وقاحت

دستش را داخل جیبش کرد. بسته ای از جیبش بیرون آورد درش را باز کرد ‌آدامسش بیرون انداخت و دانه ای به دهانش رساند.
جیب دیگرش را وارسی کرد دستش را بیرون آورد و به دهانش نزدیک کرد.
آتشی از میان دستش بیرون آمد. روشنش کرد.
همه نگاهش می‌کردند.
قدم‌هایش را محکم تر بر می‌داشت. سرش بالابود و به همه نگاه می‌کرد می‌خواست جواب نگاه‌های همه را با نگاه بدهد.
نگا‌هایش پر از تمسخر بود.
دود‌ها را به طرف مرد بیرون می‌داد
یک دستش در جیبش و دست دیگرش را مدام به دهانش می‌رساند.
سنگی پایش را گرفت فرصت نکرد دستش را از جیبش در آرود. سیگار در دهانش بود.
دماغش خون می‌آمد. کسی به طرفش نیامد.
نمی دونم چرا خدا به شما فرصت می‌ده! روزه خوری اونم با این وقاحت!!! این را پیرزنی گفت که با نگاهی سنگین از کنارش می‌گذشت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *