سگ

همیشه این طرف و آن طرف بود. اما چند روزی بود جایی پیدا کرده بود.
آنجا کسی بود که هوایش را داشت به او آب و غذا می‌داد.

روز‌ها می‌رفت و شب‌ها می‌آمد.
خستگی را در چشمان پسرک می‌دید.
چند روزی بود پسرک پشت به او غذا می‌خورد.
صبح که بلند شد او را دید.چشمانش بسته  روی زمین  افتاده بود. کیسه ای در دهانش بود.
جلو تر رفت کیسه پاره شده بود داخلش می درخشید. درخششی زرد رنگ، برق می زد، اما چشمان او پلک نمی زد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *