Archives: آذر ۱۳۸۷

تا حسین!

امشب، بعد از غروب،
رنگ آسمان و زمین عوض شد؛ دقت کردی؟!
شروع کن! تا شبی که بیعت‏ها برداشته می‏شود،
چهل شب مانده است…
فقط چهل شب!

هرکس، چهل روز  برای خدایش، خالص  باشد،
چشمه‏های معرفت  از  قلبش  خواهد  جوشید.
(رسول خاتم، درود خدا بر  او  و  خاندان  پاکش)

استحاله

احساس می‌کنم میان «من ِ امروز», و «من ِ دیروز»,
هزاران فرسنگ فاصله است!

[Top]

هدف از زندگی فقط لذت است. لذت؟!

شاید کم و بیش همه‌مان در مورد مذهب لذت‌انگاری شنیده باشیم و اولین چیزی که به ذهن‌مان می‌آید کسانی هستند که زندگی‌شان پر شده از لذت‌های دنیوی و جنسی و رسیدن به تمایلات دنیوی، و زندگی به غیر از این‌ها هیچ معنایی برایشان ندارد.

اما با تاملی کوتاه می‌شود به پوچی این تفسیر از لذت‌انگاری پی برد.

فلاسفه‌ی‌ اندکی بودند که قائل به لذت انگاری بودند وقتی می‌گوییم لذت‌انگاری یعنی اینکه هدف و غایت زندگی لذت است و لذت بردن یعنی نیکبختی و فضیلت انسان در این است که با لذت زندگی کند.

مثلا یک دسته از این لذت‌انگار‌ها پیروان اپیکورس بودند که در باغی جدا از دنیا زندگی می‌کردند و زندگی‌ زاهدانه‌ای داشتند.

این لذت‌انگاری اساس اخلاق آن‌هاست و اخلاق معنایش مشخص است پس چگونه است که این‌ها لذت‌انگار هستند.

آنها وقتی از لذت صحبت می‌کردند به هیچ وجه منظورشان لذت فردی نبوده، آن‌ها لذت را در مقابل الم می‌دیدند و یعنی جایی که درد نباشد لذت است نه اینکه معنای مثبت برای لذت.

این‌ها فیلسوف بودند و عقل و فلسفه و حکمت خوراک و لذتشان بوده و بیشترین چیزی که باعث لذتشان می‌شده فلسفه و فهم و عقل بوده پس معنای لذت برایشان آرامش نفس بوده که با عقل و تعقل امکان پذیر بوده است.

لذت را در گرو عقل معنا می‌کردند و لذت را خیر طبیعی می‌دانستند اما باز هم می‌گفتند این دلیل نمی‌شود که همه لذات ارزش انتخاب دارند.

گاهی لذات فردی و آنی موجب الم‌های بزرگتر و یک الم و درد آنی موجب لذتی بزرگتر می‌شود مثل اینکه گاهی یک عملی موجب مرگ و گاهی یک جراحی درد آور موجب خلاصی از یک بیماری و مرگ می‌شود این‌ها در حقیقت لذت و الم ظاهری هستند باید به آیند نگاه کرد و یکی از راه‌های تشخیص لذت و درد تاثیرات آن لذت و درد آنی بر انسان در آینده است.

از نظر ‌آنها یک روی بدبختی که الم و درد است یا از ترس ناش می‌شود یا از آرزو‌های نامحدود و عبث پس انسان خردمند کسی است که آرزوهای کم دارد و نیاز‌های خود را زیاد نمی‌کند او ترجیح می‌دهد با کمترین نیاز‌ها زندگی کند چون همین نیاز‌ها یعنی درد و رنج.

اپیکوریان حتی تا آنجا رفتند که چنین می گفتند:
انسان عاقل حتی‌ می‌تواند در شکنجه و عذاب بدنی هم نیکبخت باشد به معنای دیگر یعنی لذت ببرد
انسان خردمند اگر در حال سوختن باشد یا اگر در حال تحمل رنج و عذاب باشد و حتی اگر داخل گاوفالاریس(۱) باشد خوهد گفت چه لذت‌بخش است این برای من، چقدر بی‌اهمیت است این برای من

این در صورت است که این‌هامرگ را پایان زندگی می‌دانند و معتقند مرگ پایان همه چیز است و خدایان همچون انسان‌ها هستند زن و مرد دارند نفس می‌کشند و جسم هستند و اصلا به زندگی انسان‌ها کاری ندارند و طبیعت چرخه خود را بر اساس حرکت چرخشی شاید همان اکو سیستم خودش می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد. هیچ چیزی از هیچ پدید نمی‌آید و از بین هم نمی‌رود.

حالا چه کسی جرات دارد بگوید من مذهب لذت‌انگارانه دارم….!
این تفاوتی از سطحی دیدن و عمقی دیدن یک دیدگاه و نظر فلسفی است.

——————————
۱٫ پادشاه مستبد و ستمگری از اهالی کرت که مسجمه گاوی از مفرغ  داشته و هر زمان می‌خواسته کسی را مجازات و شکنجه کند او را درون آن می‌کرده و مجسمه گاوی را داخل آتش می‌اندخته….
واقعا چقدر لذت بخش است …!

[Top]

اخلاق ارسطو

خیلی وقت‌ها دوست دارم هر چه از فلسفه می‌خوانم و گاهی موجب تعجبم می‌شود بنوسم اما باور کنید نمی‌شود همه را نوشت.

امروز فلسفه اخلاق و سیاست ارسطو را تمام کردم و مقداری از فلسفه زیبایی او را خواندم. تفاوت اساسی نظریات افلاطون و ارسطو در همان اعتقاد به ماورا است نه اصل اعتقاد بلکه نوع اعتقاد آن‌ها به ماورا است.این خودش تفسیر زیادی دارد که افلاطون به مُثُل اعتقاد دارد اما ارسطو به این جدایی حقیقت از ماده معترض است و اصل و حقیقت را همین واقعیت مادی می‌داند

بر همین اساس اساس تفکر اخلاقی این دو فیلسوف فرق می‌کند و هر کدام تفسیری خاص از فضیلت اخلاقی بیان می‌کنند.

از آنجا که ارسطو یک غایت انگار است یعنی برای هر چیزی هدفی بیان می‌کند و معتقد است که همه چیز هدفی و غایتی دارند خیر را و حرکت به سوی‌ آن را غایت هم چیز می‌داند.

او معتقد است که غایت زندگی انسان نیکبختی است نیکبختی که با انجام اعمال خیر به دست می‌آید.

فرق نیکبختی و فضیلت را در این می‌داند که نیکبختی حرکت و یک فعالیت است اما فضیلت ممکن است بدون هیچ فعالیتی به دست بیایید.

فضیلت را حد وسطی میان دو رذیلت افراط و تفریط می‌داند از نظر او افراط و تفریط هر دو شر هستند و تعادل خیر است و تمام فضائل اخلاقی را بر این اساس تعریف می کند مثلا شجاعت دو طرف دارد یکی ظلم که طرف افراط است و طرف دیگر جبن یا ترس که طرف تفریط است و این هر دو رذیلت اخلاقی هستند

[Top]

پیمانه ریخت!

امام محمد باقر علیه السلام، فرمود: افضل العباده، الصّمت و انتظار الفرج. بهترین عبادات، سکوت، و انتظار فرج است.



مطمئنا تا الآن، مشکلاتی برایتان پیش آمده که بعد از گذشت زمان، حل شده است. و چه بسا بعد ازِ رفع مشکل،‏ وقتی به پشت سرتان نگاه کرده‏اید،‏ با خود گفته‏اید که چه بیهوده برای آن مشکل نگران بودم!
کم‏کم به این نتیجه رسیدم: یکی از عوامل حل مشکلات، «زمان» است. گذشت زمان، بسیاری از مسائل را حل می‏کند. یادم هست،‏ وقتی که داشتم به این مسئله فکر می‏کردم، در جاده‏ی زنجان بودم. از داخل اتوبوس،‏ خیره شده بودم به بیابان تاریک؛ و فکر می‏کردم به این مسئله که… واقعا چه بسیاری از مسائل مشکل، که با گذشت زمان حل می‏شوند! حتما جمله‏ی «سختیش همین صد سال اوله» را شنیده‏اید! واقعا خلاصه‏ی این مطلب، همین جمله است!
خاطرم هست که سال گذشته، وقتی جریاناتی در مدرسه‏ی علمیه‏مان اتفاق افتاده بود،‏ چند نفر از اطرافیان و هم‏حجره‏ای ها، خودشان را درگیر این مسائل کرده بودند. وقتی یکی از دوستان، با آب و تاب داستان را تعریف می‏کرد،‏ وسط قصه، حرفش را قطع کرد و خیره شد به من و گفت:«تو چطور می‏تونی انقدر خونسرد برخورد کنی؟ اصلا عین خیالت نیست!» با لبخند کم‏رنگی گفتم:«هرچه آید، بگذرد!» انگار آب سردی بود روی پیکره‏ی روحش! خشکش زد! تلنگر خوبی بود. آرام گرفت…
حتما دیده‏اید در فصل زمستان، افراد در کوچه و خیابان، داخل ظرف‏های حلبی روغن، آتش روشن می‏کنند. گاهی از داخل این آتش،‏ تکه‏های روشنی به اندازه‏ی سر سوزن، به بیرون پرتاب می‏شوند و به ثانیه نکشیده، خاموش می‏شوند. این تکه‏ی ریز در زمان گداخته بودنش، نسبت به تمام زمان دنیا؛ مثل دنیا می‏ماند نسبت به تمام ابدیت و عوالم بالاتر از دنیا! دقت کنید که در عوالم بالا،‏ زمان راه ندارد! زمان، جزو خصوصیات دنیاست. از همین جا معلوم می‏شود جمله‏ی آن بزرگ‏مرد عالم توحید، حضرت آیت اللـه، علامه‏ سید محمد حسین طباطبایی –افاض اللـه علینا من برکات تربته-؛ که فرمود: ما برای ابد زنده‏ایم!
وقتی ما این معنا را بفهمیم، واقعا دیگر دل و دماغی برای در سر این و آن زدن، برایمان باقی نمی‏ماند! خداییش!!!
پی‏نوشت: اولش که آمدم بنویسم، مطلبی برای نوشتن نبود،‏ گفتم چه بنویسم؟ حالا می‏بینم مطلب خیلی وسیع شد، چطور بنویسم؟!! تازه این مقدمه‏ی مطلبی بود که می‏خواستم عرض کنم! اگر حوصله بود و خداوند یاری فرمود،‏ ادامه دارد.

[Top]

سقراط سنگ‌تراش

می‌خواهم از سقراط برایتان بگویم سقراطی که بارها و بارها اسمش را شنید‌ایم ولی فکر می‌کنم تعداد محدودی باشند که با او آشنا باشند.

سقراط در سال ۴۷۰ ق.م متولد در سن ۷۰ سالگی در سال ۳۹۹ ق.م فوت کرده. پدر او سوفرونیسکوس که برخی می گویند سنگتراش مجسمه فرشتگان بوده‌ بود.

بله سقراط سنگتراش مجسمه فرشتگان بود و چهره زیبایی هم نداشت و بر اساس مجسمه‌ای که از او موجود است چهر‌ه‌ای زشت و بد فرم داشت.

سقراط کتابی از خود ندارد و کتابی را به نام خود ننوشته‌است و این شاگردانش مانند افلاطون بودند که با نوشتن از استاد سقراط را به دنیا شناساندند و این سقراط از نظر هر کدام از شاگردانش و فیلسوفان بعدی یک نوع تعریف شده:
۱٫ گزنفون: او را معلم اخلاق معرفی می کند.
۲٫ افلاطون: سقراط مردی بود که رفتار روزمره او را قانع ‌نمی‌کرد و اهل مابعد الطبیعه در بالاترین درجه بود.
۳٫ارسطو: سقراط عقل گرا و عقلی مذهب بود. او به مابعد الطبیعه بی‌علاقه نبوده ولی فلسفه مُثُل مخصوص به خود را داشته نه مُثُل افلاطونی

روش عملی ارسطو دیالیکتیک یا همان گفت و شنود بود.

سقراط معرفت و فضیلت را یکی‌می‌دانست و نتیجه این حرف این می‌شود که هیچ انسان عاقلی کار بد را با علم به بد بودن انجام نمی‌دهد پس هر کار بدی در دنیا انجام می‌شود فاعل‌ آن جاهل به بد بودن آن بوده است.

گفته شده این قول به خاطر این است که خود سقراط از تاثیر شهوات در خصوص رفتار اخلاق آزاد بوده و میل داشت که همان وضعیت را به دیگران نسبت دهد یعنی در اصل این احوال خود سقراط بوده است.

آنچه ما از علم و عمل انسان در خارج می‌بینیم مخالف این جریان است انسان‌ها بدی کاری را می‌دانند و آن را انجام می‌دهند.

استیس در تفسیر کلام سقراط آورده است که منظور او عقیده راسخ و کامل بوده است نه مانند کسی که به کلیسا می‌رود و اعتراف به این می‌کند که متاع دنیا ارزشی ندارد اما وقتی از کلیسا خارج می‌شود مانند کفتاری به دنبال متاع دنیا انگار هیچ چیزی با ارزش‌تر از آن در دنیا نیست.

اما بازهم این تفسیر قابل قبول نیست بارها در موردانسان‌ها شنیده شده که می‌دانند کاری اشتباه است اما به خاطر وجود انگیزه ناگهانی از این معرفت خود گذشته و مرتکبت آن اشتباه شده اند و بارها شنیده شده از انسان که «خطا بود ولی انجام دادم» . «می‌دانستم که اشتباه است ولی انجام دادم.»

اگر چه ما نظریه اخلاق سقراط را رد می‌کنیم اما این یکی از درخشان‌ترین نظریات در روم باستان است.

بنابر نظریه سقراط فضیلت یعنی همان بصیرت و مهم‌ترین چیز در علم اخلاق همان بصیرت است و اینکه بصیرت قابل تعلیم است پس فضیلت هم قابل تعلیم است.این حرف زمانی دست است که ما بصیرت را به معنای عقیده راسخ و کامل بدانیم اما درغیر این صورت آن معرفت عقلانی فضیلت است که قابل تعلیم است نه خود فضیلت.

مرتبط
سقراط و اندیشه‌هایش

[Top]