Archives: بهمن ۱۳۸۹

روزی در دانشگاه اف یو برلین

این روزهای سفر را باید روزهای علمی و دانشگاهی نام گذاری کرد. برنامه‌های دانشگاهی که از قبل هماهنگ شده بود. جلسه پشت جلسه ما را خسته کرده بود اما هر کدام از این جلسات برای مان جالب بود و جذابیت خاص خودش را داشت.

امروز روز دانشگاه اف یو برلین بود. تقریبا از صبح تا شب ما در در این دانشگاه بودیم. دانشگاه آزاد برلینFreieUniversität Berlin، از دانشگاه‌های برتر کشور آلمان است. این دانشگاه در حال حاضر حدود ۳۶۰۰۰ دانشجو دارد که در رشته‌های مختلف علوم انسانی، علوم اجتماعی، پزشکی و علوم پایه دانشجو می پذیرد. این دانشگاه در سال ۱۹۴۸ به دنبال آن تأسیس شد که نیروهای شوروی مستقر در برلین شرقی کنترل دانشگاه دیگر برلینیعنی دانشگاه هومبولت برلین را در اختیار گرفتند. نام «دانشگاه آزاد-FU» نیز در حقیقت به همین موضوع اشاره دارد.
در رتبه‌بندی‌های بین‌المللی نیز دانشگاه آزاد برلینیکی از برترین دانشگاه‌های آلمان محسوب می شود. در ارزشیابی علمی صد دانشگاه برتر در جهان، در رشته‌های علوم انسانی و هنر که از سوی روزنامه تایمز چاپ لندن در سال ۲۰۰۸ میلادی صورت گرفته است، دانشگاه آزاد برلینمقام برترین دانشگاه آلمان و مقام ۲۴‌ام در جهان را از آن خود کرده است و جایگاه سوم در اروپا را بعد از دانشگاه آکسفورد و کمبریج به خود اختصاص داده است.

هر کدام از رشته‌های این دانشگاه موسسات و انیستیتوهای مختلف و فراوانی دارد که هر کدام از این موسسات ساختمانی در شهرک دانشگاه اف یو دارد. برخی از این موسسات بسیار بزرگ و برخی کوچک هستند و هر کدامشان به مناسبت تعداد دانشجویی که دارند کتابخانه‌ای تخصصی دارند.
موسسه تئولوژی کاتولیک اولین موسسه ای بود که قرار ملاقات داشتیم. رئیس موسسه پرفسور کمپلین میزبان ما بود. البته ما چند دقیقه‌ای دیرتر رسیدیم. علت‌ آن هم این بود که راه را بلد نبودیم و راهنمای‌مان هم زیاد با دانشگاه آشنا نبود و البته بزرگی دانشگاه اف یو را هم نباید در این تاخیر بی تاثیر دانست

برای پرفسور کمپلین جالب بود که عده‌ای از طلاب حوزه علمیه البته با تعریفی که ما از حوزه علمیه کردیم در حال خواندن دورسی مانند ادیان باشند و هدف‌شان هموار کردن راه برای گفتگوی ادیان باشد.
دیدن این‌گونه آدم‌ها بسیار جالب است آن‌هایی که حرف‌شان را می زنند و وقتی شما می‌خواهید حرف بزنید با اینکه رئیس موسسه و پرفسور هستند می نشینند و حرف‌تان را با دقت گوش می‌دهند .
پرفسور آدم بسیار متواضعی بود او از همه طلاب دانشجویی که در جلسه حاضر بودند درخواست کرد که خودشان را معرفی کنند و رشته تحصیلی‌شان را بگویند و اگه موضوع پایان‌ نامه‌شان مشخص شده چند جمله‌ای در مورد موضوع‌شان صحبت کنند.

بچه‌ها حرف‌هایشان را زدند برخی از موضوعات برای پرفسور بسیار جالب بود و بچه‌ها را خیلی تشویق کرد و رسما از همه دوستان دعوت کرد تا اگر می‌توانند بیایند و دکترای خود را در آنجا بگذرانند و خلاصه خیلی حرف‌های دیگر.

وقتی بحثی یا صحبتی بین ما و او رد و بدل می‌شد با دقت گوش می‌داد و با دقت جواب می‌داد و گاهی که جوابی برای ان نداشت ساکت می‌نشست و اعلام می‌کرد که حق با شماست. سعی می‌کرد تمام ایده‌ها و افکارش را در اختیار دانشجویان بگذارد و در کل احساس کردم آدم منطقی و جالبی است.
او می‌گفت ما اینجا روحانی نمی‌سازیم اینجا ما فقط در مورد تئولوژی مسیحیت کاتولیک تحقیق می‌کنیم در مورد الهیات مسیحیت کاتولیک تدریس می‌کنیم و این لزوما به معنای این نیست که بخواهیم روحانی مسیحی تحویل جامعه بدهیم.

مترجم ما که جوان بود و از دانشجویان ایرانی همان دانشگاه بود گاهی قاطی می‌کرد و به جای اینکه فارسی ترجمه کند آلمانی را آلمانی می‌گفت و گاهی که می‌بایست آلمانی ترجمه می‌کرد با پرفسور فارسی حرف می‌زد که چند باری باعث خنده ما و پرفسور شد. که البته این خنده جایی برای تمسخر و این حرف‌ها نداشت. خنده به خاطر صحنه‌ی جالبی بود که زمان ترجمه اشتباه خلق می‌شد.

موسسه‌ی بعدی که برای دیدار رفتیم موسسه عرب شناسی یا عربستیک بود. رئیس این موسسه خانم پرفسور نویورت بود که به زبان عربی مسلط بود. خانم نویورت بارها به ایران آمده بود و بسیار از ما استقبال کرد. خانم پرفسور یک خانم تقریبا مسنی بود که قسمت بیشتری از زندگی خود را در همین رشته و زمینه گذرانده بود و بسیار علاقه مند به ادامه آن بود.
پرفسور نویورت هم کمی دیر آمد البته این کمش زیاد طول کشید چون نیم ساعتی شد و این برای ما که این‌ همه در گوش ما خوانده بودند که این‌ها منظم هستند و خوششان نمی‌آید کسی وقت شناس نباشد و خلاصه تمام این حرفا باعث تعجب شد.

این بحث وقت شناسی بحث مفصلی است که در این سفر کلی با این چوب به تن‌مان زدند. البته ما به جز یک جا همه قرار ملاقات‌های مان را سر وقت و به موقع و حتی گاهی زودتر حاضر بودیم. اما گاهی راهنمای‌مان با این بهانه حسابی کفرمان را بالا می‌اورد. آخر اگر یک گروه بیست نفره آن هم در کشوری که هیچ جا را بلد نیستند چند دقیقه دیرتر برسند چه مشکلی پیش می‌آورد و آیا واقعا آن طرفی که با او قرار ملاقات داریم خودش نمی‌فهمد که این ۱۰ دقیقه یا ۵ دقیقه برای این گروه دلیل بر وقت نشناسی و این حرف‌ها نیست.

بگذریم از حرف و صحبتان دور نشویم. خانم نویورت هم بسیار تحویل‌مان گرفت و بعد از خوش‌امد گویی مفصلخودش و موسسه‌اش را برای‌مان معرفی کرد. در حین معرفی دانشجویان خانم نوی ورت که از این جلسه اطلاع داشتند کم کم وارد جلسه می‌شدند.
حضور این دانشجویان جلسه را جذاب تر  و شلوغ تر کرد. دانشجویانی که در حوزه اسلام کار می‌کردند. بعد از اینکه خانم پرفسور خودش و موسسه‌اش را معرفی کرد از تمام حاضران در جلسه درخواست کرد که خودشان را معرفی کنند.

یکی از دانشجویان خانم پرفسور فارسی خوانده بود و کمی فارسی بلد بود و این را از روی حالت‌های صورتش وقتی که بچه‌ها ما خودشان را معرفی می‌کردند می‌شد فهمید که البته وقتی داشت خودش را معرفی می‌کرد. خیلی از بچه‌ها فهمیدند که فارسی بلد است و برای همه‌ما جالب بود که فارسی حرف می‌زند. البته خودش نمی‌خواست فارسی حرف بزند اما به اصرار خانم نویورت دست و پا شکسته با زبان شکر شکن فارسی خودش را معرفی کرد.

انگیزه‌های دانشجویان خانم نوی‌ورت برای انتخاب این رشته بسیار جالب بود و همچنین پایان‌ نامه‌هایشان مثلا موضوع پایان نامه یکی از دانشجویان خانم نویورت رسانه‌های غرب و اسلام بود که در توضیح و تشریح پایان‌ نامه‌ی خود گفت: برای من جای تعجب است که چرا رسانه‌های غربی اسلام را اینگونه خشن نشان می‌دهند اصلا چرا باید این کار را بکنند در حالی که اصلا اسلام اینگونه نیست و سوالم در پایان نامه چرایی این رویکرد رسانه‌های غربی نسبت به اسلام واقعی است.

البته کمی هم برای‌مان جای شرمندگی داشت چرا که در دانشگاه‌های آلمان«حداقل آن‌هایی که ما رفتیم» همه دانشجویان موظف بودند دردو رشته درس بخوانند یکی اصلی و دیگری فرعی که فرعی عموما بر اساس نیازهای رشته اصلی انتخاب می‌شد. مثلا اکثر دانشجویان خانم پرفسور که در این جلسه حضور داشتند  در یک رشته اصلی مثلا اسلام شناسی یا ایران شناسی تحصیل می‌کردند و در کنار آن  در رشته‌ای فرعی که زبان عربی یا فارسی بود نیز مشغول به تحصیل بودند.

البته آن‌چنان هم جای خجالت کشیدن نداشت چرا که اکثر کسانی که در جلسه حاضر بودند هم دروس حوزوی می‌خواندند و هم دروس دانشگاهی کارشناسی ارشدشان را.
البته این واضح است که کلاس‌ها و درس‌هایشان مانند ما نیست که کلاس پشت کلاس داشته باشند چرا که محوریت تحصیل در آن دانشگاه‌ها تحقیق و ارائه یک موضوع به صورت مقاله در پایان هر ترم برای هر درس است.

ظهر مهمان رایزنی فرهنگی ایران در المان در دانشگاه اف یو بودیم. نیم ساعتی طور کشید تا سالن غذا خوری دانشگاه را پیدا کنیم.واقعا تجربه ارزشمندی بود غذا خوردن در سالن غذا خوری این دانشگاه. سالن غذا خوری بسیار بزرگ و شلوغ بود. حدس زدن ظرفیت و گنجایش سالن غذا خور هم سخت بود.
به محل سلف غذا رفتیم که خودش سالن بزرگی بود. غذا‌های متنوع و مختلف از فست فود گرفته تا غذاهای گوشتی و سبزیجات همه نوع غذا آنجا بود. ما که مسلمان بودیم محدوده خوراک‌مان فقط سبزیجات بود. سخت بود گذشتن از آن همه غذای متنوع  و جورواجور مخصوصا زمانی که مهمان باشی و مجبور نباشی برای غذایی که می‌خوری پول پرداخت کنی.

انتخاب از میان آن همه سالاد‌ها و دسر‌های مختلف بسیار سخت بود مخصوصا آن‌هایی که رنگ و لعاب قشنگی داشتند و ما نمی‌دانستیم چه هستند. ماکارانی و برنج با نوعی خورشت سبزیجات که اصلا معلوم نبود چه هست تنها غذای قابل خوردن برای‌مان بود.
غذایی که برداشتم و به زور خوردیم. فکرش را بکنید بین آن همه غذا مجبور باشی غذایی را به زور بخوری که گرسنه نمانی. باور کنید خیلی سخت است.

باز نشر از روات حدیث

دام مهربانی در پستدام

صبح زود بیدارمان کردند که باید برویم دانشگاه پستدام. آنجا قرار بود سیمناری برگزار شود و به این بهانه دیداری از دانشگاه داشته باشیم. ساعت هفت از هتل حرکت کردیم.
اگر خواستید به این گونه شهر‌‌های منظم سفر کنید یادتان باشد که این شهر ها بهترین وسایل حمل و نقل عمومی را دارند و باید حتما قبل رسیدن جستجویی در مورد نوع بلیط ها ساعتهای حرکت اطلاعاتی کسب کرده باشید. اگر بتوانید تمام رفت و آمد های داخل این‌گونه شهر‌ها را با وسایل نقلیه انجام دهید هزینه قابل توجهی را می توانید صرفه جویی کنید.

حدود چهل دقیقه‌ای طول کشید تا به پستدام برسیم و چون کمی دیر شده بود از متروی پستدام تا دانشگاه تاکسی گرفتیم. چند دقیقه ای زود تر رسیدیم وقتی وارد دانشگاه شدیم و به ساختمان مدیریت دانشگاه رفتیم آنجا رئیس دانشگاه پرفسور هافنر منتظر مان بود.خیلی انسان گلی بود حالا برایتان تعریف می کنم.

برای اینکه قبل از بازدید دانشگاه خوش امدی گویی کرده باشندما را به اتاقی راهنمایی کردند. در این اتاق رئیس دانشگاه رسما به تمام اساتید و دانشجویان خوش آمد گفت و از همه بسیار تشکر که دعوتشان را پذیرفتیم و دانشگاه‌شان را برای بازدید انتخاب کردیم. این پرفسور دوست داشتنی خوشحالی و شادی خودش را از دیدن ما در دانشگاهش به زبان زیبایی بیان کرد.
بعد از این خوش‌امدگویی ایشان از ما دعوت کرد که در دانشگاه دوری بزنیم و مکان‌های مختلف دانشگاه را ببینیم اولین مکانی که برای بازدید به ما پیشنهاد کرد کتابخانه دانشگاه بود. کتابخانه قفسه باز بود یعنی هر دانشجویی می توانست کتابش را خودش بردارد. کتابخانه تقریبا شلوغ بود و حضور ما باعث مزاحمت دانشجویان می شد. مسئول کتابخانه آمد و در مورد کتاب های دانشگاه صحبت کرد و توضیحاتی در مورد تعداد کتاب ها، موضوعات و دیگر مسائل کتابخانه داد.

کتابخانه فضای جالبی داشت در میان کتابخانه و کتاب‌ها مکان‌های برای نشستن‌ دانشجویان آماده شده بود کتاب‌ها بر اساس موضوع چیده شده بودند. کتاب‌ها دو دسته بودند برخی مرجع بودند که نمی‌شد آنها را از کتابخانه بیرون برد که با یک رنگ مشخص شده بودند و برخی هم آزاد بودند که با رنگ دیگر مشخص شده بود و هر دانشجو با دیدن رنگی که در برچسپ شناسه کتاب بود می‌توانست این را تشخیص بدهد.
نیم ساعتی در کتابخانه بودیم. وقتی از کتابخانه بیرون آمدیم ما را به محوطه بزرگ دانشگاه بردند. به نظر من دانشگاه پستدام فقط یک دانشگاه نبود بلکه قسمی از هنر و معماری مسیحی را می شد در قسمت قدیمی این دانشگاه دید. در محوطه بزرگ دانشگاه جایی که بافت قدیمی دانشگاه وجود داشت مجسمه های زیادی به همراه ساختمان های قدیمی با نوع معماری مسیحی باروک و گوتیک فضای دانشگاه را بسیار جذاب و دیدنی کرده بود.

حدود یک ساعتی که در محوطه دانشگاه بودیم. طبق برنامه ای که از قبل اعلام شده بود  ساعت ده باید همایش شروع می‌شد دراین همایش قرار بود یکی از اساتید دانشگاه به زبان انگلیسی سخنرانی داشته باشد وارد سالن همایش که شدیم دانشجویان علاقه مندی که از برنامه اطلاع داشتند در آنجا حاضر بودند. آنها منتظر شروع شدن همایش بودند.
آدم گاهی اوقات با برخی برخورد‌ها نهایت احترام و ادب دیگران را می تواند بفهمد. وقتی که همه وارد کلاسی که قرار بود سخنرانی آنجا برگزار شود شدند و نشستند تقریبا همه صندلی‌ها پر شده بود. من که عکس می‌گرفتم خواستم بنشینم ولی جایی پیدا نکردم. وقتی یکی از دانشجویان این دانشگاه متوجه شد که من جایی برای نشستن پیدا نکردم سریع از جای خود بلند شد و جایش را به اصرار به من داد و خودش روی زمین نشست که این باعث شرمندگی من شد.

تا آنجا که من دقت کردم تقریبا بسیاری از دانشجویانی که در این سخنرانی و همایش حضور داشتند با قلم و کاغذ آمده بودند و مطالبی را یادداشت می‌کردند. موضوع سخنرانی مدرنیته و فندامنتالیست در اسلام بود.
اما بحث جذاب برای دانشجویان که کمی باعث گفتگو بین دانشجویان در این همایش شد بحث حجاب بود. یکی از بانوان همراه گروه قرار بود بعد از سخنرانی خیلی کوتاه در مورد حجاب صحبت کند که این صحبت کوتاه باعث رد و بدل شدن نظریاتی در مورد حجاب و مسائل مربوط به این موضوع شد. این بحث‌ها باعث شد تا همایش نیم ساعت دیرتر تمام شود.

همایش که تمام شد ما را به سمت سالن پذیرایی دانشگاه راهنمایی کردند. شاید یکی از بهترین و زیباترین تجربه‌هایی که در این دیدار از دانشگاه‌ها آلمان برای‌ من اتفاق افتاد حضور در سلف غذا خوری دانشگاه و غذا خوردن در بین دانشجویان این دانشگاه بود.
سلف غذا خوری‌شان بسیار متفاوت است با سلف غذای خوری ما در ایران. غذا‌های مختلفی را برای دانشجویان آماده می‌کنند که دانشجویان به انتخاب خودشان می‌توانند هر غذایی که را دوست دارند انتخاب کنند که البته ما فقط یک انتخاب بیشتر نداشتیم و آن هم غذا‌های بدون گوشت یا سبزیجات بود. همه غذا‌هایی که آن‌جا بود برایمان جذاب بود و دوست داشتیم حداقل انگشتی بزنیم و طعمشان را بچشیم به خاطر همین بود که هر کدام از ما چندین بشبقاب بر می‌داشتیم و مقدار کمی از انواع مختلف دسر‌ها، سالاد‌ها و غذاهای سبزیجات بر می‌داشتیم.

البته غذای اصلی ما در آن روز برنج با یک خورشت سبزیجات بود و یا ماکارانی. البته هر کدام از این غذا‌ها طمع خواص‌ خودشان را می‌دادند که به مزاق‌مان جور نبود. تجربه قشنگی بود با آن همه خرجی که به دوش رئیس دانشگاه انداختیم و آخرش هم نتوانستیم همه آنچه که برداشته بودیم بخوریم کمی احساس شرمندگی می‌کردیم. خب خوردنی نبودند چی کارشان باید می‌کردم. بعضی‌هاشان را واقعا نمی‌شد خورد اصلا به مزاق‌مان جور در نمی‌امدند.
تا آنجا که من متوجه شدم هر دانشجو می‌آمد غذایش را انتخاب می‌کرد دسرش را بر می‌داشت و خلاصه هر چیزی که دوست داشت روی سینی‌اش می‌گذاشت و در آخر سر هنگام خروج از بخش غذا سینی اش را جلوی باجه انتهایی می‌گذاشت و آن کسی که انجا نشسته بود همه را برایش حساب می‌کرد و او هم هما‌نجا پرداخت می‌کرد.

ناهار که تمام شد باید نماز می‌خواندیم. البته از قبل به رئیس دانشگاه گفته بودیم که ما باید ظهر نماز بخوانیم لذا باید مکانی برای نماز خواندمان آماده بکنید و آن‌ها هم اعلام آمادگی کرده بودیم اما نمی‌دانستیم مکانی که قرار است نماز بخوانیم اتاق رئیس دانشگاه است. رئیس دانشگاه با کمال احترام و ادب وگشاده‌ رویی از ما خواست که نمازمان را در اتاقش بخوانیم.

البته قبل از آن او ما را به اتاقش برده بود و سوغاتی و نشانه‌هایی که از مکان‌های مختلفی که رفته بود را به ما نشان داده بود و از سفر ایرانش یک تابلویی در سقف اتاقش نصب کرده بود که جهت قبله را نشان می‌داد از همین تابلو‌های کوچکی که برای نشان دادن جهت قبل نصب می‌کنند.
این جهت قبله را به سقف چسپانده بود البته جهت قبله‌اش اشتباه بود. قبله را در اتاقش مشخص کردیم و هم همراهی‌مان کرد تا بتواند جهت دقیق قبله را در اتاقش نصب کند و نمایش دهد.
ما که به نماز ایستادیم پرفسور هافنر کفش‌هایش را در آورد و کنارمان رو به قبله ایستاد. ما نماز جماعت در اتاقش خواند و او در حین نماز خواندن ما همینطور مودب و با وقار ایستاده بود. البته من نفهمیدم که آیا او مناجاتی را هم می‌خواند یا خیر ولی معتقدم که عین حرکت او نوعی مناجات با خدایش بود. برای‌ما این همه احترام و ادب بسیار دوست داشتنی و زیبا بود.

باز نشر از روات حدیث

[Top]

حس ناسیونالیسی در برلین

صبح زود باید از خواب بیدار می شدیم باید به قطار هامبورگ به برلین می‌رسیدیم. اینجا حدود ساعت ۶ اذان صبح است و حدود ساعت ۸ خورشید طلوع می‌کند. از شب قبل گفته بودند که بعد از نماز باید حرکت کنیم تا به قطار ساعت ۸ برسیم اما گروه بیست نفره را که نمی‌شود صبح زود بیدار کرد آن هم گروهی که تا ساعت ۱۲ شب بیدار بودند و تا ساعت حدود ۱۰ شب بیرون بودن کار سختی است اما اگر چه به قطار ۸:۱۰  نرسیدیم اما با قطار ۸:۳۰ به برلین رفتیم.

حدود دو ساعت و نیم بعد به برلین رسیدیم.  برلین هامبورگ نبود. در خیلی از جهات هامبورگ نبود. مانند هامبورگ ثروتمند نبود. مثل هامبورگ زیبا و منظم نبود البته مثل هامبورگ نبود و این به این معنا نیست که خیلی تفاوت داشت. برلین مانند هامبورگ تمیز نبود. تقریبا مهم‌ترین چیزی که در مرحله اول نظر‌مان رو در برلین به خودش جلب کرد کثیف بودن خیابان‌های برلین بود.
داستان برلین شرقی و غربی هم برای خودش جالب شنیدنی است  با اینکه این دیوار تخریب شده است اما هنوز هم در برخی از مناطق آثاری از آن را نگه داشته اند و اگر به برلین رفتید  در خیابان‌ها و پارک‌‌ها دو خط در کنار هم را مشاهد کردید تعجب نکنید چون این علامت مکان دیوار برلین است.

البته علارغم اینکه سال‌ها از تخریب این دیوار گذشته است ولی باز هم به راحتی می‌توان تفاوت میان منطقه شرق نشین و غرب نشین را دید. عموما وقتی در قسمت غربی برلین قدم می‌زنیم ساختمان‌ها تمیزتر، منظم تر و تمیز تر است د رحالی که این در قسمت شرقی به مانند غربی آن وجود ندارد.
یک از مکان‌های مشهور و حذاب قسمت غربی جریزه موزه است که حقیقتا از مکان‌‌های جالب و دیدنی برلین است. بعد از اینکه نماز خواندیم و ناهار خوردیم به جزیره موزه رفتیم. این جزیره تقریبا در وسط برلین قرار دارد و بسیاری از موزه‌های مهم در این مکان قرار دارند و به خاطر موقعیت خاص‌شان که بین دو شاخه‌ی رود اشپره برلین قرار گرفته جزیره موزه نام‌گرفته است.
باور کنید که سخت است که به موزه‌ای در اروپا، برلین برویم و شاهکار‌های هنری و زیبای ممکلت ایرانی- اسلامی ما در آنجا ببینیم غبطه و حسرت نخوریم. آثار گرانبهای و ارزشمند کشور ما را گرفتند و بردند و حال با آن‌ها موزه‌های‌ آن‌چنانی پز می‌دهند. البته شاید اگر دست ما می‌ماند اصلا چیزی از آن نمی‌ماند ولی در هر صورت حس ناسیونالیستی انسان به جوش می‌آید.

ما از میان موزهای مختلف این جزیره فقط توانستیم موزه Das Pergamon را ببینیم  این موزه بین سال‌های ۱۹۱۰ تا ۱۹۳۰ در این موزه آثار اسلامی- ایرانی آنقدر زیاد بود که آن‌ها را  در یک طبقه و سالن جداگانه قرار داده بودند این آثار از آثار قبل از اسلام در ایران شروع می‌شد تا آثار دوره‌های متاخر.
طراحی موزه واقعا چشم گیر و گیرا بود. وقتی که می‌خواستیم داخل موزه شویم گوشی‌هایی به‌ ما دادند تا توضیحات راهنمای موزه را گوش بدهیم. شاید حدود ۵۰۰ صدای ضبط شده بود که برای هر موقعیت و اثر که می‌رسیدیم شماره‌ای قرار داده بودند و با وارد کردن آن شماره می‌توانستیم صدای راهنمای موزه را به زبان انگلیسی بشنویم.
وارد هر قسمت که می‌شدیم با طراحی و رنگ بندی خاصی موجه می‌شدیم که مطابق با چیز‌هایی بود که در آن قسمت به نمایش گذاشته شده بود. نور پردازی‌های هر قسمت زیبایی و جذابیت آن را بیشتر کرده بود.

اگر خواستید این موزه  را ببینید باید به‌تان بگویم اگر می خواهید درست و حسابی استفاده کنید و لذت ببرید حتما یک روز کامل را نیاز دارید. البته این هم شاید برایتان‌ جالب باشد که همراه آوردن هر گونه دوربین در این موزه آزاد است و این برای من و دوستان بسیار خوش‌آیند بود.
حتی ساختمان موزه هم خودش‌ برای خود موزه‌ای بود. ساختمانش آن گونه زیبا و جذاب ساخته شده بود که به نظر من کاملا مطابق با محتوای موزه‌ای آن بود و خودش هم جنبه هنری داشت.

بازنشر از روات حدیث

[Top]

مسجدی متفاوت در دنیای مدرن هامبورگ

همیشه فکر می‌کردم که دیگر نمی‌شود جامعیت مسجدی که در اوائل اسلام وجود داشت را مشاهده کرد. مسجدی که جای همه کار بود. نماز خواندن، قضاوت، حرکت لشگر و… چرا که دیگر امکان محوریت مسجد برای این‌کار‌ها وجود ندارد.

دوشنبه برای خواندن نماز مغرب و عشاء راهی مسجد بزرگ ترک‌ها در محله ترک نشین هامبورگ شدیم. مهم نیست که از چه مکان‌هایی رد شدیم و چه آدم‌هایی را دیدیم ولی این مهم است که توانستیم به نماز ترک‌ها که سنی بودند برسیم.

وقتی که به مسجد ترک‌ها رسیدیم هنوز اذان نشده بود و رفت و آمد ترک‌ها و جنب و جوششان در مسجد وجود داشت.

مهمترین مساله‌ای که نظر من را به خودش جلب کرد محوریت مسجد در کنار امکانات فروانی که اطراف مسجد بودند بود. در حقیقت مسجدی که ساخته شده بود به همراه آن امکانات جالب دیگری هم یا کم کم یا از همان اول ساخته شده بود که خواه نا خواه مسلمانان را حتی برای تهیه نیاز‌هاشان به آنجا می‌کشاند.

یکی از این امکانات کتابخانه بود. در در ورودی مسجد که دالان بلندی داشت یک کتابخانه وجودداشت که عموما کتاب‌های دینی مخصوصا قرآن را می‌فروخت. البته چون بیشترش به زبان آلمانی بود من زیاد متوجه نشدم که دقیقا محتوای کتاب‌ها چیست اما می‌شد حدس زد که کتاب‌ها اکثرا جنبه دینی و مذهبی دارند.

بگذارید از فروشگاه بزرگی بگویم که در کنار مسجد وجود داشت و البته در آن موقع که ما به مسجد رفته بسته بود. این فروشگاه بزرگ تقریبا چسپیده به مسجد بود و آنگونه که من از پشت در‌های شیشه‌ای فروشگاه فهمیدم همه چیز می شد در آن پیدا کرد.

مسجد در طبقه دوم قرار داشت البته طبقه دوم برای آقایان بود و ظاهرا طبقه سوم برای بانوان و البته این‌گونه نبود که بانوان بتوانند امام جماعت یا نمازگزارن مرد را ببینند چرا که برای سنی‌ها این مساله مشکلی برای اقامه نماز جماعت ایجاد نمی‌کند. راه ورودی و خروجی و حتی پله‌های آقایان و خانم‌ها هم در مسجد یکی بود یعنی فقط یک راه برای ورود و خروج در این مسجد وجود داشت و به اعتبار دیگر می‌توان گفت چیزی به نام تفکیک جنسیتی در مسجد به غیر از موقع نماز خواند وجود نداشت.

جالب‌تر از همه این بود که در طبقه اول رستوران و چایخانه سنتی وجود داشت. که ترک‌های مسلمان قبل یا بعد از نماز به آنجا می‌رفتند و با خیال راحت غذای حلال می‌خوردند. و این برای ما مسلمانان توریست بسیار جذاب و زیبا بود چون حداقل خیال‌ما را از غذایی که در این مجموعه می‌خوریم راحت می‌کرد.

البته چون من به همه جای مسجد می‌خواستم سرک بکشیم و ببینم دیگر در این مجموعه چه چیزی می‌شود پیدا کرد به نماز جماعت سه رکعتی آنها نرسیدم و وقتی داخل خود مسجد شدم نماز شان تقریبا تمام شده بود.

شاید برای ما ایرانی‌ها عجیب باشد که آن‌ها به برخی از مسائل که برای ما اصلا اهمیتی ندارد تاکید می‌کنند و سعی فروان در رعایت آن دارند یکی از این مسائل که خود من با آن درگیر شدم عبور کردن از جلوی کسی است که نماز می‌خواند. تا آنجا که وقتی یکی از دوستان در گوشه مسجد و چسپیده به دیوار نماز می خواند و یکی از نمازگزاران سنی می‌خواست کیفش را بردارد ایستاد تا به سجده برود و از پشتش به آن طرفش برود و کیفش را بردارد. این در حالی بود که اگر از جلوی نمازگزار دستش را دراز می‌کرد می‌توانست کیفش را بردارد.

یعنی اگر کسی چسپیده به دیوار انتهایی مسجد نماز می‌گذاشت و کسانی می‌خواستند از آنجا عبور کنند حتما از پشتش عبور می‌کردند و اگر راهی نبود می‌ایستادند تا نمازش تمام شود بعد عبور کنند. جالب اینجاست به خاطر اینکه این چنین مساله‌ای اتفاق نیافتد قسمت انتهایی مسجد راهی مشخص کرده بودند برای عبور و مرور که کسی آنجا نماز نخواند که البته ما این را وقتی نمازمان تمام شد متوجه شدیم.

حضور جوانان چه به تنها و چه گروهی بسیار جلب توجه می‌کرد. در راهروی مسجد چه قبل از نماز و چه بعد از نماز دخترها و پسر‌های زیادی را می‌شد دید که برای اقامه نماز به مسجد آمده‌ بودند. تا آنجا که من به خاطر دارم شاید به جرات بتوان گفت که حدود ۷۰ درصد آدم‌هایی که آنجا بودند از جوانان مشتاقی بودند که این اشتیاق را می‌شد از رفتار و چهره‌ی‌شان و جنب و جوششان برای اقامه نماز و دیگر کار‌های مسجد مشاهده کرد.

هر چه که بود بسیار جالب بود و فکر می‌کنیم ایده جامعیت مسجد در این دوره زمانه باید متفاوت باشد با قبل و اگر قرار است مسجد این جامعیت را داشته باشد باید در خود مسجد بسیار از امکانات را فراهم کرد و در حقیقت مسجد را جایی قرار داد که مردم بتوانند بسیار از احتیاجات خودشان را آنجا فراهم کنند.

باز نشر از روات حدیث

[Top]

با برف های هامبورگ

هنوز هم هوا سرد است. سرد و بدون روح. البته انگار امروز که از روز تعطیلی در آمدیم و دوشنبه است و همه سر کار می روند می شود کمی روح در این شهر را دید. این روحی که من می گویم دیدنی است با چشم سر هم می شود آن را دید. روحی که از سردی، خشکی و… می آید.

جالب است که با این هوای سرد تا به حال هیچ وقت نشد که داخل ساختمانی،‌ اتوبوسی یا قطاری بشویم که سرد باشد. امروز داخل یک فروشگاه بزرگ شدیم که فقط در ورودی آن حدود ۶ متر بود. دری که باز بود اما با این وجود همین که ما داخل فروشگاه شدیم دیگر احساس می‌کردیم گرممان شده و پالتو‌هایمان را در می‌آوردیم.

نظم ساختمانی که در هامبورگ وجود دارد خیره کننده است بسیار جالب است که در نمای شهر آن‌گونه که باید جدی بودند و مساله‌ را خیلی مهم گرفتند. ناهماهنگی ساختمانی چه از نظر زیبایی شناسی و چه از نظر فیزیکی در خیابان‌های هامبورگ کمتر و شاید اصلا دیده نشود. برخی خیابان‌ها ارزش چندین بار پیاده روی و نگاه کردن را دارد.

یکی از آن خیابان‌ها این خیابانی بود که امروز رفتیم. روبروی HBF یا همان ایستگاه مرکزی قطار خیابانی وجود دارد به نام Manckbergstra. این خیابان مانند خیلی از خیابان‌های هامبورگ دیدنی و جالب توجه است.

البته شاید دلیل خیلی خاصی برای انتخاب کردن این خیابان به جز مرکز خریدش برای ما نباشد. چون راهنمای ما ترجیح داد یا تشخیص دارد که ما را به این مرکز ببرد به علت اینکه این مرکز به نظرش ارزان تر بود. البته من وقت زیادی را صرف خرید و دیدن از این مجموعه بزرگ و فکر می‌کنم ۶ طبقه  C&A  نکردم اما تصور کنید که یک همچین مرکز خرید بزرگی فقط لباس داشت! هر طبقه مخصوص یک سر لباس.
این خیابان دو کلیسا داشت یک کلیسا که به سبک باروک تزیین شده و تداعی کننده هنر باروک بود و کلیسای دیگری به سبک گوتیک یکی سرتاپایش قرمز رنگی متمایل به تیره بود و دیگر سفید و رنگ‌های فروانی در تزیین‌اش به کار رفته بود.

باید سریع جمع می‌شدیم و خودمان را به دانشگاه هامبورگ می‌رساندیم. ساعت حدود یازده و نیم در دانشگاه هامبورگ با خانم  که اسلام شناس بود قرار داشتیم. البته زیاد هم دور نبود اما باید حواسمان را خوب جمع می‌کردیم که سر وقت آنجا باشیم چون اگر وقت شناس نباشیم و دیر برسیم آن‌ها بسیار ناراحت می‌شوند.
خیلی برای‌مان جالب بود که خود خانم پرفسورDr. Katja Niethammer  به همراه مسئول کتابخانه دانشگاه هامبورگ البته فقط دپارتمان شرق شناسی‌اش دم در ایستاده و منتظر‌مان بود خدایی‌اش خیلی حال کردیم خیلی محترمانه بود ما الحمدولله سر وقت رسیدیم نه یک دقیقه این طرف و نه یک دقیقه آن طرف.

کتابخانه‌ای خوبی داشتند مخصوصا در بحث اسلامی و ایرانی جالب ترین قسمت کتابخانه‌شان برای من قسمت فلسفه هنر اسلامی بود. چه کتاب‌های گرانبهایی با چه چاپ‌های زیبایی داشتند. راستش را بخواهید به سرم زده بود که برای دکترایم با اساتیدی که قرار داشتیم صحبت کنم اما خب برنامه دکترایم قرار است جای دیگر کلید بخورد.

نمی‌دانید چقدر لذت بخش است که در یک دانشگاه خارجی در اروپا کسی را در کتابخانه ببینی که دارد فارسی می‌خواند. در حین بازدید‌مان از کتابخانه دانشگاهی یک دانشجویی را دیدم که چند برگ فارسی دارد می خواند، اشعار کهن، البته دقیقا متوجه نشدم اشعار چه کسی را دارد می‌خواند اما چنان ذوق زده شدم که بهش گفتم ما ایرانی هستیم و مزاحم درس خواندش شدم. البته آنچنان نبود که بخواهد مسلط فارسی حرف بزند و باید برایش شمرده شمرده حرف می‌زدم اما هر طور که بود دست و پا شکسته و انگلیسی- فارسی ازش پرسیدم چرا زبان فارسی می‌خوانی؟ گفت زبان فاری خیلی زیباست. خیلی عاشقانه‌ است.

بازدید که از کتابخانه تمام شد به اتاقی رفتیم که برای‌ جلسه و دیدار از پرفسور آماده کرده بودند. در این جلسه حدود ۴ پرفسور بودند یکی همان خانم پرفسور و میزبان‌مان بود که اسلام شناس بود دیگری در مبحث ایران‌شناسی کار کرده بود و یکی هم که آقای Dr. Wolfram Weiße  بود که در مورد تصوف تخصص داشت و آخری که یک پرفسور جوان و بسیار مشتاق بود که در مورد اخلاق اسلام و این حرف‌ها کار کرده بود. خیلی مشتاق به آمدن به ایران بودند البته آقای …. چند باری به ایران آمده بود اما بقیه نیامده بودند و وقتی که بهشان گفتیم حتما دعوتتان خواهیم کرد خیلی خوشحال شدند.

خانم پرفسور برای پذیرایی ما قهوه و شیر قهوه آمده کرده بودند که به گفته راهنما این یعنی شما برایش خیلی مهم بودید چرا که در این‌جا این‌ها از این رسم‌ها ندارند. و البته یک خانم مصری هم بود که این‌ها را آماده می‌کرد. که برای برخی بچه‌ها که داستان مصر را دنبال می‌کرد جلب توجه کرد. البته خدمت‌تان بگویم که حجاب این خانم مصری بسیار عالی و قابل قبول بود و این باعث شد که دوستان همراه بعد از جلسه سراغش بروند و از مسائل سیاسی مصر و اوضاع داخلی‌اش سوال کنند.

برنامه بعدی‌مان بازدید از انیستیتوی اسلامی هامبورگ بود. مرکزی که در رشته کارشناسی ارشد به مدیریت دکتر رضوی راد دانشجوی رشته اسلامی شناسی می‌گرفتند. البته به گفته خودشان گرفتن یکه مرکز آموزشی-تحصیلی که مدرک دولتی هم داشته باشد در آلمان کار بسیار سختی است و تقریبا غیر ممکن است  چرا که تحصیلات در آلمان کاملا آزاد و در یک سیکل و برنامه خاصی است. اما ایشان توانسته بودند به واسطه قرار دادن پرفسورهای سرشناس آلمانی در این رشته مجوز این انیستیو را اخذ کنند.

بازنشر از روات حدیث

[Top]

روزی با مسجد هامبورگ

هامبورگ شهری بندری و دومین شهر بزرگ کشور آلمان است. این شهر از نظر اقتصادی و نیز فرهنگی مرکز تمام منطقه شمالی آلمان لقب گرفته است. این شهر در حقیقت پایتخت فرهنگی و تجاری آلمان می‌‌باشد . این ایالت در سال گذشته حدود ۶۹ میلیون یورو به دولت مرکزی آلمان کمک کرده است.« البته این‌ها گفته‌های مترجم و راهنمای ما در هامبورگ بود » البته این را هم باید بگویم که خوشبختانه شهردار شهر هامبورگ مسلمان است.

 قبلا گفته بودم که ما در شهر هامبورگ در مسجد امام علی که یکی از بزرگترین مساجد اروپاست مستقر هستیم. به گفته مسئولین این مسجد و مرکز اسلامی هامبورگ این مسجد شاید تنها مسجدی باشد در اروپا که به عنوان یک مسجد جامع بشود نامش برد.
وقتی ما تازه رسیده بودیم در اینجا جلسه مهمی برقرار بود از مسئولین حدود ۷۰ مسجد مسلمان در هامبورگ دعوت شده بود برای داشتن یک خط و مشی و یک فکر واحد در انتخابات. اینجا نزدیک انتخابات است که حالا در مورد خود انتخابات و مخصوصا تبلیغات شهری توضیح خواهم داد.

 اهمیت این مسجد به خاطر نگاه خاص مرجعیت دینی به این مسجد است. از همان اولی که این مسجد به نام و کمک آیت الله بروجردی ساخته شد و همچنین بعد از آن که به همت تلاش مراجع و رهبری نمایندگان عالمی مسئولیت این مسجد را بر عهده داشتند باعث شده بود که این مسجد مورد توجه شیعیان و مسلمانان قرار بگیرد.
نگاه خاص مسلمانان و مخصوصا شیعیان در این مسجد به خاطر حضور عالمانی برجسته چون شهید بهشتی،مرحوم مهدی حائری یزدی، مرحوم حجت الاسلام محمد محققی، حجت الاسلام والمسلمین دکتر محمد مجتهد شبستری و… است.

 معماری این مسجد بسیار خاص و شبیه معماری ایرانی – اسلامی است معمار این مسجد ‌اقای لرزاده بود که معمار مسجد اعظم و مسجد دانشگاه تهران نیز می باشد. فرش بزرگ و دایره‌ای شکل مخصوصی که برای این مسجد بافته شده و زیر گنبد بزرگ  و زیبای این مسجد پهن شده است جلوه‌ای خاص به این مسجد داده است.
یکی از مسئولین مسجد می‌گفت: زمانی که ایرانی‌ها و شیعیان خواستند مسجدی در هامبورگ بسازند سه محل را برای ساخت این مسجد به ایت الله بروجردی پیش‌نهاد کردند که یکی از این محل‌ها همین محل کنونی و کنار دریاچه آلستر بود. نام این محله به فارسی محله زیبا بود که ایت الله بروجردی به خاطر نامش این منطقه را برای ساخت مسجد پیشنهاد کردند.  این  مسجد در حال حاضر در جایی واقع شده که در حقیقت یکی از بهترین و زیبا ترین مکان‌های شهر هامبورگ است.

 اما جالب‌ترین و زیباترین مساله‌ای که من در اینجا با آن مواجه شدم شرکت در مراسم عزاداری شیعیان و البته نه فقط شیعیان بلکه مسلمانان در این مسجد در شب‌های آخر ماه صفر بود. برای من بسیار لذت بخش و شیرین بود نشستن در میان این مردم و گوش دادن به سخنرانی و بعد هم عزاداری کاملا به سبک ایرانی و البته علمایی  آن.
سخنران و مداح به زبان فارسی صحبت می‌کردند و آن‌هایی که زبان فارسی نمی‌دانستند توسط گوشی‌هایی  می‌توانستند ترجمه صحبت‌ها را به زبان‌های ‌آلمانی، عربی، انگلیسی گوش کنند. جلوی مسجد و تقریبا پای منبر یک پدر و پسر آلمانی نشسته بودند که با دقت زیادی به صحبت‌ها گوش می‌دادند که بسیار جلب توجه می‌کرد.

 حضور خانم‌ها و آقایان در یک محل و تقریبا زیر گنبد و قسمت اصلی مسجد  نکته جالب و قابل تامل این مجلس بود. خانم‌ها در یک طرف مسجد و آقایان در طرف دیگر مسجد نشسته بودند بدون اینکه پرده‌ای یا حائلی یا مانعی باشد البته هیچ گونه اختلاط و در هم بودنی وجود نداشت فقط پرده و یا به اصطلاح ما حائلی میان آن‌ها نبود. برای ما که چنین صحنه‌ای‌هایی را کمتر مشاهده کردیم بسیار جالب بود. البته من در مقام حکم به خوبی یا بدی این کار نیستم و برای روشن شدن خوبی یا بدی‌اش باید به مراجع و اهل فن مراجعه کنیم.
مجلس که تمام شد شام حاضر بود و همه برای صرف شام به طبقات دیگر مسجد دعوت شدند که در آن سفر و میز غذا خوری چیده شده بود. اسم غذای آن شب را نفهمیدم اما غذا کاملا ایرانی بود و شاید چیزی شبیه خورشت کرفس بود که گوشتش ماهی و یا بهتر بگویم کنسرو ماهی بود.

 داخل مردم شیعه و مسلمان بودن در کشور‌های دیگر بسیار جالب است و لذت بخش است وقتی که با هر کدامشان حرف‌ می‌زنی حرف‌های جالبی دارند و تقریبا بیشتر مسلمانان و شیعیانی که در شهر‌های اروپای و غیر مسلمان زندگی می‌کنند و به اینگونه مجالس و مساجد پای بند هستند از آن مسلمانان درست و حسابی هستند که سرشان به تن شان واقعا می‌ارزد.
شام را که می‌خوردیم یکی از این شیعیان چون ما برایش آشنا نبودیم از ما سوال کرد شما از همان گروهی هستید که از قم آمده اند؟ این سوال بود که سر صحبت را باز کرد. در مورد شیعیان و مسلمانان از او سوال کردیم و حرف‌های قشنگی برای گفتن داشت اما مساله‌‌ی مهمی که شاید برای ما خیلی ناراحت کننده بود حضور گروه‌های وهابی در این شهر و کشور و فعالیت شدید آن‌ها در تبلیغ وهابیت بود.

 البته ما از مسئولین مسجد شنیده بودیم که این گرو‌ه‌ها در هامبورگ و کشور آلمان کمتر هستند و فعالیت کمی دارند اما به گفته این دوست ایرانی مقیم هامبورگ آن‌ها در نقاط مرکزی و مهم شهر مساجدی دارند و در کار تبلیغ و انتشار دین‌شان بسیار جدی هستند که البته این به خاطر حمایت‌های فروان مادی و معنوی دیگران از آن‌هاست.
تقریبا نقطه مشترک تمام صحبت‌هایی که از دوستان اینجا شنیدم این بود که فعالیت مذهبی در این‌جا کاملا آزاد است و هر کسی می‌تواند با زدن یک ان جی او و یا موسسه به تبیلغ دین و مذهب خود بپردازد البته به گفته مسئول مرکز اسلامی این مسئله در حال حاضر جدی تر و روشن تر شده است چرا که قبلا تعلیم عموم ادیان و مخصوصا اسلام در مدارس این کشور ممنوع بود اما خوشبختانه در حال حاضر این قانون در برخی از ایالت‌ها تغییر کرده و هر گونه فعالیت مذهبی در این کشور‌ها آزاد شده است.

 حدود سه ساعت چرخیدن با تور داخل شهری هامبورگ که به طور معمول در این شهر برای توریست‌ها بود جالب بود و البته کمی آزار دهند. جالبی‌اش این بود که ما توانستیم بهترین و مهترین جاهای شهر هامبورگ را از نزدیک به مدت حدد دو ساعت ببینیم و بدی‌اش هم این بود که لمس کردن و عکس گرفتن از این مکان‌ها را از دست دادیم . گاهی اوقات بسیار سخت بود برای‌مان که فقط از پشت شیشه اتوبوس این زیبایی‌ها و ساختمان‌های منظم با معماری خاص‌اش را ببینیم.

بازنشر از روات حدیث

[Top]