Tag: اوپا

در کنار دریاچه آلستر

بالاخره زحمت های شبانه روزی‌‌مان به ثمر نشست. امروز ساعت ۹:۳۰ دقیقه البته با کمی تاخیر که چیزی عادی در پروازهای ایرانی شده است به آلمان و هامبورگ پرواز کردیم.

قبل از اینکه هواپیما از زمین بلند شود توصیه‌های ایمنی و پرواز را کردند که یکی از این توصیه‌ها و تشکر‌ها، تشکر از همکاری پیشاپیش خواهران محترمه در مورد رعایت حجاب بود. غافل از اینکه قبل از تشکر پیشاپیش، برخی احساس آزادی زیادی کرده بودند و کاملا خودشان را راحت کرده بودند.

می‌شد توقع داشت این فقط برای رفع مسئولیت بود. بوی زور از این تشکر می‌آمد. خیلی بد است کسی که خودش به چیزی اعتقاد ندارد آن را به زور بگوید. البته من به مهمانداران و مسئولین هواپیما کاری ندارم چون آن‌ها پیرو قوانین هستند و هرچیزی به آن‌ها گفته شود انجام می‌دهد. به همین علت فرمالیته بودن و سفارشی بودن این حرف خیلی ساده بود اینکه به آن‌ها گفته بودند فقط این را اعلام کنید اما کاری به کسی نداشته باشید. به اعتبار دیگر این مهم نیست که کسی رعایت می‌کند یا نمی‌کند مهم این است که گفته شود تا برخی آدم‌ها نیایید و به ما گیر دهند و ان قلت کنند و از این حرف‌ها.

احساس درون ابر‌ها فرو رفتن و در دل این ابر‌ها محو شدن و بعد از آن سر بلند کردن و از بالا بر این ابر‌های زیبا نگاه کردن توصیف کردنی نیست. شاید ساعت‌ها محو تماشی چینش فرش‌های پنبه‌‌ای خدواند بودم که زیر پای هواپیما پهن شده بودند.
اگر نگاه کردن به این ابر‌های زیبا که هر لحظه فرم و قالب خاصی به خود می‌گرفت نبود معلوم نبود این پنج ساعت طول سفر را چگونه می‌توانستم تحمل کنم.
بعد از پنج ساعت دوباره از جایی که نور خورشید همراهمان بود هبوط کردیم و از روی ابرها به دورن ابرها سقوط کردیم و در ابرها محو شدیم و در آخر سر هم ابرها ما را از دورن خود بیرون انداختند و خورشید را از ما دریغ کردند.

هواپیما که نشست، آفتابی هم نبود. ابر و مه بر روی خورشید پرده شده بودند. هوا سرد بود. بسیار سرد تقریبا هوا ۲ درجه زیر صفر بود. خیابان‌های هامبورگ سرد و آرام بود. شلوغه نبود. روز تعطیل بود و به گفته راننده تاکسی‌مان روز های تعطیل اینجا و اقعا تعطیل است همه چیز و همه جا تعطیل است. زندگی هم انگار تعطیل است.
خیابان‌های سرد هامبورک را طی کردیم تا به دریاچه الیستر رسیدم رودخانه‌ای‌ که در برخی از روز‌های سال به قطر ۲۰ سانتی متر یخ می‌بندد و مردم می‌روند روی ان اسکیت بازی می‌کنند. رودخانه به طور کامل یخ نزده بود اما لایه‌های یخی روی‌ آن را می توانستیم حتی از دور ببینم.
راننده تاکسی از شانس ما ایرانی بود آن هم از ایرانی های فرار کرده‌ی زمان انقلاب. فکرش را بکنید یک اپوزیسون به تمام معنا و پر شده از اطلاعات ماهواره‌ها دارد با چهار دانشجوی ایرانی معتقد و متهد به انقلاب بحث می‌کند.
سرتان را درد نیاورم آخرین چیزی که بعد از صحبت ده دقیقه‌ای گیرمان آمد این بود که ما از اوضاع مملکتی که در آن زندگی می‌کنیم بی خبرم. آن هم نه آدم های عادی و بی‌سوادی که از هیچ چیز خبر ندارند و نه خبرگزاری می‌دانند چیست و نه (اینجایش دیگر امنیتی است).

از فرودگاه هامبورگ تا مسجد بیست‌ دقیقه‌‌ای با راننده‌مان دم خور بودیم. اینجا زندگی سخت است «راننده می‌گفت» از صبح تا شب باید جان کند برای زندگی کردن. اینجا گازائیل لیتری حدود معادل ۲۵۰۰ تومان است (۱٫۶ یورو). اینجا ترک‌ها زیاد هستند. وجود ترک‌ها باعث شده که زندگی مسلمانان راحت‌تر باشد. در بسیاری از خیابان‌های اینجا رستوران حلال و مواد غذایی حلال پیدا می‌شود.
راننده مسلمان بود اما از همان مسلمانان نوع آمریکایی یعنی مسلمان بدون شریعت. وقتی یکی از بچه‌های سراغ کلیسایی را از او گرفت این‌ها را گفت. مسلمان بود اما بدون روزه گرفتن و نماز خواندن و مسجد رفتن و خلاصه همان مسلمان اسمی که هر کسی می‌تواند ادعایش را بکند.
به مسجد رسیدیم. حدود ۲۴ یورو راننده از‌ ما گرفت. هوا سرد بود و آفتابی هم در کار نبود. بچه‌ها کنار خیابان و در مسجد ایستاده بودند تا همه بیایند و با هم داخل شویم. قرار است مسجد محل اقامت چند روزه‌مان باشد.

باز نشر از روات حدیث