Archives: خرداد ۱۳۸۹

طلا و مس در لباس روحانی

وقتی که به عنوانی مانند طلا و مس فکر می‌کنم به یاد حرف تولستوی می‌افتم که معتقد بود اسم و عنوان هر هنر می‌تواند معنایی خاص به هنر بدهد به همین خاطر با هر گونه نام گذاری بر روی آثار هنری مخالف بود لذا به این فکر می‌کنم طلای داستان طلا و مس کیست و مسش کیست؟

آیا طلای داستان سیدرضای طلبه است یا همسر سیدرضا؟ این سوالی است که ذهنم را به خودش مشغول کرده و جالب این است که هر دوی این گزینه‌ها می‌توانند هم طلا باشند هم مس و با طلا بودن هر کدام این‌ها نقد و جریان تفکری رایج در فیلم می‌تواند بسیار متفاوت باشد.

من نمی ‌دانم این چه بساطی است که هر کس می‌خواهد طلبه‌ای را به تصویر بکشد باید طلبه سنتی که ساده و از روستا آمده و خلاصه  دهه شصتی است به تصویر بکشد.سید رضا یک طلبه دهه شصت شاید هم قبل تر است که از ذهن آقای اسعدیان بیرون آمده بود و در قرن بیست و یکم داشت زندگی می‌کرد. انگار این سنتی بودن عجین شده با برخی معنای که به طور مشترک در تمام فیلم‌هایی که سوژه‌ اصلی‌شان طلبه‌ها هستند تفسیر و معنی می‌شود.

سید رضا طلبه دهه‌ی شصتی است که به خواست کارگردان در قرن بیست و یک و در این دوران زندگی می‌کند

البته اگر لباس و کتاب‌های سید رضا را می‌گرفتند نشانه‌ای از طلبه بودن سید رضا نمی‌ماند بنابراین تنها تفاوتش با یک فردی مومن همان لباس و کتاب‌هایش بود. مثلا اگر قرار بود سید رضا یک مومن مسجدی دهه شصت باشد که یک حاجی بازاری است یا یک فرش فروشی دارد هیچ تفاوتی نمی‌کرد. البته به این شرط که این حاجی بازاری دهه شصت یک‌دفعه و به خواست کارگردان بخواهد در قرن بیست و یکم زندگی کند.

طلبه‌ها اگر قرار باشد آدم‌های خاصی باشند نه فقط به خاطر لباس و کتاب‌هایشان است بلکه به و اسطه آن‌چه که به آن ذی طلبگی یا همان رفتار و کردار طلبگی می‌گویند است چه با لباس باشد چه بدون لباس.  و آنچه که آقای اسعدیان از یک طلبه متعهد و با اخلاق نشان می‌دهد چیزی به جز یک لباس و چند کتاب سنگی نیست.

سید رضای «طلا و مس» طلبه‌ایست که نمی‌تواند غذا درست کند و در حالی که نصف عمر یک طلبه متعهد و با اخلاق در حجره است. حجره‌ای که باعث می‌شود طلبه دور از خانه باشد و برای خودش غذا آماده کند طلبه‌ای که با اخلاق است و سر بار دیگران نیست طلبه‌ای که کار‌هایش را خودش انجام می‌دهد خودش لباس‌هایش را می‌شوید خودش حجره‌اش را جارو می‌کند و خلاصه این یک جنبه کوچکی از زندگی یک طلبه است که حداقل ما خلافش را در این فیلم می‌بینیم.

سید رضا ما با اخلاق است سید رضای ما عصبانی نمی‌شود سید رضا ما ناشکری نمی‌کند سید رضا برای زندگی‌اش بسیار تلاش می‌کند از هدفی که برایش به تهران آمده می‌گذرد و برای بهبودی همسرش و بدست آوردن پول مداوای او تلاش می‌کند که محتاج کسی نشود اما این‌ها او را طلبه نمی‌کند.

آنچه از یک طلبه انتظار می‌رود و یک طلبه آن را به عنوان یکی از وظایف خود می‌بیند منبر رفتن و سخنرانی کردن همان چیزی که سیدرضای با اخلاق و متعهد از آن فراری است. سید رضا بیشتر از اینکه بخواهد روحیات طلبگی داشته باشد روحیات عرفانی دارد.

درست است که خانم نگار جواهریان نقش یک زن طلبه را بسیار عالی بازی کرده‌است زنی که از روستا و از نیشابور به تازه‌گی به تهران آمده و زندگی‌اش را بسیار دوست دارد و گاهی هم برای بچه‌هایش نانای نانای می‌کند و زن طلبه‌ای که مانند خیلی از زن‌های طلبه‌ دهه شصت یا هفتاد به خاطر وضعیت خانه و شوهر داری و خلاصه خیلی چیز‌های دیگر درد‌های درون خود را ظاهر نمی‌کنند زن‌هایی که دوست دارند اما دوست داشتنی نمی بینند. اما باز هم رفتار و کردارش تفاوت‌های محسوسی با سید رضا دارد که بعد از ۸ سال زندگی کردن و این همه عشق ورزیدن به سید رضا کمی عجیب به نظر می‌رسد.

تنهایی یک طلبه در این فیلم بسیار زیبا به تصویر کشیده شده است و همراه شدن بیماری همسر سید رضا با آمدنش در یک شهر بزرگ و غریب که حتی یک آشنای نزدیک و محرم ندارد به خوبی این تنهایی و بی کسی را نشان می‌دهد اما باز هم این گونه رفتار، رفتار همان طلبه دهه شصت و هفتاد است.

عجیب‌تر این است که در این هیاهو و زندگی پرتنش و بالا و پایین سید رضا هیچ‌کس حتی مدیر مدرسه نیز جویای احوال یک طلبه غریب و تازه وارد نیست. مدیر مدرسه فقط به فکر شلوغ کردن درس اخلاق استاد اخلاق است و هیچ توجهی‌ به سید رضا که طلبه خوب و متعهد و درس خوانی است ندارد.

داستان ازدواج دوست سیدرضای «طلا و مس» که یک طلبه به اصطلاح امروزی لاج و اهل کسب و کار است و دستی هم در تجارت دارد جالب است داستان ازدواج طلبه‌های امروزی که نوعی کنش جامعه نسبت به ازدواج با طلبه‌هاست که البته این داستان جدیدی نیست.

بی‌نام و نشان اما سربلند

قرار بود مراسم ساعت ۲ شروع شود و من هم احتیاط کردم و ساعت دو نیم آنجا بودم اما وقتی که داخل رفتم چند نفر بیشتر نبودند خبری هم از شهدا نبود. البته شاید این فرصتی بود که چرخی دور این ضریحی که هنوز کامل نشده بود بزنم و خوب براندازش کنم البته قبلا هم دیده بودمش اما نه  انقدر خلوت.

تقریبا یک ساعت از آمدنم می‌گذشت که شهدا را آوردند دعوت شده‌گان آمده بودند زیاد شلوغ نبود به اندازه‌ای بود که هر کس بتواند یک ربع ساعتی با شهید خلوت کند. شهدا را که آوردند همه به پیشوازشان رفتند یکی برای آقایان و دیگری را برای خانم‌ها، آقایان شهیدشان را گرفتند و دور ضریح کامل نشده اباعبدالله الحسین طوافی دادند و آن را در مکانی که برایش مهیا کرده بودند گذاشتند.

چه زیبا بود کنار شهید نشستن شهیدی که نامی به جز گمنامی بر روی آن هک نشده بود و با او درد ودل کردن. همه یکی یکی و به نوبت می‌امدند و کنار شهید می‌نشستند و زمانی که حس می کردند نوبت‌شان تمام شده جایشان را به دیگری می‌دادند.

زیارت عاشورا که تمام شد جانبازی میکروفن را گرفت و شروع کرد به روزه خواندن، این طرف این جانباز روزه می‌خواند و آن طرف صدای چکش‌هایی که برای ساخت ضریح مطهر به دست هنرمندان زده می‌شده می‌امد فضا آهنگین شده بود. برای آن‌هایی که آنجا بود این صدای چکش‌هایی که باعشق زده می‌شد زیبا و دلنشین بود.

من نمی‌دانم و نمی‌توانم از زبان این شهدا چیزی بگویم اما این را می‌دانم که شهدا هر جا که سخنی از اربابشان باشد هر جای مکانی به نام اربابشان باشد را دوست دارند شاید امروز شهدا هم مانند ما از کسانی که زحمت این مراسم زیبا را در این روز کشیده بودند تشکر کرده باشند. دست‌شان درد نکند که به حق کار در خور ستایشی انجام داده بودند.

[Top]

پادگان نظامی کتاب

شلوغ بود البته از نظر ما شلوغ بود ولی شاید از روز‌های خلوت نمایشگاه بود.از همان اول که به مصلی رسیدیم و داشتیم به دنبال پارکینگ می‌گشتیم چشمانم را حسابی باز کردم و داشتم نیرو‌های نظامی را می‌شماردم یک دو سه چهار البته اگر قرار باشد نیرو‌های راهنمایی رانندگی را جز نیروهای نظامی حساب کنیم خیلی بودند تقریبا دم در هر پارکینگ  دو نیروی نظامی با لباس پلیس و یک برگه جریمه ایستاده بودند.

این نیروی‌های نظامی خیلی زیاد بودند تازه از این‌ها گذشته ماشین‌هایی که دور بر نمایشگاه پارک کرده بودند قفل کرده بود البته من نشانه سبزی بودن از این ماشین‌ها ندیدم اما چندین جا دیدم که ماشین‌ها پشت سر هم دیگر با چرخ‌های قفل کرده پارک شده‌اند.

این جریان نیروی‌های نظامی با اسلحه برگه جریمه جلو در هر پارکینگ و خیابان بود. اما خب نیرو‌های نظامی خاص هم پیدا می‌شدند مثلا وقتی داخل نمایشگاه شدیم نیرو‌های نظامی با لباس‌های خاکی،‌ آبی، سفید و… پلاستیک به دست پیدا می‌شدند. البته لازم به ذکر است که خیلی‌هاشان کچل  بودند.

نمایشگاه بد نبود اما متاسفانه امسال من زیاد حال و حوصله نداشتم اصلا حس خرید کردن نداشتم رفته بودم کتاب بخرم اما نمی‌دانم چه شده بود که مثل سال‌های قبل نتوانستم به همه غرفه‌ها سر بزنم و به دنبال‌ کتاب‌هایی که می‌خواستم بگردم.

امسال وقتی شنیدم باید برای گرفتن کارت تخفیف در اینترنت ثبت‌نام کنم و بعد در نمایشگاه بروم و کارت را بگیریم خوشحال شدم و گفتم حداقل امسال به ما از این کارت‌های تخفیف می‌رسد اما زهی خیال باطل.

وقتی به صف پیچ در پیچ کارت تخفیف دانشجویی نگاه کردم سرم گیچ رفت با خودم گفتم این همه آدم برای فقط ۲۰ هزار تومان تخفیف در صف ایستاده‌اند. من که نه وقتش را داشتم نه حال و حوصله‌اش را

چهار دفعه‌ای رفتم که صف بایستم و گفتم شاید خلوت شده باشد اما نمی‌دانم چرا این صف حرکت نمی‌کرد و هر دفعه پشیمان می‌شدم. بار آخری که رفتم بیست دقیقه‌ای ایستادم اما چون دیدم این صف ساکن است و حرکت نمی‌کند باز بی خیال شدم.

واقعا نمی‌دانم این آدم‌هی مسئول چه خیال کردند که برای ۲۰ هزار تومان این همه آدم را  علاف می‌کنند. به قول دوستم این‌ها ۲۰ تومن می‌خواهند بدهند برای این ۲۰ تومن می‌خواهند ….. خلاصه این آدم ها مسئول هیچ وقت حاضر نیستند سالم فکر کنند و کمی احترام برای بازدیدکنندگان قائل باشند و انگار در صف دیدن بازدیدکنندگان آن هم به این مقدار برایشان لذت بخش است دوست دارند ببیند هر کسی که می‌آید نمایشگاه باید برای گرفتن مقدار یارانه دو ساعتی وقت صرف کنند.

گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب

گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب
گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب
گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب
گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب
گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب
گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب
گزارشی از نمایشگاه کتاب تهران سال 89- پادگان کتاب

[Top]

عنوانی جدید

سلام .

مدتی بود که با نوشتن البته نوشتن در این وبلاگ فاصله گرفته بودم، گه‌گاه این طرف و آن طرف می‌نوشتم. با اینکه این وبلاگ و این دامنه را دوست داشتم اما حس و حال نوشتنم نمی‌آمد چرایش را حتی خودم هم نمی‌دانم البته اگر کمی بخواهم‌ درموضوع دقیق شود به نتایجی خواهم رسید، البته دیگر مهم نیست چرایی ننوشتن مهم این است که بالاخره می‌خواهم دوباره شروع کنم به نوشتن در یک فضای جدید و با یک شور و حالی جدید.

این رند نویسنده که الان حدود چهار سالی از نوشتنش در این وبلاگ و در این دامنه می گذرد همان رند است البته قطعا بزرگتر شده و شاید کمی تفکرات و نظراتش پخته تر اما هنوز شاید نسبت به دیگران بسیار خام باشد این پخته‌تر بودن مقایسه‌ای است بین خودش و خودش از چهار سال پیش تا به الان.

این رند همان رند است  از این لحاظ که به انقلاب و اسلامش بسیار پایبند است، اسلامش را دوست دارد و به آن عشق می‌ورزد و هر چه پیش می‌رود بیشتر به این احساس افتخار می‌کند، این رند همان رند‌یست که گاه زبان انتقادش حتی خودش را هم می‌سوزاند.

این رند رهبری را دوست دارد مقلد رهبری است و به این افتخار می‌کند اما به هیچ وجه این دلیل نمی‌شود که به حکومت انتقادی نداشته باشه و از پایه و اساس همه کار‌هایش را اسلامی و شرعی و درست خطاب کند و بخواهد همه جوره از آن دفاع کند، این رند معتقد است که باید دست به دست هم داد تا انقلابمان، کشورمان را بسازیم.

فلسفه، داستان، هنر شاید از روزمره‌‌ترین کارهایش باشد با این موضوع‌ها هر روز سرو کار دارد البته باید زبان انگلیسی را هم به آن اضافه کرد که شاید گه‌گاه اگر حالش باشد به زبان انگلیسی چیزی بنویسد. این رند الان رشته فلسفه هنر می‌خواند و گاهی دوست دارد آنچه را یاد می‌گیرد با دیگران به اشتراک بگذارد.

امیدوارم این رند خوانندگان قدیمی خودش را هنوز داشته باشد و هنوز کسانی باشند که از خواند نوشته‌های رند لذتی هر چند محدود نصیب‌شان شود.

[Top]

اوست

اوست که به ما می‌دهد

یا ما هستیم که از او می گیریم

[Top]