یک لیوان زندگی شیرین!

به خانه که رسیدم لباس‌های راحتی را پوشیدم به آشپزخانه رفتم، چایی آماده بود کمی نبات برداشتم و آن را درون چای خود ریختم و به اتاق پذیرایی رفتم جلوی تلوزیون نشستم. استکانم را روی زمین گذاشتم و قاشق را داخل استکان چای گذاشتم و چرخاندمش.

به چای چرخان داخل لیوان نگاه می‌کردم دست من و قاشق می‌چرخید و آب‌ هم به دنبال آن میدوید. میدوید برای اینکه شیرین شود برای اینکه من می‌خواستم شیرین شود.

فکر کردم زندگی ما آدم‌ها هم مانند این چای است گاهی خودمان به دنبال آن قاشقی که می‌چرخانیم می‌دویم، گاهی این قاشق عقل است گاهی احساس و گاهی هم ما به دنبال قاشقی می‌دویم که آن را دیگری می‌چرخاند فرقی نمی‌کند این دیگری که هست، گاهی پدر و مادر است گاهی فرزند است گاهی زن است و حتی گاهی نامزد است. در هر صورت ما هستیم که به دنبال این قاش در حال دویدن هستیم.زندگی یک لیوان چای است

دویدن ما اخرش معلوم نیست یعنی معلوم نیست که وقتی می‌ایستیم این چای زندگی ما شیرین می‌شود یا تلخ یا حتی شور. اگر راستش را بخواهید همه  آدم‌ها به دنبال شیرین کردن زندگی‌شان هستند اما مساله این است که گاهی آن چیزی که برای شیرین شدن به زندگی‌ اضافه می‌کنند معلوم نیست چیست.

گاهی چیزی را که احساس می‌کنیم شکر است در زندگی‌مان می‌ریزیم و برای حل شدنش می‌چرخیم و می‌چرخیم اما آخرش چیزی به جز تلخی نصیبمان نمی‌شود اما گاهی چیزی که واقعا ما فکر می‌کنیم تلخی است  به زندگی ما افزوده می‌شود و ما مجبوریم به دنبال آن بدویم و بدویم و بدویم اما آخرش آن‌چنان شیرینی نصیبمان می‌شود که خودمان هم فکرش را نمی‌کردیم

البته می‌تواند یک لیوان قهوه یا نسکافه باشد و حتی یک لیوان آب جوش!