Archives: خرداد ۱۳۸۸

بیگانه‌ای از همه بیگانه

    بیگانه داستان یک انسان بیگانه در میان مردم است داستان شخصی که به هیچ کدام از چیز‌هایی که دیگران ارزش می‌دانند معتقد نیست و زندگی را به یک سردی و بی احساسی خاصی دنبال می‌کند.

    داستان مورسوی جوان فرانسوی است که در الجزایر زندگی می‌کند. در آرپاتمانی تنهاست. برای او، بودن یا نبودنِ خیلی چیز‌ها فرقی ندارد زندگی همان است که می‌گذرد که در یک دیالوگ از زبان مورسو دقیقا این جملات بیان می‌شود:
    «آدم هرگز نمی‌تواند زندگی‌اش را تغییر دهد.
    ارزش‌همه زندگی‌ها یکی است.»بیگانه آلبر کامو

    آینده‌اش و زندگی‌اش همان است که می‌گذرد و منتظر آن است که پیش می‌آید. هیچ امید و آروزی برای خود ندارد هیچ چیز برای او تفاوت ندارد. وقتی مادرش فوت می‌کند هیچ حس متفاوتی ندارد. مادرش را حاضر نیست در تابوت ببیند. بعد از فوت مادرش به گردش می‌رود و دوست دخترش را می‌بیند.

    و آخر سر هم در یک سلسله داستانی به خاطر همین بی تفاوتی‌ها اعدام می شود.

    دادگاهی که برای او تشکیل شده به خاطر قتلی است که مرتکب شده اما جرم او قتل نیست آنچه که همه به او اشاره می‌کنند رفتار سرد و بی احساس مورسو است. در دادگاه هیچ یک از شاهدها در مورد قتل نمی‌گویند در مورد مرگ مادر مورسو می‌گویند که چگونه بی‌احساس و سرد بوده و هیچ اشکی برای او نریخته است.

    دلیل تمام این بی‌احساسی‌ها صداقت مورسو است مورسو شدیدا صادق است با صداقت احساسش را بیان می‌کند وقتی که دوست دخترش از او می‌پرسد دوستش دارد یا نه او جواب می‌دهد نه! وقتی به او می‌گوید می‌خواهد با او ازدواج کند او جواب می‌دهد برایش فرقی نمی‌کند.

    اما به همسایه‌اش رمون که زن عربی دارد و انباردار است و حدس می‌زند که زنش فریبش داده کمک می‌کند با اینکه تمایلی به دوست شدن با او ندارد اما با او دوست می‌شود و آخر سر هم به خاطر همان دوستش اعدام می‌شود.

    او حتی در دادگاه هم حاضر نیست از خودش دفاع کند به او می‌گویند وکیل بگیرد اما نمی‌گیرد چون برایش اهمیت ندارد که چه می‌شود. بارها می‌شود که می‌خواهد در مقابل دروغ‌ها و تهمت‌هایی که به او می‌زنند بلند شود و حرفی بزند اما با خود می‌گوید این‌ها که حرف مرا نمی‌فهمند…

    مورسو کسی را می‌کشد و از کشتن پشیمان نیست چون او هرگز از کاری که انجام شده پشیمان نمی‌شود معتقد است که سرنوشت سرزنش ندارد. اصلا بلد نیست خودش را سرزنش کند.

    وقتی در دادگاه دادستان حرف می‌زند شاهد‌ها حرف می‌زنند یا وکیل حرف می‌زند او در دادگاه نیست و حواسش نیست که بقیه چه می‌گویند. او می‌داندکه این جریان زندگی است و هیچ مقاومتی نمی‌کند.

    اما زمانی که مرگ را در یک قدمی خود می‌بیند درخواست تجدید نظر می‌کند اما پذیرفته نمی‌شود تازه لذت‌هایی را که داشته و از دست داده درک می‌کند تازه حس می‌کند ماری را دوست دارد تازه حس می‌کند قدم زدن در ساحل چقدر لذت بخش است.

    مورسو به خدا و مسیح اعتقادی نداشت و بار‌ها از دیدن کشیش سر باز زده بود و در آخر سر که کشیش بدون اجازه او به دیدنش آمده بود با او جر و بحثش شده بود حتی دست به یقه هم شده بودند.

    مورسوی جوان به همه چیز بی اهمیت است چون آن‌ها را دارد ولی زمانی که آن‌ها را از دست رفته می‌بیند تازه ارزش‌ آن‌ها را درک می‌کند.