه حلقه که البته یک طرفش برای ورود باز بود.
بچه‏ها همه دور آن حلقه زده بودند یکی نشسته یکی ایستاده ، جای دنجی پیدا کردم که هم صدای راوی رابشنوم و هم از گرد و غبار در امان باشم آخر نمی‏شد در این گرد وغبار چشم‏هایمان را باز نگه داریم.
شاید آن راوی هم نمی‏دانست که هنوز بچه ها نماز نخوانده‏اند یا شاید می‏دانست و هنوز فکر می‏کرد باید حرف بزند و بگوید شاید خودش هم نماز نخوانده بود.
بالاخره تمام شد.
تمام که شد صدای توجه همه را به خودش جلب کرد:
بدو که تموم شد، هیچ وقت، هیچ جا، همچین چیزی را نخواهی دید بدو  بدو بیا نگاه کن.
 نشستیم تا ببینیم این دست فروش در وادی شهدا چه می‏کند.
نمایشی که شاید برای برخی آن هم اندک جذاب بود اما برای ما اصلا ارزشی نداشت.
حرف هایی می‏زد که برای مخاطبانش شاید مسلم بود.
قاب عکسی داشت که البته آن را پوشانده و از از زبان قاب عکس حرف می‏زد ما همه فکر می‏کردیم یک شهید مشهور است .
از او سوال می‏کرد و از ما هم سوال می‏کرد البته ازما سوال نمی‏کرد خودش سوال می‏کرد و خودش جوابش را می‏داد.
– بچه‏ها الگوی شما کیه؟
– کدوم بازیگر رو از همه بیشتر دوست دارید؟
-کدوم خواننده رو از همه بیشتر دوست دارید؟
و از این سوال ها …
بعید می‏دانم آن جمعی که آن جا بودند در بند این حرف‏ها و صحبت‏ها بودند نه به فکر بازیگر بودند نه خواننده و نه اینکه الگویشان یکی از اینها باشد.
این سوال‏ها را از آن قاب عکس پوشیده شده هم می پرسید و جوابش را هم خودش می‏داد…
بعد جواب‏ها را با هم مقایسه می کرد.که این شهید چه گفته و شما چه می‏گوید….
و آخر سر هم که قاب را نشان داد قاب خالی بود که منظورش شهید گمنام بود. واین هم تمام شد. ولی هنوز بچه ها نماز نخوانده بودند.

[Top]

باد، خاک، اجسام شهدا !

قدم زنان اما برخی فاخلع نعلیک را آویزه گوششان کردند و احترام به این سرزمین گذاشتند اما برخی نه اینکه احترام نگذاشتند شاید می‏گویند این وادی طور موسی نیست که فاخلع نعلیک برا‏ آن صدق کند.
به جایی رسیدیم که فقط سر درش مثل همه جای دیگر همین واژه فاخلع نعلیک است. در سردرش نوشته یا ننوشته، نانوشته نوشته.
شرهانی، چیزی از شرهانی و عملیات‏های انجام شده در‏آن نمی‏دانم فقط می‏دانم که چون جای خاصی بوده جناب حسینی لطف کردند و برنامه خاص برای وبلاگ نویسان راه انداخته‏اند

باد‍ تندی می‏وزد، خاک‏های شرهانی که شاید این خاک‏ها با استخوان و گوشت بچه‏های ناب پاک جنگ عجین شده به هوا به رقص در‏ می‏آید انقدر می رقصد و می‏رقصد تا اینکه زائری پیدا شود و بر سرو صورتش بنشیند.
همه نشسته‏اند و راوی دارد روایت می‏کند. باد زیاد است. صدایش به ما که آن آخر یا آن بالا نشسته‏ایم نمی‏رسد‍‍، شاید صدایش را هیچ کس نمی‏شنود.
حوصله‏ام سر می‏رود چند کلامی با بغل دستیم صحبت می‏کنم که نگاه پرمعنای دیگران کلام را در دهانم می‏خشکاند.
بلند می‏شویم تا چرخی بزنیم ومهیا شویم برای نماز آخر وقت نماز است وهنوز آقای حسینی گرم صحبت و روایت گری!
شاید چون کسی اعتراضی نمی‏کند‍!
ما که خیلی قبل‏تر بلند شده‏ایم تا هم چرخی بزنیم و هم برای نماز آماده شویم.
عقب مانده ایم. همه رفته ‏اند. چون نماز خواندیم عقب ماندیم.
خود را به بقیه می‏رسانیم ، جایی مانندقتلگاه درست کرده‏اند انگار آنجا قتلگاه چندین شهید است توصیفش نمی‏کنم تا خودتان بروید وببینید.
همه دور آن حلقه زدند باز هم روای دارد می‏گوید از شهدا از اینکه چگونه شد که این قتلگاه نمایان شد از اینکه شهدا هر وقت خودشان بخواهند خودشان را نشان می‏دهند دست ما نیست و …روضه هم می‏خواند همه گوش می‏دهند و دل می‏دهند و بعضی هم اشک می‏ریزند.
و هنوز هم باد شدید می‏وزد وشهدا در‏ آسمان در حال پرواز…!

[Top]

دیوانه کیست…؟

فیلسوفان مردمان عادی را عاقل می‏دانند اما مردمان عادی آنان را کافر و دیوانه می‏پندارند.
فلسفه راهی برای رسیدن به حقیقت است. راهی که انسان بوسیله عقل و استدلال باید بپماید.
توماس آگوستین می‏گوید:«همه شناسندگان در هر گونه شناختی که باشند خدا را ضمنا می‏شناسند» پس همه انسان‏ها ضمنا فیلسوفند، اما درجه‏اش برای انسان‏ها فرق می‏کند.
و مطلق اگه چه معنای واحدی ندارد اما می‏توان گفت که مطلق همان حقیقت مطلق است همان کمال متعالی و یا همان خداست.
اگر چه به نظر می‏رسد برخی از گروه‏ها و تفکر‏های فلسفی نهایتا به بی‏خدایی و لا ادری یا سکوت در مقابل وجود خدا منتهی می‏شود اما در حقیقت و لو نا خودآگاه همان تفکر نیز به دنبال کمال مطلق است.
و اسلام اساسش فلسفه است آنجا که اصول دین را خدا باوری و صفاتش قرار داده و معاد را نیز در کنار شناخت خدا قرار داده است.
هر مسلمانی قبل از‏ آنکه بخواهد مسلمان باشد باید فیلسوف باشد باید خدا را با عقل و استدالال بشناسد بعد مسلمان شود.
و این خدا فریادی است بر حقانیت اسلام، که اسلام از فکر و نظر نمی گریزد و اساسش را تفکر در عالم وجود قرارداده است.
چگونه ممکن است  اسلام تفکر یک انسان بی‏سوادی چون محمد باشد و اساسش را فکر و تفکر قرار داده باشد.
نمی‏گوید بیا مسلمان شو. می‏گوید بیا فکر کن بعد مسلمان شو. و این است اسلام ناب محمدی که محمد سال‏ها برایش درد و رنج کشید و از مال و منال دنیا هیچ نبرد و هیچ نفهمید و از لذت دنیا لذت آخرت را بر‏گزید و چونان بود که تا آخر محمد بود محمد امین، امین در امانت‏های مردمی و خداوندی«وحی» که خداوند در فرمود و محمد هیچ نمی‏گوید مگر آنکه وحیی باشد که ما به او کرده‏ایم.
و باید تمام درد‏ها و رنج‏ها و غم‏های محمد هدفی‏ داشته باشد، و آن هم هدفی بزرگ که بتوان تمام رنج‏های محمد را به آن نسبت داد‍.
و این محمد بود که مردم او را دیوانه می‏پنداشتند، سنگش می‏زدند، طردش می‏کردند و به او و سخنانش می‏خندیدند و حال بعد از گذشت قرن‏ها این سخنان و نام محمد است که بر سر زبان‏هاست.

 

[Top]

ننم می‏گه جبهه نرو…

از ماشین پیاده می‏شوی پایت را روی زمین که می‏گذاری احساس می‏کنی زمین می‏لرزد.
این صدای پای بچه‏‏هاست که دارند رژه می‏روند و اگر گوش تیز کنی صدایشان را هم می‏شونی.
ننم می‏گه جبهه نرو  ….نرو نرو نرو نرو
جبهه می‏ری جلو نرو ……نرو نرو نرو نرو ….
صدای صبحگاه و آمین‏های بلند بچه‏ها در آسمان دو کوهه هنوز طنین انداز است.
برنامه این است باید صبحانه بخوریم بعد به بالای ساختمان تخریب شده برویم تا آنجا برایمان روایت گری کنند.
پارسال که آمده بودیم وضع ساختمان بهتر بود الان که رفتیم خراب‏تر شده بود، شاید می‏خواهند درستش کنند، ساختمانی که زیر بمباران ویران شده بود، البته ویران که نه هنوز بر پاهایش استوار بود ولی دیگر قابل سکونت نبود.
یکی از بچه‏ها می‏گفت شاید می‏خواهند درستش کنند، اری اگر درستش کنند بهتر است دیگر بچه‏ها مجبور نیستند به خاطر اینکه جا برای خواب  کم است  بیدار بمانند….
بالای ساختمان نمای خوبی دارد، بر کل دوکوهه اشراف دارد همه چیز را می‏شود زیر نظر داشت.
روای می‏‏آید پیرمردی‏است خون‏گرم و خوش اخلاق از صحبت‏ها و حرف‏هایش معلوم است که خودش لذت با بچه‏ها بودن را چشیده و لذت دویدن و امین گفتن را.
آنچنان با شور و شوق بیان می‏کند که ما را به وجد می‏آورد از همه چی می‏گوید از صحبت‏ها، حرف‏ها، خنده‏ها، شوخی‏ها و خلاصه آن جوان پاک و باهوشی که دانشگاه را ول کرده و آمده تا ایثار کند با اینکه چند بار ردش کردند چند بار برش گرداندند اما باز هم …
ان شالله به زودی همه صوت‏های روایت گری‏های اردو را در سایت دینی بلاگ خواهید دید

[Top]

سفره هفت سین دل یا عقل

سال تمام شد و ما هنوز همانی هستیم که بودیم و البته با کمی تغییر.
ما سفره هفت سین ندارم و زیاد هم به این چیز‏ها معتقد نیستم هفت سین خانواده ما موقع سال تحویل قرآن است همه‏،‍ و البته هر کسی برای خود گوشه‏ای می‏نشیند و قرآن می‏خواند و وقتی سال تحویل می‏شود همه با‏ هم دعای سال‏ تحویل را می‏خوانیم.
چند سالی‏ می‏شود که سال تحویل خانه نبودم شاید مشهدی، گردشی و خلاصه … امسال هم که بودم کسی نبود.
سال که تمام می‏شود من سفره هفت سین دلم را پهن می‏کنم (ببخشید سین که نمی‏شود گفت ولی خب)
سفره من هدف‏های من است که هرسالی مروری بر‏آن می‏کنم می‏نویسمش، دوباره فکر می‏کنم و باز می‏نویسم.
گذری بر هدف‏ها و برنامه‏های سال قبل که چقدر پیروز بودم و چقدر ناکام.
بعضی وقت‏ها اتفاقاتی می‏افتد در زندگی انسان که برنامه‏هایش به هم می‏خورد. چیزی که مهم نبوده مهم می‏شود و چیزی که مهم بود برای سال دیگر یا وقت دیگر واگذار می‏شود و سال قبل برای من چنین بود.
سالی با خاطرات شیرین و تلخ.
وقتی سال گذشته خود را مرور می‏کنم می‏بینم بهترین و بدترین روز‏های عمر من در سال گذشته بود فرازو نشیب‏های زیادی داشت.
اگر بخواهم بهترین روز و بهترین خاطره را ازسال قبل بگویم که بدون شک بهترین روز عمر من بود جمعه قبل از ماه محرم بود، که شاید بتوانم تمام خاطرات شیرین و تلخ آینده و گذشته را در همان روز خلاصه کنم.
سال که نو می‏شود باید وصیت نامه را هم نو کرد، باید دوباره نوشت، یک سال گذشته خیلی چیز‏ها فرق کرده‏است.
هر سال که شروع می‏شود در برنامه خود می گنجام که حد‏اقل یه ختم قرآن داشته باشم اگرچه کمتر موفق می‏شوم و فراموشم می‏شود ولی در هر صورت همین که در برنامه‏ام هست و هر زمان که به یادم باشد قرآن می‏خوانم خوشحالم می‏کند.
هدف‏ها را دوبار می‏نویسم برنامه‏هایم را می‏چینم و به قول دوستان کنداکتور سال جدید را می‏نویسم و می بندم به امید اینکه با توکل بر خدا بتوانم تمام هدف‏ها و برنامه‏هایم را یک به یک به سرانجام برسانم.
هدف‏هایتان، زندگیتان هستند. زندگی بدون هدف، زندگی‏ نیست، پس بنویسیدشان و ثبت‏شان کنید و برایشان برنامه ریزی کنید.
دوست ندارم هدف‏هایم صرف آرزو‏ باشد، هدف‏هایم را باید حس کنم.
به امید که همه هدف‏هایشان را حس کنند…یا حق…

[Top]

به شهدا فکر کنیم …

کاش فلسفه نخوانده بودم، کاش فلسفه نمی‌دانستم، کاش گاهی  می‌شد به حسم اطمینان کنم به ..
این‌ها زمزمه‌های من بود در غروب شلمچه.
شبی که در شلمچه بودیم.‌آن‏جا که داشت حاج حسین یکتا روایت گری می کرد، نه بهتراست بگویم داشت از خواب ها صحبت می‌کرد، سخنان احساسی، شاید می خواست بچه‌ها اشکی بریزند، گریه کنند.
شب بود و دل‌ها گرفته بود، راوی می‌گفت و بچه‌ها گریه می‌کردند، راوی نصیحت می‏کرد و بچه‏ها گریه می‏کردند اما نمی‌دانم من چرا …؟
نمی دانم چرا اغلب روایت‏گری‏ها تبدیل به روضه می‏شود خب اسمش را هم بگذارند روضه شهدا نه روایت‏گری؟! شاید همه داستان‏ها، درس‏ها و رفتار شهدا محزون و گریه آور است!
من دوست دارم از همت برایم بگویند از باکری از زین‌الدین از چمران از اینکه حرفشان حرف بود از اینکه مرد عمل بودند از اینکه چگونه بودند که حماسه ساز شدند از اینکه با اینکه فرمانده بودند خاکی بودند از …
آن‌ها بگویند و من گوش دهم و فکر کنم وعبرت بگیرم.
از حرف‌های‌شان بگویند از رفتارشان بگویند.
….
سال‌ها‌ تان همه بهاری باد هیچ سالتان مانند سال قبل مباد

[Top]

تو قرآن بخوان بقیه اش با خودش

قاعدتن باید از اردو و سفر جنوب بنویسم از خاطراتش، از شهدا، شلمچه، طلائیه، فکه و… و بد جور دلتان را بسوزانم.
از دوستان وبلاگ نویس چه دوستان قدیمی و سال پیش چه دوستان خوب و باحال جدید از بلاگ تا پلاک از شعرها سرودها و..
از حرف‏ها، لذت‏ها، دوستی‏ها، دعواها، خنده‏ها، گریه‏ها و خلاصه همه چیز اما حیفم آمد این مطلب را ننویسم.
این گوگل ریدر هم چیز خوبی هست بعد از چند روز وقتی می‏یای ریدر را باز می کنی می بینی آمار سر ریز شده اووو این مطلب نخوانده.
داشتم می‏خواندم که به این خبر برخورد کردم «شمشیری: تلاوت «قرآن کریم» بهترین راه حل افسردگی است».
بیشتر از همه این نکته‏ش برام جالب بود که من دقیقا تجربه این چنین چیزی را داشتم. وقتی به این خبر برخورد کردم و خواندمش هم برایم جالب بود هم حس تجربه این مطلب برایم لذت بخش بود.

[Top]

مشکل سروش است یا شبهه؟

مدت‌هاست در برنامه‌ام گنجانده بودم که در مورد سیاست و انتخابات بنویسم و به بررسی حزب‌ها و گروه‌ها وتاثیر گذاری آن‌ها بر انتخابات و…بنویسم اما این مسئله  جناب دکتر سروش که به نظر من خیلی مهم تر بود  من را وادار کرد که به این مساله بپردازم.
شاید نشنیده باشید  آیت‌ الله سبحانی طی یک تماس تلفنی از جناب اقای مجید مجیدی که سروش رو محکوم کرده بود تقدیر و تشکر کرده، خبرش را  در اینجا ببینید
یکی از دوستان می‌گفت نباید به این مسائل دامن زد این مسائل نباید رسانه‌‌ای شود و…؟
می گفت خیلی‌ها می‌روند و شبهه را می‌خوانند و جواب را نمی‌خوانند؟
خب دوست عزیز این که نشد حرف! اگر حرفی صحبتی در اینترنت و …بیان می شود انقدر باید جواب داد و نوشت  با هر زبان و ادبیاتی که شخص مجبور شود بخواند.
اگر یک شبهه بیان می شود و در زبان می افتد ما باید هزاران بار جواب آن را بدهیم با هر ادبیاتی!
خیلی جالب است که اگر مسئله‌ای اشکالی صحبتی می‌شود ما باید سکوت کنیم و…؟
سکوت چه معنا دارد؟
نگفتم که در دلم خندیدم و گفتم همین است که الان ما مسلمانان اینطور شده‌ایم؟
چگونه است که ما اسلام را یک دین کاملا عقلانی و تمام مبانی و اساس آن را عقلانی می‌دانیم اما باید در مقابل شبهات و صحبت‌ها سکوت کنیم؟
به نظر من جانب سروش در آن حد و اندازه نبود که ایت الله سبحانی بخواهد در مقام پاسخ به ایشان باشد حتی یکی از شاگردانش هم می‌توانستند جواب کسی چون سروش را بدهد….
اما مقام کریمانه و دلسوزانه استاد  باعث شد که نه در مقام پاسخ بلکه در مقام راهنمایی و هدایت بر آید و آنگونه دلسوزانه پاسخ ایشان رابدهد.
و اما تقدیر از کارگردان برجسته مجید مجیدی هم سنخیتی نداشت چون قرار نیست هر مسلمانی وقتی به وظیفه مسلمانی خود عمل کند کسی از او تشکر کند و جناب اقای مجیدی هم به عنوان یک مسلمان آگاه در مقابل چنین سخنانی آرام ننشت و اعتراض خود را اعلام کرد.
به نظر من ما وبلاگ نویسان می‌توانیم نقش پررنگی به عنوان یک مسلمان در مقابل چنین سخنانی داشته باشیم، حداقل این خود باعث می‌شود که برخی از مسائل ناب اسلام بیان شود و شخصیت پیامبر اسلام و  جایگاه قرآن بیان شود.
و من خود را یک مسلمان می‌دانم پس وظیفه خود می‌دانم که در مقابل برخی حرف‌ها و سخن‌ها ساکت ننشینم.
و باید یاد بگیریم نمازمان را هم بخوانیم و از عقایدمان هم دفاع کنیم…نماز بدون عقیده … من که نمی‌خواهم.
خطای در رفتار و اعمال بخشودنی است اما خطای در عقیده…؟

[Top]