Archives: آبان ۱۳۸۷

زمزمه دوست دوست

پیش‌نوشت: حوصله‌ام بیشتر از این نمی‌کشد. خوابم می‌آید! می‌خوابم؛ اگر عمری بود و مجالی شد، مطلبش را می‌نویسم. فعلا عکسش را داشته باشید که خودمان گرفته‌ایم.



پس‏نوشت: از خدا پنهان نیست،‌ از شما چه پنهان که امروز نشستم و دقیق شمردم؛ دیدم فاصله‌ی خانه‏ی ما، تا حرم حضرت معصومه سلام اللـه علیها چهار خانه و -با حساب خیابان- سه یا چهار مغازه است! صبح، رفتم روی بام؛ دیدم آن‌قدر گلدسته‌ها و گنبد نزدیکند، که انگار روی بام صحن هستم! از روی بام خانه‌ی ما، آینه‌کاری‌های ایوان اصلی، قشنگ پیداست. دیدم اصلاً فاصله‌ی ما تا حرم، از فاصله‌ی -مثلا- صحن جامع رضوی تا ضریح امام رضا علیه السلام کمتر است! هر وقت از منزل بیرون می‌آیم، به اولین کسی که سلام می‏کنم، خودِ بی‏بی است؛ و من، این را جزو بزرگترین افتخارات زندگی‏ام حساب می‏کنم.
مانده‌ام، از چه بنویسم؟ از بانویی که اگر اغلب مردم از کرامتش شنیده‌اند، من الطافش را چشیده‌ام؟! از خانمی بنویسم که در لحظه لحظه‌های زندگی‌ام نقش مستقیم داشته و بارها دستش را در زندگی‌ام دیده‌ام؟ از کسی بنویسم که در دامنش بزرگ شده‌ام؟! واقعا نوشتن در باره‌ی چون اویی، توسط چون منی توهین نیست انصافاً؟! از کسی بنویسم که یک امام معصوم می‌فرماید فدایش شوم؟!
چیزی که در این سالها، زیر سایه‏اش فهمیدم، این بود که ایشان به معنای واقعی کلمه، «کریمه‏»اند. بارها خالا ای دختر موسی، که عیسی زنده می‌سازی! دخیلم...ود من در مورد مسائلی که حلش غیر ممکن بود، به ایشان پناه بردم و حل کردند. به نظرم، هرکس بگوید قضیه‌ای به صلاح من بود و از حضرت معصومه خواستم، و نگرفتم، دروغ می‌گوید! آن‌قدر لطف، و توزیع رزق در این حرم واضح است، که انسان به لکنت می‌افتد! چه بگوییم؟!



گاهی وقتی قضیه‌ی مجهولی برایم هست، یا گره‌ کوری برایم پیش می‌آید، به حرم پناه می‌برم. معمولا وقت بوسیدن در و دیوار، بعد از اذن دخول، ذکرم اولین بیت از غزل چهلم حافظ است…
المنه لله  که  در  میکده  باز  است
زان رو که مرا در بر او روی نیاز است
خم‌ها همه در جوش و خروشند زمستی
وان مِی که در آن‌جاست، حقیقت نه مَجاز است
از وی همه مستی و غرور است و تکبر
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او مَحرَم راز است
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که این قصه دراز است
پی‌نوشت: اگر شخصیت فاطمه‌ی معصومه سلام اللـه علیها را خوب تدبر کرده باشی، می‌فهمی آن‌هایی که روز ولادتش را روز دختر نام گذاشته‌اند، تا چه حد به خطا رفته‌اند. جسم و جان هزاران دختر، فدای خاک پای حضرت معصومه! همان‌طور که عده‌ای، ولادت حضرت علیّ اکبر علیه السلام را خواستند به نام روز پسر بزنند. ایضا… میلیاردها پسر، فدای خاک پای حضرت علیّ اکبر!

به بهانه همایش استعمار انگلیس

استعمار انگلستان

انگلستان پولش از خون مردم مستعمره‌اش بالا می‌رود و مانند کفتاری یا لاش خوری به جان کشور‌هایی می‌افتاد.

تاریخ که سرگذشت گذشتگان است پر از پندها ناگفته است برای‌ آن‌هایی که زندگی و پند گرفتن را دوست دارند.

پند‌هایی از نوع هما مَثَل معروف همان جمله لقمان حکیم که به او گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان؛ هر‌ آن‌چه رفتاراشان از نظرم بد آمد ترک کردم.

همه تاریخ ایران را دوست دارم می‌خوانم و از خواندنش لذت می‌برم اما این فقط تقریبا تا اواخر دوره زندیه است.

اما این اشتیاق از همان زمانی که پای اجنبی‌ها به ایران باز می‌شود کاهش می‌یابد.

از زمانی که پای اجنبی‌ها در تاریخ ایران باز شد علی‌الخصوص انگلستان انگار قحطی و بد‌بختی رو به ایران کرد.

یک چیز مشخص است که هیچ وقت یک بیگانه دلش برای دیگران یعنی همان مستعمراتشان نمی‌سوزد این همان چیزی است که در صفحات تاریخ به وضوح نشان داده شده است.

استعمار شده یعنی ذلیل شده و من از ذلیل بودن و ذلیل شدن بدم می‌آید. بدم می‌آید هم وطنانم در کشور خودشان ذلیل باشند و همچون حیوان با‌ آن‌ها رفتار شود.

وقتی تاریخ استعمار ایران را می‌خوانم وقتی سرخوردگی و بدبختی شاهان ایران را می‌بینم حالم به هم می‌خورد.

انگلستان کشوری است که از مکیدن خون کشور‌های دیگر و به استعمار کشیدن مردم این‌ کشور‌ها توانست برای خود در جهان جایگاه ویژه‌ای باز کند. و تمام آن‌چه که دارد همه و همه بابت همان ظلمی است به کشور‌های که در این زمان اکثرا کشور‌های جهان سوم نام دارند.

این پست در حقیقت مال چند روز پیش بود اما به متاسفانه به خاطر سرعت پایین اینترنت نتونستم آپلودش کنم مضرات مسافرت همینه دیگه

[Top]

گفتم که الف، گفت بس است!

                                                       دل  گفت   مرا  علم  لدنی  هوس  است
                                                       تعلیمم  کن  اگـر  تو  را  دست‌رس  است
                                                       گفتم  که  الـف،  گفت  دگر؟  گفتم  هیچ!
                                                       در‌ خانه ‌اگر ‌کس‌است،‌یک حرف بس‌است 
                                                                           …………….  
                                                              چون که به دل مهر تو اندوختم
                                                              روز و شب از آتش غم سوختم
                                                              از  الف   قدّ   دِل  آرای  دوست
                                                              درس   ازل    تا   ابد   آموختم
                                                                          ……………..
                                                         نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
                                                         چه  کنم؟! حرف دگر  یاد  نداد  استادم!
۱٫ در کلام عُرفا، وقتی مطلقاً به کلمه‌ی «الف» اشاره می‌شود، مقصود ذات حضرت حق است. از آن‌جا که الف («ا») کم‌حالت‌ و ساده‌ترین؛ و از طرفی هم شبیه‌ترین حرف به یک است، نماد وحدانیت محسوب می‌شود.  مضاف به این‌که الف، اولین حرف الفباست، و خداوند «هوالاول» و «اول الأولین» است.
گرچه بسا در جاهای دیگری، ذکر این حرف، در اشعار، می‌تواند معانی غیر از این را نیز داشته باشد که طبق قرینه‌ مشخص می‌شود. (برای اطلاعات بیشتر، ر.ک:فتوحات مکیه، ابن عربی، چاپ قاهره،۱/۲۳۲؛ شرح شطحیات، روزبهان بقلی،به کوشش  هانری‌کربن، چاپ‌تهران،۵۳۳؛ اصطلاحات صوفیه،‌ عبدالرزاق کاشی، چاپ قم،۲۴؛ نقدالنصوص، عبدالرحمن جامی، چاپ‌ قم،۶۹)
۲ و ۳ حذف شدند.

[Top]

دست او

این‌جا چه خبر است!
هر کس که وارد می‌شود دستی به سینه دارد و سرش را به پاس احترام خم می کند.

می‌آید و کناری می‌نشیند و یا می‌ایستد عرض ارادت می‌کند و با او نجوا می‌کند. برخی‌هم دست و پاچه را بالا می‌کشند و به یک مکعب شبکه‌ای هجوم می‌آورند و از سرو  کله همدیگر بالا می‌روند تا دستی به آن مکعب بزنند.

آن طرف‌تر هم کسی را می‌بینم که بچه‌اش را بر دوشش سوار کرده و به این جمعیت هجوم می‌برد.

وقتی‌ که می‌خواهد خارج شود مواظب است پشت به او از آنجا خارج نشود.

آنجا آن گوشه دنج پیرمردی نشسته و به حالتی ملتمسانه چیزی را زمزمه می‌کند.

کنار پیرمرد می‌روم می‌نشینم. التماس و حرف‌هایش که تمام می‌شود سر صحبت را باز می‌کنم.

کمی با پیرمرد خوش صیرت و صورت خوش بش می‌کنم در‌ آن شلوغی به سختی می‌شود حرف‌ها را شنید اما پیرمرد دنیا دیده آن‌قدر خوب می‌گوید که تمام حواسم را به خودش جلب کرده.

او می‌گوید آن‌جا را می‌بینی، «به درب ورودی اشاره می‌کند» آن‌جا مردی بزرگی نشسته و به سر همه کسانی که وارد اینجا می‌شوند دستی می‌کشد همه این کسانی که اینجا می‌نشینند و نجوا می‌کنند صدایشان را می‌شوند و به حرف‌هایشان گوش می‌دهد او خیلی کریم است کاری ندارد که تو کی هستی. او دست خود را می‌کشد برخی این دست را احساس می‌کنند برخی هم که احساس نمی‌کنند اما خود دست خودش را بر سر همه می‌کشد.

[Top]