پنجره فولادرضا(ع)

ناامیدی ،درد ،رنج … تمام روز و شبم رو پر کرده بود !!



رور صندلی نشسته بودم و به آینده ای بدون پسرم فکر می کردم



پسری که برام خیلی عزیز بود .



اشک هایم روان بود و قلبم پاره پاره ..



دکتر آمد !.



آقای دکتر ، آقای دکتر ،چی شد، حالا چی می شه ،چه کار باید بکنم



بانگاهی سر سرش رو بالاآورد و گفت ازدست ما کاری بر نمی یاد



انگار آب سردی رویم ریخته باشند پاهایم سست شد و دگر چیزی نفهمیدم



چشمانم رو با زحمت باز کردم  آخه سنگین شده بودند



دور برم رو نگاه کردم ،روی تخت بیمارستان، یک سرم ..



سریع پاشدم دنبال دکتر، آقای دکتر، آقای دکتر



حالا چکار کنم چه خاکی تو سرم بریزم



دکتر اشاره ای کرد به آسمون و گفت فقط خدا فقط خدا دیگه با اونه



خدا ….



آخه خدا که با ما ……(( حرفم رو خوردم ))



نشستم یه گوشه سرمو  انداختم پایین



آخه خدا ،من ، چطوری ؟؟؟!!!!



مگه می شه من با این همه ….. خدا بازم به من روکنه حرف منو بشنوه



همین طوری داشتم فکر میکردم که دیدم یه مریضی رو اوردن که یه مادره داد می زنه یا امام رضا یا ضامن آهو من بچمو از تو می خوام



همین شد که من راهی شدم ..



تو هواپیما حال خوشی نداشتم خیلی حالم بد بود یه خانمی با حجاب کنار من نشسته فهمیدکه من یه چیزم هست



از من سوال کرد خانم چی شده چرا گریه میکنی ؟؟



من هم که منتظر یه هم صحبت بودم همه چیزو بهش گفتم



اون گفت می دونی چرا به آقا می گن ضامن آهو نه !!؟



آخه آقا پیش یه صیاد ضمانت یه آهویی رو کردتا بره بچه هاشو شیر بده و برگرده ….



یعنی اقا ضامن یه آهوشده !!؟ یه حیوون !!؟



اره آقا خیلی مهربونه شماهم وقت خوب رو انتخاب کردی چون تولد خانم فاطمه زهرا((س))



آقا  هم به خانم خیلی ارادت داره





یه دفعه دیدم دم در حرم آقام



با حالی گرفته رفتم داخل



آقایی جلو اومد خانم موهاتو درست کن ((ظاهرا از خدام آقا بود ))



من هم گفتم چشم و ازش راهنمایی خواستم و جریان رو براش تعریف کردم



اونم زحمت کشید و منو برد کنار پنجره فولاد



من تا بهاونجا رسیدم دیگه حال خودمو نفهمیدم



تااینکه یه صدایی منو از اون بالا پایین انداخت



اره موبایلم بود



از تهران



-الو سلام



سلام



-کجایی؟؟



مشهد



-مشهد ؟؟!!!



اره پیش آقا



-کجایی بابا بیاکه حاجتت رو گرفتی



یعنی چی؟؟



-بابا بچت به هوش اومده روی تخت نشسته و تو رو می خواد



دیگه نفهمیدم چی شده



از آقا تشکر کردم و خدا حافظی و بهش قول دادم با بچم خدمتش برسم



سلام مامان جون بعد از کلی ما چو بوسه و گریه



خوبی مامان بهتری



-اره مامان



-مامان می دونی چی شده



نه پسرم



بیهوش که بودم یه آقایی نورانی اومدو دستی به سرو صورتم کشیدو گفت تو شفاگرفتی وگفت به مادرت بگو ……



——————————————————————————————-



برگرفته از صحبت های یکی از شفا گرفته ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *